
مریم عظیمی؛ صبا/ سیروس کهورینژاد چهره شناخته شده عرصه تئاتر، سینما و تلوزیون این روزها نمایشی به نام «چهلگیس» را در سالن حوزه هنری روی صحنه میبرد که نویسندگی آن با محمد چرمشیر بوده و خود کهوری نژاد نیز در آن به ایفای نقش میپردازد. این نمایش با عناصر تصویری و موسیقایی آئینی سنتیِ کهن و بومی جنوب ایران، قصهای رازآلود از شیدایی و جدال با شر از طریق کهن الگوهای بومی را روایت میکند. در ادامه گپوگفت خبرنکار صبا با سیروس کهوری نژاد کارگردان این نمایش را میخوانید.
از چگونگی همکاریتان با محمد چرمشیر بگویید.
ما از سال ۱۳۷۵، زمانی که من در حال گذراندن پایاننامه کارشناسیام بودم، همکاری خود را با آقای چرمشیر آغاز کردم و در مجموع حدود ده اثر مشترک را تا سال ۱۳۸۵ انجام دادیم. پس از آن، ایشان مسیر کاری خود را با دیگران ادامه دادند و به تدریج فاصلهای میان ما ایجاد شد. من نیز مشغول کارهایی شدم که خود نوشته بودم و مستقلاً آنها را اجرا میکردم. با این حال، دوباره نشستیم و صحبت کردیم تا بار دیگر این شیوه از اجرا را دنبال کنیم، شیوهی اجرایی، آیینی و رمزآلودی که توجه ویژهای به آیینهای کهن دارد. در این مسیر، از آیینهای کهن تصاویری استخراج میشود و این تصاویر و رمزها در ترکیببندیای زیباشناسانه و رمزآلود کنار هم قرار میگیرند تا قصهای را روایت کنند. ما بیشتر بر بُعد تصویری کار تمرکز داریم و روایت قصه از طریق شتکهای واژگانی شکل میگیرد. تلاش ما بر آن نیست که تمامیت داستان و همه کشمکشها را به شیوهای مستقیم روایت کنیم؛ هرچند که عنصر درام و چالش در آن وجود دارد، اما همه اینها از طریق تصویر منتقل میشود.
از دلایل انتخاب این شیوه اجرایی بگویید.
روی آوردن ما به این شیوه به این دلیل بود که در آن زمان ما به یک «چرخش زبانی» رسیده بودیم؛ این چرخش زبانی امروزه در فلسفه، بهویژه فلسفه غرب، مباحث گستردهای را به خود اختصاص داده است. به این معنا که وقتی من میخواهم یک قصه را برای شما تعریف کنم در واقع تلاش میکنم تا یک تصویری ذهنی از آن قصه و خاطرهای که برای من حادث شده و در زندگیام نقش داشته است را بازسازی کنم تا شما نیز تصویر ذهنی مشابهی در ذهن خود بسازید و بتوانیم به یک باور مشترک درباره این ماجرا برسیم. معمولاً هنگامی که حواس دیداری و شنیداری ما در مواجهه با چیزی سینک میشوند، انسان به باور میرسد. بر اساس مطالعاتی که درباره وضعیت حسی انسان انجام شده، دریافتیم که باید تصویر را به تماشاگر نشان دهیم. زیرا زمانی که میخواهم نکتهای را به مخاطب منتقل کنم، ممکن است واژهی مناسبی برای بیان آن پیدا نکنم. این امر همواره چنین است؛ زبان در نقطهای به لکنت میرسد و الکن میشود و قادر نیست روایت ذهنی مرا بهطور کامل به مخاطب منتقل کند. از همینرو ما زبان را کنار میگذاریم و اجازه میدهیم تصویری که میبینید به خلق تصویری کاملتر بیانجامد و سخن بگوید. پیرو همین امر است که در بسیاری از بخشهای نمایش، زبان بهطور کامل حذف شده و روایت درام از طریق تصویر پیش میرود. این شیوه بر مبنای تحقیقات مفصلی است که من در این زمینه انجام دادهام، انتخاب و با همکاری محمد چرمشیر نمایشهایی در همین قالب نوشته شد. پیرو این شیوه در نمایش باید به کهنالگوها پرسپکتیو داده شود تا کارکرد واقعی خود را بیابند. اینجا نیاز است به آیینها و زیرساختهای کهنالگویی رجوع شود تا این باور شکل گیرد که شخصیت اصلیِ این نمایش جمعه، بر اساس دلایل مشخصی چنین شده و هرچند که جامعه ممکن است او را دیوانه بداند، اما در حقیقت او شیداست، همانند مجنون.
