
مریم عظیمی/صبا: این نمایش با محوریت روابط انسانی، تنهایی، مدرنیسم و هویت تلاشی در جهت جلب توجه مخاطب به حساسترین مفاهیم و عواطف بشری دارد. در ادامه گپ و گفت خبرنگار صبا با عوامل این نمایش را میخوانید.
امین بهروزی، کارگردان:
هیچ چیز در دنیا مهمتر از آدمها نیست
چه شد که دوباره به فکر اجرای این اثر در این زمان افتادید؟
بله، ما یک اجرا در سال ۹۵ و پس از آن در سال ۱۳۹۷ داشتیم، سپس به مدت یکسال با یک گروه خارجی همکاری کرده و اثر را اجرا کردیم. واقعیت این است که دلایل مختلفی برای بازگشت دوباره به این نمایش داشتم. یکی از آنها این بود که از همان سال ۹۷ هم احساس میکردم این اثر ظرفیت بیشتری برای دیده شدن دارد. اما مسائلی پیش آمد که اجرای آن ادامه پیدا نکرد. بعد از آن نمایشهای دیگری تولید کردم که بخاطر همهگیری کووید شرایط پیچیده شد، تا اینکه سال گذشته، با همراهی چند نفر از دوستانم، دوباره به این فکر افتادم که نمایشی که هنوز برایم زنده و دارای ظرفیت است، بار دیگر اجرا شود. بخشی از این تصمیم نیز کاملاً احساسی بود و قلبا دوست داشتم که این نمایش یک بار دیگر روی صحنه برود و بعد بسته شود اما در این میان بحث اختصاص نیافتن نوبت اجرا در سالنهای دولتی نیز وجود داشت.
پس عدم تخصیص نوبت اجرا در سالنهای دولتی نیز در تصمیم بازتولید روزهای بی باران تاثیرگذار بوده؟
بله، بارها از من پرسیدهاند چرا کار جدید تولید نمیکنی؟ اما تولید اثر جدید در سالنهای خصوصی هم از نظر مالی و هم از نظر اجرایی پر ریسک است. آخرین نوبت اجرایی من در تئاتر شهر به عنوان کسی که کارهای حرفهای و موفقی مانند همین نمایش «روزهای بی باران» را در کارنامه دارم که پرفروشترین اثر سالن سایه بوده و در سالن شهرزاد نیز عنوان پرفروشترین نمایش سال را داشته، مربوط به سال ۱۴۰۰ بود، آن هم در یک سالن کوچک، که به دلیل پاندمی، اجرا به بهار ۱۴۰۱ موکول شد. یعنی اگر بخواهم دقیق بگویم، چهار سال است که در سالنهای دولتی نوبت اجرا نگرفتهام. واقعیت این است که من نسبت به وضعیت فعلی، هنوز امیدوارم، چون صحبت از مدیریتی است که بهتازگی در مجموعه تئاتر شهر و ایرانشهر آغاز به کار کرده و من نیز به هر دو مجموعه تقاضای نوبت اجرا دادهام ولی در همین حین، میشنوم که به برخی دوستان برای امسال نوبت اجرا داده شده که از نظر حرفهای سابقهشان کمتر از من است و حتی بعضاً آثاری ناموفق داشتهاند یا اساساً تولیدات جدی نداشتهاند اما آنها نوبت اجرا میگیرند و من همچنان در انتظارم و امروز، پس از سالها کار حرفهای، سؤالم این است: چه باید بکنم تا به من نوبت اجرا بدهند؟ با این حال امیدوارم تنها پاسخ این باشد که هنوز به من زنگ نزدهاند، نه اینکه اساساً قرار نیست نوبتی در کار باشد. چون حقیقتاً یقین دارم که بدیهیترین حق من است. در این سالها میبینم برخی گروهها مدام از این سالن دولتی به سالن دولتی دیگر میروند، و در این میان حتی چند اجرای خصوصی هم دارند، اما حضور مداومشان در سالنهای دولتی سوالبرانگیز است. چهار سال انتظار و هنوز نوبت اجرا سهم ما نیست؟ البته امیدوارم هیچ پاسخی جز تعیین نوبت اجرا، پاسخِ من نباشد. نمیدانم معیار تعیین و تخصیص نوبت اجرا چیست. اما با مشاهده روند تخصیص نوبتها، به نظر میرسد کمترین انتظار، رعایت عدالت در نوبتدهی است. من برای اجرای جدیدم درخواست اجرا در سالن چهارسو را دادهام، چون این نمایش در سالنهای کوچک قابلیت اجرا ندارد. همچنین به مجموعه ایرانشهر نیز درخواست دادهام و همچنان منتظر اعلام زمان اجرای نمایش خود هستم.

