
مریم عظیمی/ صبا: نمایش مونولوگ «رختکن شماره ۱۶» به نویسندگی سهند خیرآبادی و کارگردانی و بازیگری امیر کربلایی زاده از ۱۴ مهر در سالن شیشهای عمارت هما آغاز شده و تا ۱۵ آبان ادامه خواهد داشت. این نمایش کمدی تراژیک به تنهایی بی پایان یک انسان و تلاشهای بی حاصلش برای دیده شدن میپردازد و همچنانکه میخنداند به اندیشه وا میدارد. در ادامه، گفت و گوی خبرنگار صبا با امیرکربلایی زاده را میخوانید.
در ابتدا لطفا از چگونگی همکاریتان با سهند خیرآبادی نویسنده کار بگویید.
من مدرسه کمدی را راهاندازی کرده بودم و از قبل، سهند خیرآبادی را میشناختم. بعد از نمایش «این دنیای کنسرت به من بدهکاره» با او گفتوگو کردم و خواستم تا متنی برای من بنویسد اما در این بین وقفهای ایجاد تا زمانی که من او را به مدرسه کمدی دعوت کردم و درباره یک ورکشاپ نویسندگی صحبت کردیم. در خلال آن ورکشاپ، از او خواستم که یک مونولوگ برای من بنویسد، چون آخرین مونولوگی که کار کرده بودم حدود چهارده سال پیش و نمایشی به عنوان «چی شد که من مار خوردم»، بود. حقیقتش خیلی دلم برای اجرای مونولوگ تنگ شده بود و دوست داشتم بعد از مدتها یک کار تکنفره داشته باشم. ما در مورد طرح و ایده صحبت کردیم و در نهایت سهند خیرآبادی بر اساس کاراکتر من، توانمندیهایم و چیزهایی که از من میدانست و در طول این سالهای دوستیمان از آن اطلاع داشت، شروع به نوشتن کرد.
بحث بازیگریِ مونولوگ حتی برای بازیگران حرفهای نیز همواره یک چالش جدید است. آیا شما نیز با توجه به فاصله زمانی طولانی بین دو اجرای مونولوگ با چالشی یا استرس روبهرو بودید؟
بله بسیار زیاد و همچنان این استرس را هر شب دارم. به جرات میتوان گفت که مونولوگ برگِ آس یک بازیگر است. چرا که باید بتوانی برای تماشاگر خود، تصویر بسازی، قصه و ایجاز داشته باشی، او را با خود همراه کنی و باعث همذاتپنداری شوی؛ تا حدی که حتی اگر آن ماجرا، ماجرای خود مخاطب هم نباشد، روند کارگردانی و طراحی مونولوگ باید بتواند سرگرمش کند، چون بهنظر من سرگرمی عنصر اصلی یک نمایش و همان چیزی است که تماشاگر را در سالن نگه میدارد. جدای از این بازیگر تنها مسئول کار خود است، اما کارگردان مسئول لباس، صحنه، نور و در واقع تمام عوامل کار است و حالا وقتی کارگردان خودش بازیگر هم باشد، این دشواری دوچندان میشود.

اما در بحث کارگردانی از دکور صرف نظر نکردهاید و با یک دکور چندوجهی قابهای متعددی خلق میکنید
من تاکنون خیلی کم کارگردانی کردهام، چون معتقدم کارگردانی تحمل بالایی میطلبد و نیاز است که شرایط مناسبی فراهم باشد تا بتوانی در آرامش یک اثر خلق کنی. ولی من در کارگردانی علاقه زیادی به تصویر دارم و دوست دارم فریمهایی در اثر شکل گیرد که در ذهن مخاطب ذخیره شود. بنابراین رنگ، نور، دکور و لباس برای من بسیار مهم هستند. اما از آن مهمتر این است که اگر چیزی را از کار حذف کنیم و هیچ اتفاقی برای اثر نیفتد، پس باید حذفش کرد. در این اثر، خدا را شکر با حضور مهدی دیلمی بهعنوان طراح صحنه، رضا ملکزاده بهعنوان طراح نور و آیلین بایراک بهعنوان طراح لباس، مسیر درستی را طی کردیم. ما واقعاً ساعتها بحث و گفتوگو داشتیم تا به دکور، لباس و نوری برسیم که در هم عجین شده باشند، انگار که تار و پود یک بافتنیاند و هیچچیز از هم بیرون نزند. سعی کردیم تا جایی که ممکن است، همهچیز در دسترس بازیگر، در خدمت کار و در اختیار اثر باشد. شاید با یک نور ساده میشد همان فضای اتاق را القا کرد، اما برای من خیلی مهم بود که یک اتاق رختکن مشابه آنچه در واقعیت برابر دیدگان مخاطب قرار بگیرد تا حسی که مد نظرم بود دقیق منتقل شود و خدا را شکر تاکنون، بازخورد مخاطبان نیز بسیار مثبت بوده و آن را کاربردی و مفید برای اثر دیدهاند. ما از میان طرحها و ایدههای بسیار گذشتیم تا به نتیجه رسیدیم. مثلاً دربارهی لباسِ کاراکتر و تنالیته خاکستری آن که نشان دهنده بلاتکلیفیِ کاراکتر میان سفیدی و سیاهی و به چشم نیامدنش، بود، گفتگوهای طولانی داشتیم و زمان زیادی صرف کردیم.