در این نمایش با دو وجه مختلف از عشق، زیبایی و تدبیر روبرو هستیم که نمادهای کهن و اساطیری آن را نیز میبینیم.
ما در اینجا با عشق چهلگیس و دیو و عشقِ صفورا و جمعه مواجه هستیم، که در هم تنیده میشود. بهعنوان نمونه، قصه چهلگیس یک روایت کهن است که قابلیت بازآفرینی دارد. اما پیوند آن با امروز اهمیت دارد؛ زیرا ما برای تماشاگر امروز اجرا میکنیم. تماشاگر باید دغدغههای خود را در نمایش بیابد و با آن همذاتپنداری کند. اگر این پیوند شکل نگیرد، نمایش را رها خواهد کرد. بر اساس مجموعهای از تکنیکها و مطالعات، من از منابع گوناگون بهره گرفتم و با شناخت و فهمی که از جنوب و قصههایش دارم و تحقیقاتی درباره آیین زار، دریا و موجودات دریا، الهامبخش شکل اجرایی متفاوت این نمایش بودند. پیرو همین مسائل بود که قصه جمعه و صفورا با قصه چهلگیس و دیو در هم آمیخت و حال همه این قصه رویای جمعه است که نمیداند چگونه باید آنرا برای ناخدا لطیف و بیبی لطیفه و در جامعه تعریف کند؛ هرگاه چیزی میگوید، دیگران او را دیوانه و خیالپرداز میپندارند که مدام در رویای خویش غوطهور است. در حقیقت، این نمایش، رویای جمعه است.
عناصر طبیعت همچون دریا، ماه، درختان و …در این نمایش اهمیتی ویژه نقشی راز آلود دارند. لطفا در این زمینه بگویید.
چهلگیس قصه ما با عناصر طبیعت در ارتباط است و همانطور که جمعه میگوید هر گیس او به ماه و دریا و … بند است. در لحظهای از نمایش شاهد یک سونامی هستیم که میآید و تمام آدمهای بد قصه را میبلعد. گیسوی رازآلود چهلگیس بر سر هر کسی قرار گیرد، او را دچار رمزآلودگی و قدرت میسازد و توانایی کنترل طبیعت را به او میدهد. در قصه گفته میشود که گیسوان چهلگیس آنچنان بلند بود که به درخت، ماه، ستاره، آسمان و زمین متصل بود. در نتیجه، طبیعت از این مام زمین دچار فرمانبری میشود و چهلگیس میتواند به دریا فرمان دهد که بیاید و پدر را از میان بردارد. اینجاست که قصه ما سنگینتر میشود.
به نظر میرسد که مرز میان خیال، خواب و واقعیت در این نمایش بسیار نزدیک به هم است.
آنچه بخش واقعگرایانه اثر است، در همان خط آوانسن اجرا میشود اما هر آنچه در عمق صحنه دیده میشود، همگی رویاهای جمعه هستند. جمعه به مبارزهای خاموش در رویاهای خویش دست زده، او وارد دنیای رویاهای خود میشود و در همانجا نبرد میکند. در واقعیتِ زندگیاش، جمعه از سوی جامعه طرد شده است چرا که در آیین زار برای او طهرن اتفاق افتاده است و متافیزیک درون جمعه آنقدر قوی است که که قابل رام شدن نیست و به همین دلیل، او را قهراً از اجتماع طرد میکنند. در نتیجه ناچار میشود در قبرستان یا جنگل بخوابد و در تنهایی روزگار بگذراند. بدینسان، وقتی از اجتماع رانده میشود، رویاها و تنهایی او را در بر میگیرند و در واقع، توسط رویاهای خویش بلعیده میشود. او در این رویاها صفورا را بازمیآفریند؛ صفورایی که در رویایی گم شده است. این روایت حالتی سوررئالیستی و حتی مارکز وار دارد.