در این دوره از اجرا، آیا تغییری در متن نمایشنامه یا کارگردانی صورت گرفت یا صرفاً تغییر در کادر بازیگران اتفاق افتاد؟
تغییرات در نمایشنامه و اجرا محدود و جزئی بود. نمایشنامه حدود ۱۰ تا ۲۰ درصد دچار تغییر شد اما شاکله نمایش همان است. در مورد کارگردانی همان ساختاری که در ذهنم داشتم، هنوز حفظ شده و تغییر خاصی نداشتیم. تنها تغییر عمده، مربوط به ترکیب بازیگران بود. همه بازیگران تغییر کردهاند، به جز وحید آقاپور که از دوره اول اجرا مانده و اتفاقاً از ابتدا و در تمام این سالها گفتهام که اگر بخواهم «روزهای بی باران» را اجرا کنم، بدون وحید این کار را انجام نمیدهم. من و وحید از دوران دانشگاه همکلاسی بودهایم و همیشه با هم همکاری کردهایم. حتی هنگام نگارش اثر نیز وحید در ذهنم بود.
در طراحی صحنه، میزانسنها و حتی در بازیها، سادگی کاملاً به چشم میآید. بدین گونه که هیچ اغراقی در احساسات هم دیده نمیشود.
بخشی از این سادگی، سلیقه شخصی من است که در اغلب نمایشهایم دیده میشود. تقریباً در اکثر آثارم ساختارهایی شبیه به این داریم؛ ساختارهایی که به نوعی هایپررئالیستیاند، یعنی ما با نوعی از رئالیسم مواجهیم که در اجرا اصلا رئالیستی نیست غیر از بازیها که سعی شده بسیار درونی باشند و همانگونه که گفتید از هرگونه اغراق پرهیز شود. ما تلاش میکنیم که همه چیز تا جای ممکن صادقانه و ملموس باشد اما در اجرا رئالیستی نیستیم برای مثال، شما در طول اجرا میبینید که لباس بازیگران در بازه زمانی طولانی قصه، تغییر نمیکند، یا زمانی که یکی از شخصیتها میگوید «از خودت پذیرایی کن»، هیچ عنصری از پذیرایی در صحنه نمیبینیم. یا وقتی صحبت از سیگار میشود، سیگاری وجود ندارد. حتی در طراحی حرکت بازیگران هم، ما از رئالیسم فاصله گرفتهایم و دلیلش این بود که میخواستم اثری شبیه چیزی مثل کلوزآپ در سینما بسازم، یعنی سر مخاطب بدون حرکتهای بیهوده، روی چهره و نگاه بازیگران یعنی در واقع آدمهای قصه متمرکز بماند. برای همین، بسیاری از عناصر حذف شدهاند: موسیقی خاص و نورپردازی ویژهای وجود ندارد، افکت صوتی استفاده نشده و طراحی صحنه هم به معنای متعارف آن، مثلاً ساختن یک بیمارستان یا یک کافه اتفاق نیفتاده است. همه چیز بهگونهای طراحی شده که تمرکز فقط و فقط روی آدمها، احساساتشان و نزدیکی به چهرهها و نگاهها باشد. هدف این بود که تماشاگر کمکم عادت کند که قرار نیست حرکت ببیند، بلکه قرار است به آدمها نزدیک شود و تا جایی که امکان دارد همراهشان شود چون باور دارم هیچ چیز در دنیا مهمتر از آدمها نیست و من تئاتر را به همین دلیل دوست دارم؛ چون آدمها در مرکز آن قرار دارند.
در واقع میتوان گفت شما در طراحی دکور و اجزای صحنه بیشتر به دنبال ارائه مفهومی از کاراکترها هستید. شخصیتهایی مدرن که با وجود روابط اجتماعی تا حدی تنها هستند و این امر در رنگهایی که برای فضا انتخاب کردهاید، خطوط ساده و صندلیهایی که به جای مبلمان خانه یا بیمارستان استفاده شده مشهود است.