آیا نسبت به کاراکتر خسرو و قصه زندگیاش در قالب کمدیِ اثر، کمی اغراق وجود دارد؟
به نظر من زهر تراژدی وقتی در قالب یک کمدی عالی مطرح شود، تاثیری بسیار عمیقتر دارد. به همین خاطر بود که در ایران، کار بر روی استندآپ کمدی را آغاز کردم و نخستین استندآپ کمدی مستقل را در سال ۱۳۹۲ اجرا کردم. همانطور که چاپلین میگوید: “زندگی در نمای نزدیک یک تراژدی و در نمای دور یک کمدی است” و باید بتوان این دو را در هم تنید. من سعی کردم نمای دورِ این اثر همان کمدی باشد که تماشاگر را میخنداند، اما درست بعد از تمام شدن خندهاش، به فریادی که پشت آن نهفته است فکر کند. اگر این اتفاق در کار من افتاده باشد، به نتیجهای که میخواهم رسیدهام. در عین حال خسرو به خودِ امیر خیلی نزدیک است. من متولد ۱۳۵۸ هستم؛ زمانی به دنیا آمدم که انقلاب شد و بلافاصله در یکسالگیام جنگ آغاز شد. هشت سال دوران کودکیام را در جنگ گذراندم و از قضا فرزند وسط بودم. به همین خاطر، بسیاری از لحظاتِ خسرو برای من قرابت دارد و آدمهای زیادی را دیدهام که این اتفاقها برایشان افتاده است. شاید تماشاگر در جایی احساس کند که اغراق وجود دارد، حتی بسیاری از تماشاگران شک کردهاند که خسرویِ نمایش ما زنده است یا روحش را میبینیم و این برای من خیلی جذاب است که مخاطب حتما به چنین پارادوکسی برسد. همین تضاد و تقابلِ بودن یا نبودن این آدم برای من بسیار جذاب است، چون بخشی از فلسفهی نمایش نیز در همین ابهام نهفته است. چرا که اتفاقا بسیاری از افراد در حالیکه در جمعی بودهاند، نادیده گرفته شدهاند، همانگونه که خود خسرو نیز در یکی از جملاتش میگوید: «من تو اون خونه، در عین اینکه بودم، نبودم.» من خیلی تلاش کردم که بازیام به علم بازیگری نزدیک شود و در بازی فاصلهی خسرو تا امیر بسیار کم باشد؛ من در تمام سالهای فعالیتم کاراکترهای زیادی را بازی کردهام که به شدت از من دور بودند؛ اما در مورد خسرو، خیلی سعی کردم به او نزدیک شوم، همذاتپنداری کنم و در نهایت با او یکی و عجین شوم. حالا اینکه آیا این اتفاق افتاده یا نه، قضاوتش با مخاطب است. اما من واقعاً به خاطر نمایش «رختکن شماره ۱۶» خیلی از کارها را قبول نکردم و تمام تلاشم این است که این اثر به نتیجهی درستی برسد.
سخن پایانی
تنها چیزی که حالِ هر هنرمندی را خوب میکند، این است که صدای اثرش به دیگران برسد و آدمها در جریان کارش قرار بگیرند. شرایط اقتصادی و ماجراهای سیاسی در کشور ما بهگونهای شده که تئاتر دیگر در سبد اصلی خانوادهها جای ندارد، و این واقعاً ناراحتکننده است. متأسفانه، همچون سالهای گذشته، حمایت مؤثر بخش دولتی را تئاتر نمیبینیم و بخش خصوصی هم بهدلیل همین درگیریها دیگر آن حمایت سابق را ندارد. اما نباید اجازه دهیم سالنهای تئاتر خالی بماند؛ چرا که حیف است ارزش هنری یک اثر آنطور که باید و شاید دیده نشود.