یکی از کاراکترهایی که در این اثر بسیار مرموز و حتی تا حدی هراسآور جلوه میکند، کاراکتر سیاهپوشی است که «دختر تاریکی» نامیده میشود. این کاراکتر نماد چه چیزی است و در کهنالگوها چه جایگاهی دارد؟
در واقع، تاریخ بشریت همواره با مسئله خیر و شر درگیر بوده است. این نزاع ذهنی از آغاز با انسان همراه بوده و در همه مذاهب، مسئله خیر و شر به عنوان زیرساخت اصلی حضور دارد. اینکه اساساً شر چیست، خود بحثی گسترده در فلسفه است. با این حال، در اینجا، شر به صورت یک تاریکی برای ما حضور دارد؛ تاریکیای که اگرچه تنها فقدان نور است، اما خود میتواند موهبتی برای انسان باشد. تاریکی نعمتی طبیعی و زیباست، هرچند در این روایت، به عنوان نماد شر ظاهر میشود. تاریکی در اصل به سبب ناپیدا بودنش رمزآلود میشود و در بیشتر فرهنگها این ناپیدا بودن را امری منفی تلقی کردهاند. در قصه ما نیز، این عنصر در قالب کاراکتری منفی حضور دارد؛ چرا که به هر حال باید شخصیتی منفی در برابر شخصیت مثبت قرار گیرد تا تماشاگر تکلیف خود را بداند؛ اینکه چه کسی خوب است و چه کسی بد و درگیری این دو شخصیت بر سر چیست؟ دختر تاریکی عاشق دیو است و شیشهی عمر دیو را میدزدد و سعی میکند زیبایی چهلگیس را به خود الصاق کند. او در پی آن است که با نقابی از زیبایی، خود را به جای «چهلگیس» جا بزند و با دیو ازدواج کند. زیبایی چهلگیس به شکلی مثالی در اختیار پدر قرار دارد و او آن را به دیو میفروشد. دیو این زیبایی را به دختر تاریکی میدهد و او خوشنود میشود که میتواند با دیو ازدواج کند؛ چرا که با زیبا شدن، برای او خواستنی خواهد شد. ما در این روایت کارکرد زیبایی در اجتماع زیر ذرهبین بردهایم زیرا همه میکوشند با زیبایی به ازدواجی مطلوب و به خواستنی بودن دست یابند. دختر تاریکی نیز همین خواسته را دارد و راه جادوی سیاه را انتخاب میکند؛ این در حالی است که در نهایت با پارچههای دعایی که ناخدا لطیف فرستاده، نیروی تاریکی را خنثی میکنند و بدینگونه، مردم اجتماع با استفاده از همین دعاها و باورهای جمعی، دختر تاریکی را به اسارت میکشند.

آیا کاراکتر پدر که در اواسط قصه شاهد نابودی او هستیم نماد مردسالاری و تحکم است؟
پدر در این روایت نمادی کهنالگویی دارد؛ او نمادی از روزگاری است که زن هیچ شمرده میشد و تنها به مثابه کالا تلقی میگشت. برای چنین مردی در زمان کهن، زن یک ابزار است و او برای حفاظت از دهکده چهلگیس را به دیو میفروشد تا دهکدهاش در امان بماند.ئدر واقع، چهلگیس جانِ دهکده است چرا که دیو خواستگار اوست و هیچکس را نمیتوانند جای او را بگذارند. دیو بهعنوان یک عنصر مهاجم، آنچنان قدرت دارد که میتواند کل دهکده و همه انسانها و حیوانات را نابود کند و نوعی حیوانیت و وحشیگری در او میبینیم به همین دلیل، ازدواجی اجباری در حال وقوع است و چهلگیس راضی به این ازدواج نیست، حال آنکه دیو عاشق اوست. در انتها میبینیم صفورا در هیبت چهلگیس، بهعنوان یک دختر امروزی، با همه کهنالگوهایی که در انتهای زمان وجود داشته، در صحنه ظاهر میشود و آن گیس جادویی بر سرش قرار میگیرد دارد. بنابراین وقتی تمام کهن الگوها با عنصر زایشی که صفورا به عنوان زنی از امروز نماد آن است تلفیق میشوند و هنگامی که این دو بُعد با یکدیگر درهم میآمیزند، سرِ دیو را میبرند. در اینجا، دیو، دیوگونگی خود را کنار گذاشته و به گوهر انسانیاش رجوع میکند. این ازدواج در جایی شکل میگیرد که دیگر موجودیت پیشین خود را ندارد. در این روایت، میبینیم که ابتدا سر اسب بریده میشود. اسب بهعنوان مرکب شهوت، مرکب مردانگی و زورگویی است؛ مردانگیای که فقط به خود میاندیشد و انسانیت در آن وجود ندارد و انسانی که به همه چیز، به طبیعت و موجودات پیرامونش با احترام نگاه میکند، در نقطه مقابل این تصویر قرار میگیرد. اما هنگامی که مردانگی صرفاً به نرینگی فروکاسته میشود، همه چیز را برای خود میخواهد و همه را وابسته به خویش میپندارد؛ پدیدهای که متأسفانه امروز نیز در اجتماع کم نیست. این روایت نوعی انتقاد از چنین وضعیتی است؛ پیامی برای گفتن اینکه این نگرش و رفتار خطاست، اگرچه در گذشته وجود داشته و کارکرد اجتماعی داشته است. امروز هر شخص، مالک جسم و جان خویش است و ملکیت فیزیکی و روحی هر کدام از ما محترم است و قوانین امروز نیز بر همین اساس تدوین شدهاند. بنابراین، ما باید کهنالگوهای خود را با شرایط امروز تطبیق دهیم و برای آنها کارکرد امروزی بیابیم، نه اینکه آنها را دور بیندازیم.
