واژه‌شناسی عناوین آثار بهرام بیضایی | مجموعه رسانه ای صبا
امروز چهارشنبه, ۱۶ اردیبهشت , ۱۴۰۵ ساعت ۲۱:۳۱:۳۱

واژه‌شناسی عناوین آثار بهرام بیضایی

در آثار بهرام بیضائی، عناوین پیش از آن ‌که داستانی را روایت کنند، افقی معنایی می‌سازند که مخاطب را به حافظه فرهنگی ایران، متن‌های کهن و لایه‌های فراموش‌ شده روایت فرا می‌خواند.

به گزارش خبرنگار صبا، امیرعلی نصیری (منتقد و مدرس دانشگاه) در یادداشتی اختصاصی برای صبا نوشت:

در آثار بهرام بیضائی، نام فقط برچسب اثر نیست؛ دروازه‌ای‌ست به جهان اسطوره، تاریخ و زبان. عناوینی چون «چریکه تارا»، «سلطان مار»، «اردوایراف‌نامه» و «کارنامه بُندار بیدَخش» پیش از آن ‌که داستانی را روایت کنند، افقی معنایی می‌سازند که مخاطب را به حافظه فرهنگی ایران، متن‌های کهن و لایه‌های فراموش‌ شده روایت فرا می‌خواند. این مقاله مروری می‌کوشد با واکاوی واژه‌شناسانه و بینامتنی این نام‌ها نشان دهد که چگونه بیضائی از همان لحظه نام‌گذاری، صحنه نمایش را می‌چیند و معنا را پیش از آغاز روایت، به کار می‌اندازد. لازم به ذکر است نسخه بلندتری از این یادداشت به نخستین همایش بین‌المللی انجمن ایرانشناسی ـ مطالعات ایران‌ شرقی در دانشگاه بیرجند ارایه شده است.

چریکه تارا (فیلم سینمایی، ۱۳۵۷): چریکه [چَ ] در زبان کردی به معنای آواز رسای دور و آواز گنجشک آمده است. گرچه در قسمتی از مکریان «چریکه» معنای شعر حماسی دارد ولی معمول نیست. همچنین چریکه در زبان لکی یعنی دردی که فرد را به صدا در می‌آورد و بر اثر آن ناله و صدا که از فرد بلند می‌شود فرد هلاک می‌شود و جان به جان آفرین تسلیم می‌کند. در نتیجه، می‌توان «چریکه» را در این عنوان به معنی داستان یا افسانه‌‌‌ای دردناک دانست. در این فیلم بیوه‌زنی به نام تارا (سوسن تسلیمی) همراه دو کودک خردسالش (گلبهار اسلامی و قربانعلی فلاحی) از ییلاق به کومه‌اش بازمی‌گردد. در راه می‌شنود که پدربزرگش مرده و در جاده جنگلی به مردی غریب (منوچهر فرید) برمی‌خورد که جامه تاریخی پوشیده و شتابان می‌گذرد. تارا میان میراث پدربزرگ شمشیری می‌یابد که نمی‌داند با آن چه کند. تیتر این یادداشت، برگرفته از دیالوگی از همین فیلم است.

سگ‌کشی (فیلم، ۱۳۷۹): سگ کش کردن. [ س َ ک ُ ک َ دَ ] (مصدر مرکب) با شکنجه بسیار کشتن کسی را معنی می‌دهد. همچنین کشتنی است مثل کشتن سگ که آن را مواخذه نیست [دهخدا] ماجرای فیلم از اواخر پاییز ۱۳۶۷ تا اندکی پس از آن – کمابیش یک سال – در تهران و باغستان می‌گذرد. یک نویسنده فارسی‌زبان به نام گلرخ کمالی، که سال گذشته شوهرش را به حال قهر و به گمان رابطه‌ای با منشی شرکتش ترک کرده بوده، با پایان جنگ به تهران برمی‌گردد و شوهرش، ناصر معاصر، را می‌بیند که ورشکسته شده و در حال رفتن به زندان است. ظاهراً شریک ناصر، جواد مقدّم، با صحنه‌سازی تمام سرمایه شرکت را برداشته و به‌طور غیرقانونی از مرز خارج شده و ناصر مانده با همه بدهی‌های شرکت و فشار طلبکاران. گلرخ بر خود می‌داند که در جبران بدگمانی بیجایش، حالا به نجات شوهرش بشتابد و با کوشش برای خرید چک‌ها و اثبات بی‌گناهی او، و گرفتن رضایت شاکیان از شوهرش، برای آزادیش از زندان بکوشد. کم‌کم گلرخ با ساده‌دلی در حرفه و دنیایی وارد می‌شود که از اندیشه‌هایش فرسنگ‌ها دور است؛ دنیای داد و ستد بازار. او با یک‌یک طلبکاران و شاکیان وارد بده‌بستان و معامله می‌شود تا رضایتشان از ناصر را جلب کند و در این کار تا جایی پیش می‌رود که دیگر راه بازگشت ندارد و می‌فهمد که در جنگی وارد شده که دیگر نباید شکست بخورد. او همه را تاب می‌آورد، از تحقیر و توهین تا آزار و تجاوز. چهره زیبا و خندان گلرخ در پایان فیلم افسرده و کبود شده است. «گلرخ آب در خوابگه مورچگان ریخته و بخشی از زشتی‌های جامعه را عیان کرده و دوباره می‌رود که به دنیای داستان‌هایش بازگردد.»