بله، حرفتان کاملاً درست است. طراحی صحنه آثارم را همیشه کامیاب امینعشایری انجام میدهد و این همکاری همیشه به یک شکل خاص اتفاق میافتد. من ابتدا متن را در اختیارش میگذارم؛ او آن را میخواند و بعد به تماشای تمرینها میآید. سپس طراحیهایی را به من ارائه میدهد. اما نخستین خواسته من همیشه این است که طراحی صحنه نباید رئالیستی باشد. یعنی دکور نباید از چارچوب اثر بیرون بزند. بلکه باید به آن فضای مینیمال و ساده ای که در آن «آدم» برجسته باشد کمک کند. در واقع، هدف این است که انسان در مرکز توجه قرار گیرد و همه چیزِ دیگر در خدمت این محوریت باشد. حتی طراحی لباسها، وسایل صحنه و تمام ابزارها و المانهای این نمایش در خدمت برانگیختن تخیل مخاطب است. برای مثال، به جای آنکه در صحنهای که گفته میشود «چقدر سیگار کشیدی» یک زیر سیگاری مملو از سیگار قرار دهیم، یا هنگام رفتن از خانه به بیمارستان یا کافه، لباس بازیگر را تغییر دهیم، ترجیح دادهایم این تغییرات صرفاً در ذهن مخاطب شکل بگیرد و همان صندلیها و … در یک فضای نسبتاً روشن و بدون ابزار خاص، تبدیل شود به بستر تخیل مخاطب و اوست که باید در ذهنش محیطها را بازسازی کند. در واقع آنچه برای ما اهمیت دارد، روان شخصیتهاست؛ همان چیزی که شما اشاره کردید، یعنی نسبت انسان با تنهایی، با دیگران، و با جای خالی آدمها دارد و اتفاقاً همین جای خالی، بخشی از درونمایه اصلی نمایش است: اینکه جای خالی آدمها چقدر ویرانگر و چقدر پر نشدنی است و ما قصد نداریم این خلأ را با رنگ، موسیقی یا ابزار صحنه پر کنیم.
درباره فلسفه اثر و آن پرسش بزرگ و مهمی که نمایش مطرح میکند یعنی سؤال از چیستی انسان. آیا این دغدغه برای شما نقطه آغاز نوشتن بود یا ابتدا جای خالی آدمها و مفهوم تنهایی شما را درگیر کرد؟
واقعیت این است که شاید هر دو با هم بودهاند. من آدمی هستم که متأسفانه به قول فرنگیها «overthinking» دارم و زیاد فکر میکنم، که البته یکی از ایرادهای من است. یکی از چیزهایی که آن سالها هنگام نوشتن بهشدت ذهنم را درگیر کرده بود و هنوز هم هست همین مسئله تنهایی، جای خالی و چیستی انسان است. نمیخواهم حرف را فلسفی یا شعاری کنم، چون هر کسی که نمایش را ببیند، متوجه میشود که قرار نیست حرفهای پیچیده فلسفی بزنیم و اتفاقا سعی کردهایم که خیلی ساده و انسانی باشد اما فکر میکنم که اگر یک لحظه چشمهایمان را ببندیم و تصور کنیم که من، امین بهروزی، در شبکهای از مناسبات با دیگران قرار دارم، میتوانیم جهانی متشکل از آدمهای حاضر و غایب را مجسم کنیم؛ جهانی که در آن، من با دیگران و با محیط اطرافم نسبت برقرار میکنم. حالا اگر این شبکه از بین برود، آیا چیزی به نام «امین بهروزی» غیر از اسم و فیزیک بدنیاش باقی میماند؟ بیان علمی این موضوع را دقیق نمیدانم، اما به گمانم این مسئله در سطح نورونها اتفاق میافتد. ما در حقیقت مجموعهای از مناسبات احساسی و منطقی با جهان و آدمهای اطرافمان، حتی آنهایی که غایباند، آنهایی که میخواستیم باشند ولی نیستند، داریم و اگر این شبکه روابط از بین برود، ما از معنا تهی میشویم. آنوقت همه آدمها شبیه هم میشوند و این مسئله برای من بسیار جذاب بود. اما در عین حال، در ابتدای روایت سعی کردم شخصیتهایی را خلق کنم که تأثیرگذار باشند، هویت داشته باشند، و بتوانند این پیچیدگی را به دوش بکشند. امیدوار بودم مخاطب نیز با دیدن آنها، به این پیچیدگی انسان فکر کند. در نمایش دیالوگی هست که اواخر اجرا شنیده میشود: «آدم خیلی پیچیدهست.» این جمله را خیلی دوست دارم چون انسان واقعاً در عین سادگی، بسیار پیچیده است.