در طراحی بیرونی کاراکتر دیو، ابزارهایی همچون اسب، شمشیر و ماسکی که با فاصله از صورت دیو قرار گرفته، نشان میدهد که گویی خودِ دیو نیز تحت سیطره نیروی شری قرار دارد که وجه مثبت او را تسخیر کرده است. اما هنگامی که این سلطه کنار میرود و ماسک از او جدا میشود بُعد مثبت و انسانی دیو آشکار و برای چهلگیس قابل پذیرش میشود.
بله در حقیقت، هر یک از ما دارای نقابهای مختلفی هستیم و در اجتماع نقشهای گوناگونی ایفا میکنیم؛ نقش پدری، فرزندی، همسری، معلمی یا رانندگی. اینکه در هر لحظه کدام نقاب بر چهره داریم، مسئلهای است که باعث میشود طرف مقابل ما را از خلال همان نقاب ببیند. اما پرسش اصلی این است: آیا در خلوت و تنهایی خود نیز همین نقابها را داریم؟ و هنگامی که همه آنها را کنار میگذاریم، چه چیزی باقی میماند؟ در روانشناسی یونگ، مفهوم نقابهای مختلف مطرح است. اینکه ما با نقابهای گوناگون در اجتماع ظاهر میشویم؛ اما زمانی که وارد رویا میشویم، دیگر نقابی وجود ندارد و ما خودِ واقعیمان هستیم. در رویا، انسان بیواسطه و بیپرده ظاهر میشود.
در ذهن من گاهی این تصور شکل میگرفت که دیو حتی میتواند خودِ جمعه و صفورا نیز میتواند خودِ چهلگیس باشد. یعنی این دو شخصیت در گذر زمان و در چالشهایی که با خویشتن دارند، به گذشته بازمیگردند و پیوندی با کهنالگوهای خود مییابند.
اتفاقا ضمیر ناخودآگاه شما درست دریافت کرده است. در جایی از نمایش میبینیم که دیو و جمعه با یکدیگر به گفتگو میپردازند، گویی آنچه جمعه در خواب میبیند، همان عنصر منفی است که بر او چیره شده است. در آیین زار نیز چنین حالتی وجود دارد: موجودی متافیزیکی بر فردی سلطه مییابد، او را از تعادل فکری خارج میکند و بر جسم او سوار میشود. کسی که موجود متافیزیکی بر او سلطه یافته را مرکب مینامند در این وضعیت، آن موجود متافیزیکی میخواهد از طریق انسان تجربیاتی زمینی را محقق میسازد. در واقع، هر یک از ما بخشی در وجود خود داریم که با کهنالگوهای متعدد در ارتباط است. یعنی ما از طریق کالبد اختریمان، که به کیهان و جهان متصل است، به تجربهای مشترک با زار یا همان موجود متافیزیکی میرسیم. در این روایت، دیو همان موجود متافیزیکی است که جمعه را به اسارت خود درآورده است. رابطه دیو و جمعه به همین شکل اتفاق میافتد. دیو عاشق چهلگیس است و جمعه نیز عاشق صفوراست. در رویا، چهلگیس و صفورا با یکدیگر ادغام شده و به یک «عنصر زایش کیهانی» بدل میشوند. این اتحاد، قصه را به سوی راه نجات سوق میدهد، تغییری ناگهانی پدید میآورد و سرانجام به نتیجهای نیک ختم میشود؛ تعادل دوباره برقرار میگردد. انسان امروز در مسیر این روایت با کهنالگوهای خود آشتی میکند، عشق را در زمان حال بازمییابد و از تهیشدگی و پوچی فاصله میگیرد. جمعه نمونهای از چنین انسانی است؛ او هرگز ناامید نمیشود. همواره به یاد سخن بیبی حمیده میگوید: «دلم روشن است». این امید ریشه در دانشی کهن دارد و گذشتگان ما