
به گزارش صبا، نخستین کمپ سینمای مستند ایران در بابل، روز دوم خود را با ترکیبی از طبیعت، فرهنگ و تجربههای زیسته سپری کرد؛ روزی که مستندسازان در کنار هم، روایتهای تازهای از زندگی را لمس کردند
صبح در بزچفت بابل
صبح روز دوم، جنگل بزچفت در مه نرم و نمناک بیدار شد. مستندسازان پس از شبی پرخاطره در چادرهای سفید هلالاحمر، در کافه رستوران پینار صبحانهای محلی شامل نان بربری داغ، املت با تخم مرغ های محلی ، چای زعفرانی و شیرینیهای سنتی صرف کردند. فضای صمیمی صبحانه با موسیقی محلی مازندرانی و گفتوگوهای دوستانه، به تعبیر زاهدیان رئیس انجمن صنفی کارگردانان مستند، «رفاقت را جایگزین رقابت» کرد
بازدید از تالاب نیلوفر آبی
پس از صبحانه، کاروان مستندسازان به بوستان نیلوفر آبی رفت. گلهای صورتی نیلوفر بر سطح تالاب شناور بودند و دوربینها لحظههای شکفتن را ثبت کردند. در این بازدید که با حضور مهندس میرتبار فرماندار بابل همراه بود کارشناسان محیط زیست با دوربین های پرنده نگری به تالاب آمدند و مستند سازان برای ساعتی از دریچه دوربین شکاری تالاب را مشاهده کردند ، دکتر مرتضی حسینی رئیس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی بابل گفت: گل نیلوفر در مرداب میروید اما مرداب نمیشود؛ مثل مستندساز که از دل واقعیتهای سخت، زیبایی بیرون میکشد
ناهار در ساحل دریاکنار
در ادامه سفر به بابلسر حسین بیژنی شهردار دریاکنار میزبان مستند سازان بود ظهر، گروه در رستوران ساحلی دریاکنار گرد آمد. جوجه کباب، برنج معطر شمالی و ماست محلی بر سفرهای ساده اما صمیمی چیده شد. این لحظه فرصتی بود برای سکوت، تماشای پهنای دریای کاسپین و اندیشیدن به روایتهای آینده
شب همراه صیادان کیلکا در بابلسر
بخش مهم روز دوم، همراهی گروهی از مستندسازان با صیادان کیلکا در اسکله بابلسر بود. بخشی از گروه به کشتی تفریحی رفتند و بخشی دیگر با صیادان کیلکا همراه شدیم تا شبی از نزدیک با زندگی دریا تجربه کنیم. از ساعت چهار بعدازظهر تا شش صبح روز بعد، لنچ ما در دل دریا پیش رفت. شب آرام آغاز شد. چراغهای فانوس یکییکی روشن شدند، و نور زردشان روی امواج نقرهای پخش میشد. صدای موتور، ریتمی یکنواخت داشت؛ مثل تپش قلب دریا. صیادان تورهای قیفی را آماده میکردند و با اشاره، گلههای کیلکا را در آب ردیابی میکردند.
شیرآقا، صیادی کهنهکار با چهرهای آفتابسوخته، کنار من ایستاد و گفت: قدیما تور رو که بالا میکشیدیم، دریا پر از نقره میشد. حالا صید کم شده، باید تا صبح بیدار بمونیم. بچههام دیگه دنبال این کار نیستن، میگن صیادی سخت و بیسوده. دریا داره تنها میشه.
در گوشهی لنج، اجاق کوچکی روشن بود. بوی پیاز داغ و برنج تازه در هوای نمناک پیچید. شیرآقا لبخند زد و گفت: غذای دریا همیشه سادهست ولی باصفا.
در نیمهشب، تورها پر از کیلکا های نقره ای شدند و صیادان ماهیها را برای بازار صبحگاهی آماده کردند. مرغهای دریایی با پرواز و آوازشان همراهی کردند و رابطهای از جنس همزیستی میان انسان و طبیعت شکل گرفت.
شب جنگل هیرکانی
گروه دیگری از مستندسازان شب را در جنگلهای مهآلود هیرکانی گذراندند. صدای موج با آواز جیرجیرکها درهم آمیخت و گفتوگوها دربارهی فیلم و زندگی تا طلوع ادامه یافت
طلوع حقیقت
صبح، وقتی نخستین نور بر خزر تابید، همهی گروه دوباره در اسکله گرد آمدند، خسته اما سرشار از حس زندگی. دیشب فهمیدم مستند یعنی لمس کردن زندگی، نه فقط تماشایش. آن شب، دریا و جنگل هر دو روایت شدند؛ یکی با صدای مرغهای دریایی و تور صیادان، دیگری با سکوت درختان و مه هیرکانی و در میان این همه تصویر، حقیقتی ساده شکفت؛ مستندساز برای دیدن میآید، اما برای فهمیدن میماند.