وحید آقاپور، بازیگر:
تجربه زندگی به درک عمیقتر از نقش کمک میکند
شما در هر سه دوره اجرای این اثر حضور داشتید. لطفاً از تفاوت تجربهای که این دوره از اجرا برای شما دارد بگویید.
تفاوت این دوره از اجرا با دورههای قبلی برای من، که بازیگر ثابت اجرا بودهام، صرفاً به تجربه شخصیام به عنوان یک بازیگر برمیگردد، تجربه به این مفهوم که با افزایش سالهای زندگی، تجربیات بیشتری کسب میکنیم و شناخت ما از زندگی، انسان و عواطف گستردهتر و عمیقتر میشود و به همین دلیل از نقشی که بازی میکنیم درک بهتری خواهیم داشت بر همین اساس تفاوت این دوره از اجرا، درک بهتر و عمیقتر من از نقش است.
شما را با رگههای طنز عمیقی که در گفتار و بازیهایتان وجود دارد میشناسیم و کاراکتر پوریا نیز در این نمایش این وجوه طنز را دارد. در اجرای این کاراکتر این وجه از شخصیت خودتان تا چه حد تاثیرگذار بود؟
اگر بخواهم صادقانه بگویم، وجوه کمیک شخصیت «پوریا» تا حد زیادی به خود من شباهت دارد؛ شوخیهای کلامی و نگاه طنزآمیز نسبت به اتفاقات، چیزی است که من هم دارم. شاید تفاوتی بین نوع کمدی من و شخصیت «پوریا» وجود نداشته باشد، اما موقعیت نمایش بسیار جدی و دردناک است و شخصیت درگیر تجربهای سهمناک میشود که من آن را پشت سر نگذاشتهام. بنابراین برای این وجه از کاراکتر پوریا سعی میکنم از آن اگر طلایی استفاده کنم که اگر من در آن شرایط بودم، چگونه رفتار میکردم، تا بتوانم آن موقعیت را بازسازی کنم.
در حین تماشای اثر به نظر میآمد که ارتباط جالبی بین شخصیت «پوریا» و مخاطب شکل میگیرد.
بله همینطور است، بر اساس تجربهای که در دورههای قبلی اجرا نیز داشتیم خوشبختانه تماشاگران داستان نمایش را به خوبی درک میکنند، با لحظات طنز میخندند و در لحظات تأثیرگذار نیز همراه میشوند و گریه میکنند. بسیاری از تماشاگران میگویند با فضای نمایش احساس فاصله نمیکنند و انگار از نزدیک شاهد اتفاقاتی هستند که ممکن است برای عزیزان خودشان رخ دهد. این ارتباط نزدیک و بیواسطه، مولفهای مهم در موفقیت اجرا است که خوشحالم از آن بهرهمندیم چون به روند نمایش کمک میکند.
ما در آثار زیادی شاهد رفاقت دو یا چند کاراکتر هستیم، اما رفاقت «پوریا» و «مهرداد» بسیار صمیمی است؛ حتی لحظاتی کودکانه و بازیگوشانه دارند. لطفاً کمی از چگونگی شکلگیری این لحظات در تمرینات برای ما بگویید.
من آقای صدیقیمهر را به عنوان همکار میشناختم و سلام و علیکی داشتیم، اما هیچگاه فرصت همکاری نداشتیم و رفاقت عمیقی میان ما شکل نگرفته بود. آشنایی و صمیمیت عمیق ما در جریان تمرینات همین نمایش به وجود آمد و به مرور این ارتباط نزدیکتر شد که به شکلگیری آن لحظات صمیمی و کودکانه در نمایش کمک شایانی کرد. من از این آشنایی و همکاری بسیار خوشحالم و آنچه که در اجرا به عنوان لحظات واقعی رفاقت دو دوست قدیمی، شوخیهای مشترک، سر به سر گذاشتنها و از این دست میبینیم، بخشی نتیجه تمرینات است و بخش دیگر در جریان اجرای نمایش شکل گرفته است. به نظرم یکی از دلایل مهم شکل گرفتن این لحظات، شخصیت شوخطبع و طناز آقای محمد صدیقیمهر است که او نیز مانند من نگاه ویژهای به کمدی دارد و این موضوع به ایجاد این لحظات صمیمی کمک شایانی کرده است.