همواره با کهنالگوهای خود در ارتباط بودند و از همینرو به عنوان مثال باور داشتند که باید هنگام بریدن درخت با گفتن «بسمالله» آغاز کرد و از او اجازه گرفت. این باور و این پیوند، امری بسیار مهم است. هنگامی که چنین ارتباطی با جهان و کهنالگوها وجود نداشته باشد، جوانان ما بر اثر کوچکترین فشار و در مواجهه با کوچکترین مسئله اجتماعی، احساس میکند که پشتش خالی است و ممکن است دچار روانپریشی شود و نیاز به رواندرمانی و تراپی حس کند. این امر نشاندهنده آن است که وقتی ارتباط ما با کهنالگوی خودمان از دست میرود، فکر میکنیم نمیتواند راهنمای ما باشد در حالی که باید با مطالعه، ارتباطمان را به روز کنیم. به همین علت است که خواندن شاهنامه و حافظ ضروری است. همانطور که حافظ میگوید:
«قد خمیده ما سهلت نماید اما / بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد»
حافظ با اشاره به پیرمردی که همچون کمان خم شده است میگوید که فرهنگ و دانش کهن ما همان کمانی است که میتوان از آن تیر آرش را رها کرد.
سخن پایانی
متاسفانه همواره هنر و هنرمندان با مشکلات و کمتوجهیهایی مواجه بودهاند. تئاتری که ما روی صحنه آوردهایم نیز بسیار محجور بوده و با حداقل امکانات آغاز شده و با اتکا به توان و تلاش خود رشد کرده و آن بالندگی که لمروز شاهد آن هستیم و توجه مخاطب به این اثر حاصل تلاش بیوقفه نزدیک به ۳۰ تا ۴۰ نفر است که اگر پیشت هر کدامشان پنج نفرحامی بوده باشند، یعنی این اثر توسط حدود ۱۵۰ نفر به ثمر رسیده است. ما در این مسیر در حال تولید فرهنگ هستیم و تلاش میکنیم تا کهنالگوها و میراث فرهنگی به جامعه معرفی شود. این دغدغهای است که از مسئولین گرفته تا افراد جامعه باید بدان توجه کنیم. متأسفانه تا کنون حمایت مالی کافی از هیچ نهاد و سازمانی وجود نداشته است و این نمایش تا امروز با سرمایه شخصی من و حضور همراهانم و با پشتکار و تعهد به تماشاگر و ارزشهای فرهنگی به اجرا درآمده است. من برای فکر خودم و مخاطبم ارزش قائل هستم و فکر میکنم اگر که تحصیل کردهام، حتما باید کارکرد اجتماعی خود را به هر شکلی انجام دهم خوشبختانه اغلب همکاران من نیز همانگونه هستند جز عدهای که با اجرای کارهای سخیف به یک جریان ضد تئاتر دامن میزنند و متاسفانه امروزه به ضد هنر بیش از هنر اهمیت داده میشود. امیدوارم تحولی در افکار مسئولین ایجاد شود تا آنها به واقعیت تولید هنر توجه کنند؛ اینکه هنر کجا تولید میشود و کجا ضد هنر شکل میگیرد. بسیاری از آثار ضد هنر که صرفاً جنبه مالی دارند، میتوانند توجه را از هنر اصیل منحرف کنند و این امر باعث میشود هنرمندان واقعی در محاق قرار گیرند و دلسرد شوند. بنابراین، لازم است که نسلهای امروز و فردا با گذشته و تجربیات نسلهای پیشین آشنا شوند و دست در دست هم، مسیر تئاتر و هنر را پیش ببرند. اگر مسئولان به طور عمدی یا سهوی از این مسیر غافل شوند، پیامدهای منفی آن گریبانگیر هنر و جامعه خواهد بود.