کارنامه‌ی بُندارِ بیدَخش (نمایشنامه، ۱۳۷۶ و ۱۳۷۷): بُنْدار، اصطلاحی دیوانی كه روزگاری دراز در برخی از سرزمینهای خلافت، به ویژه ایران به كار می‌رفت. این كلمه فارسی و مركب از دو جزء است: «بنه» به معنای بار و اموال، و «دار» پسوند دارندگی و حفاظت. جزء اول به صورت بُنک / بُنَگ در متون پهلوی به معنای بار و بنه و مسكن و منزلگاه به كار رفته است؛ اما تركیب بندار در ادبیات ایرانی پیش از اسلام دیده نشد. گرچه مطابق یك روایت، در آغاز اسلام هرمزان در مدینه از بندار به عنوان شخصیتی بلندپایه در سپاه ایران یاد كرده است، ولی ممكن است این اطلاق مربوط به روزگار متأخرتر بوده باشد. بیدَخش واژه‌ای اوستایی به معنای وزیر یا صدراعظم است. در بعضی از منابع ایران باستان از این واژه به عنوان لقب جاماسب (وزیر گشتاسپ) نام برده شده. در منابع دیگر جاماسب با القابی همچون فرزانه، حکیم و عالم نیز خطاب و ستوده شده است. جاماسب بیدخش به همراه برادرش فرشوشتر از اولین ایمان آورندگان به زرتشت بودند. بهرام بیضائی نمایشنامه‌ای به نام «کارنامه‌ی بُندارِ بیدَخش» دارد. این نمایشنامه روایت‌کننده بُندار دانشمندی است که جام جهان‌نما را برای جم ساخته است و چنان که برمی‌آید بیدخش اوست. او با اعتماد کامل، انواع دانش‌ها را به شاه می‌آموزد و جم نیز با این دانش‌ها بر جهان حکم می‌راند. اما جم بندار را تنها نردبانی از بهر صعود به قله قدر می‌داند و قدرت نیز چشمانش را کور کرده ‌است. وی بندار بیدخش را فراموش کرده و از بیم این که مبادا روزی بندار دانشمند، این دانش‌ها را به دشمنی بیاموزد، او را به زندان «روئینه دژ» که ساخته دست و دانش خود بندار است می‌افکند. بندار در گوشه زندان به گذشته خود می‌نگرد و افسوس می‌خورد که چرا آن اندازه نسبت به شاه خوش‌بین بود و هنگام ساختن روئینه دژ، دست کم راهی پنهان برای روز مبادای خود هم تعبیه نکرد تا بگریزد.

گزارش ارداویراف (نمایشنامه، ۱۳۹۳): اَرداویراف‌نامه (به گفتار برخی اَرداویرازنامه یا ارداویراف ‌نامک) نام یکی از کتاب‌های نوشته‌شده توسط ویراف به زبان پارسی میانه است که از پیش از اسلام به‌جا مانده است. مضمون کتاب، اعتقادات عامه ایرانیان پیش از اسلام درباره آخرت است. بر طبق مطالب خود کتاب، ویراف موبدی است که به دنیای پس از مرگ سفر می‌کند و اخبار آن را برای زندگان می‌آورد.

سلطان مار (نمایشنامه، ۱۳۴۸): «سلطان مار» یک داستان عامیانه ایرانی از گروه قصه‌های «جانور همچون داماد» است که به نام‌های دیگری چون «ملک شه‌مار» (در کاشمر) و «کیارستم و بی‌بی مریم خاتون» (در شهمیرزاد) و «حیدر مار و بی‌بی نگار» (در نیشابور) و «هفت جفت کفش آهنی، هفت تا عصای آهنی» (در افسانه‌های آذربایجان) هم شناخته می‌شود. نمایشنامه نوشته زمستان ۱۳۴۴ بر اساس قصه معروفی به همین نام است که نویسنده از مادربرزگ مادریش شنیده بود. در تابستان ۱۳۴۵ به وسیله خود نویسنده به صورت کتاب منتشر شد. بعدها انتشارات تیراژه و انتشارات روشنگران و مطالعات زنان منتشرش کردند.

guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

آخرین اخبار

پربازدیدها