
محمدمعین خسروبگی: تماشای «سینما متروپل» تجربه ای است که نمی توان آن را تنها در قالب یک فیلم سینمایی دسته بندی کرد. این فیلم بیش از آنکه صرفاً اثری درباره سینما و جنگ باشد، درباره زندگی است؛ زندگی در دل بحران، زندگی در شرایط سخت، و مهم تر از همه، زندگی در جغرافیایی خاص به نام آبادان. فیلم از همان آغاز به ما می گوید که قرار نیست تنها روایتگر عشق به پرده نقرهای باشد، بلکه آمده تا از شهری سخن بگوید که روزگاری بیش از بیست سالن سینما داشت و در دل تاریخ معاصر ایران، به ویژه در دوران جنگ، معنای دیگری به سینما بخشید.
فیلم با تصویری کوچک و نا معمول از سینما در زندان آغاز می شود؛ پرده ای کوچک در دل زندانی موقت با آدم های متفاوت که بعدها به طرزی به قصه هر کدام پرداخته خواهد شد اما همین پرده، همین سالن و همین صندلی ها تبدیل به نقطه ای می شوند که زندگی در آن جریان می یابد. فیلم از دل خاطرات پیش می رود، خاطراتی که نه فقط برای شخصیت ها، بلکه برای مخاطب ایرانی هم آشنا و پرمعناست. در نهایت، داستان به جایی می رسد که سینما دیگر یک سالن محدود نیست، بلکه مفهومی گسترده، تأثیرگذار و حیاتی می شود؛ جایی که رسالتش را انجام می دهد: زندگی
آبادان، شهری که با سینما نفس میکشید
برای درک بهتر «سینما متروپل»، باید به خود آبادان نگاه کرد. آبادان شهری بود که در دهه های پیش از جنگ، به واسطه پالایشگاه نفت و ارتباطات گسترده با جهان بیرون، به مرکز فرهنگی مهمی در ایران تبدیل شده بود. سینما در آبادان تنها سرگرمی نبود، بخشی از زندگی روزمره بود. آن طور که فیلم هم اشاره می شود در مقاطعی این شهر بیش از ۲۰ سالن سینما داشت؛ سالن هایی که هم فیلم های ایرانی و هم آثار روز جهان را نمایش می دادند.
برای مردمی که در دل گرمای طاقت فرسای جنوب و میان زندگی پرمشغله صنعتی روزگار میگذراندند، سینما مکانی بود برای نفس کشیدن. سالن های تاریک با صندلی های چوبی یا فلزی، جایی می شد که آدمها برای لحظه ای فراموش کنند کجای دنیا ایستادهاند. سینما در آبادان نهفقط محل تماشا، بلکه پاتوق جوانان، خانواده ها و روشنفکران بود.
سینما در دل بحران
جنگ که آغاز شد، همه چیز تغییر کرد. آبادان، یکی از نخستین شهرهایی بود که مستقیماً با تبعات جنگ روبهرو شد. بسیاری از سالنهای سینما تخریب شدند، عده ای بسته شدند و مردم دیگر نه فرصتی داشتند و نه امنیتی برای دیدن فیلم. اما سینما ، همانند خود زندگی، در میان بحران ها راهی برای ادامه دادن پیدا کرد.
«سینما متروپل» در همین نقطه می ایستد: نشان می دهد که سینما چگونه از دل خاکستر بحران دوباره معنا پیدا می کند. سینما در آبادانی که دیگر نه آبادان مظلوم است نه آبادان قهرمان ، بلکه آبادان تحت محاصره است معنای دیگری پیدا می کند. اینجا سینما نه فقط برای تفریح، که برای بقاست؛ برای این است که انسانها به خود یادآوری کنند هنوز زندهاند، هنوز میتوانند بخندند، گریه کنند و دستکم برای دو ساعت با جهان دیگری همراه شوند.
سینما در سینما
در تاریخ سینما، آثار زیادی ساخته شدهاند که سینما را موضوع خود قرار دادهاند. مشهورترین شان «سینما پارادیزو» اثر جوزپه تورناتوره است؛ فیلمی که به نوعی عاشقانهای بزرگ برای سینما به شمار می آید. یا در سینمای معاصر جهان «روزی روزگاری در هالیوود» ساخته کوئنتین تارانتینو را داریم که با نگاهی نوستالژیک و گاه انتقادی به تاریخ سینما می پردازد. در ایران نیز «دو فیلم با یک بلیت» یا «زیر درختان زیتون» هرکدام به نوعی بخشی از نسبت سینما و زندگی را تصویر کردهاند.
اما «سینما متروپل» تفاوت مهمی دارد. در اینجا سینما نه صرفاً بهعنوان یک خاطره یا یک ابزار هنری، بلکه بهعنوان عامل بقا و مقاومت تعریف میشود. سینما در این فیلم به معنای واقعی کلمه جریاندهنده زندگی است. اگر در «سینما پارادیزو» سینما نوستالژی و عشق کودکانهای است که به بلوغ میرسد، در «سینما متروپل» سینما تبدیل به نیرویی برای زندهماندن میشود. این تفاوت، جایگاه فیلم را در میان دیگر آثار مشابه متمایز میکند.
هرچه جلوتر میرویم، دامنه فیلم گسترش مییابد. از خاطراتی ساده و جمعهای کوچک که طبق گفته ها روایتی از سرگذشت خود کارگردان است، فیلم به روایتی بزرگتر و جمعیتر تبدیل می شود؛ تا جایی که سینما در ابعاد یک شهر و یک ملت معنا پیدا می کند.
این حرکت از خرد به کلان، از شخصی به جمعی، دقیقاً همان چیزی است که پیام فیلم را تقویت می کند. سینما اول تنها یک اکران در زندان و پادگان است اما در نهایت به جایی می رسد که می تواند در برابر دشمن و در دل بحران بهعنوان نیرویی جمعی عمل کند. خود را پناهگاه و فدا کند و به قول رضا کرامت : « فیلمی که اکران می شود صدایش به عراق برسد.»

زندگی، بزرگترین مقاومت
مهمترین جملهای که می توان درباره «سینما متروپل» گفت این است: فیلم یادآوری می کند که بزرگترین شکل مقاومت، ادامه دادن زندگی است. در دل جنگ، در میان صدای خمپاره و گلوله، اینکه مردم همچنان فیلم ببینند و عاشق سینما باشند، خود بزرگ ترین پیام مقاومت است.
فیلم این ایده را به زیبایی تصویر می کند؛ نه با شعار، بلکه با روایت. امتیاز اصلی فیلم هم در همین قصه گو بودن است. سینما در آبادان همان جایی است که آدمها در آن خودشان را بازمی یابند، در دل تاریکی سالن و نور پرده، امیدی تازه پیدا می کنند.
بازتاب امروز ایران
تماشای «سینما متروپل» در شرایط امروز ایران معنای تازه ای دارد. جامعه پسا جنگ ایران دوباره نیاز دارد به یاد بیاورد که ادامه دادن زندگی خودش نوعی مقاومت است. فیلم بهطور اتفاقی یا آگاهانه، درست در زمانی اکران شده که این پیام بیش از همیشه شنیدنی است.
در ستایش قصه گویی
یکی از امتیازات اصلی فیلم در قصه گو بودن و روایتگری آن است. این امتیاز ناشی از تجربه مستقیم خود کارگردان از این اتفاقات است. مشخص نیست محمدعلی باشه آهنگر کجای این داستان است. رضا کرامتش که بود. صرافتش که بوده و شاید هست و در کل از چه عینکی شاهد این ماجرا بوده اما در کل روایت خوبی از داستان بازسازی و باز تاسیس سینما متروپل در آبادان تحت محاصره می سازد.
اهمیت سینما در حافظه جمعی
فیلم در نهایت فراتر از یک روایت فردی یا شهری، به حافظه جمعی ما ایرانیها اشاره می کند. سینما در ایران همیشه تنها یک صنعت یا هنر نبوده، بخشی از زندگی اجتماعی بوده است. از خاطرات کودکی ما در سالن های قدیمی تا شب هایی که فیلمی خاص در کنار دوستان یا خانواده دیدهایم، سینما همیشه در حافظه ما جایگاهی ویژه داشته است.
چراغی که روشن مانده است
«سینما متروپل» در نهایت تنها یک فیلم درباره سینما نیست، بلکه فیلمی درباره زندگی است؛ درباره امید، مقاومت و ادامه دادن. این فیلم به ما نشان می دهد که حتی در دل بحران و تاریکی، نور پرده سینما می تواند چراغی باشد که مسیر را روشن کند.
تماشای این فیلم مثل مرور خاطراتی است که شاید فراموش کرده بودیم: اینکه در سختترین شرایط هم می توان خندید، گریست و برای چند لحظه با جهانی دیگر همراه شد. در نهایت می توان گفت سینما متروپل یادآوری آن است که چقدر سینما مهم است، چقدر سینما را دوست داریم و در زندگی مان نقش داشته است.
اکران هر فیلم صدایی به عراق می رساند که از موشک ها قوی تر است.