محمد صدیقیمهر، بازیگر:
به عنوان بازیگر دوست داریم خود را به چالش بکشیم
شما آخرین بازیگری بودید که به این پروژه ملحق شدید. چه عواملی باعث شد در نهایت حضور در این پروژه را انتخاب کنید؟
بله، من تقریباً هفت یا هشت روز مانده به شروع اجرا، به دلیل مشکلی یکی از دوستان نتوانست در پروژه حضور پیدا کند و من این فرصت را پذیرفتم. البته این تصمیم پرریسک بود، چرا که حجم مونولوگها و دیالوگها بسیار زیاد و محوریت کار بر گفتوگوهاست. با این حال، بازیگری چنین چالشهایی را میپسندد و ما به عنوان بازیگر دوست داریم خود را در این چالش قرار دهیم و حال قضاوت در مورد نتیجه آن بر عهده مخاطب است.
درباره پیچیدگیهای شخصیت «مهرداد» بگویید.
«مهرداد» کاراکتری پیچیده است؛ کسی که پر از حفرههای عاطفی است و در شرایطی قرار میگیرد که باید این موضوع سختو شنگین را با دوستش در میان بگذارد. او به عنوان یک پزشک موقعیت اجتماعی خوبی دارد، اما با توجه به حفرههای عاطفی که از کودکی با او همراه بوده و همچنان در بزرگسالی با آنها مواجه است او را در روابط اجتماعیاش دچار پیچیدگیهایی میکند و همین موضوع شخصیت او را پیچیدهتر میکند.
لحظات طنز و صمیمی که بین مهرداد و پوریا شکل میگیرد در روند تمرینات چگونه بود؟
من با توجه به کاراکتری که بازی میکنم نمیتوانم چندان وارد آن بحث طنز بشوم چون شخصیت مهرداد با «پوریا» تفاوت دارد. اما از آنجاییکه به شخصه بیشتر در آثار کمدی به ایفای نقش پرداختهام و به ذات این ویژگی را دارم در صحنههای دو نفره با «پوریا» هیچ مشکلی نداشتم و بدون تلاش خاصی این ویژگی در کار همراه من است. بخصوص که بازیگر نقش پوریا یعنی وحید آقاپور خود هنرمندی خلاق و طناز است و قرار گرفتن ما کنار هم باعث میشود این صحنهها واقعی و ملموس باشند و وقتی تماشاچیان نگاه میکنند، یاد رفاقتهای واقعیشان بیفتند و با این موقعیت کاملاً همذاتپنداری کنند.

مریم داننده فرد، بازیگر:
غم مشترک پیوند کاراکترهای نمایش را نزدیک تر میکند
با توجه به اینکه آوا شخصیتی درونگرا است چگونه به نقش «آوا» نزدیک شدید؟
این نقش خیلی از من دور نبود و کلا فکر میکنم همه خانمها یک دنیای تنها و دوری، درونشان دارند که با مراجعه به آن میتوانند چنین شخصیتی را درک کنند. در بازیگری هم اجرای این نقش برای من کار سخت و عجیبی نبود و برای نزدیک شدن به «آوا» به لحظات تنهایی خودم، آن لحظاتی که ترجیح میدادم تنها باشم، مشکلاتم را در تنهایی حل کنم و استقلال خودم را یادآوری کنم رجوع کردم و این تجربه کمک کرد تا بهتر بتوانم «آوا» را درک کنم که تنهایی و دوری را برای ادامه زندگی برگزیده است.
در صحنههایی که شما و آقای صدیقیمهر روی صحنه هستید، اغلب این دو شخصیت مستقیم به منظرهای خیرهاند که مخاطب آن را تخیل میکند. درباره روشی که بر برانگیختن تخیل مخاطب داشتید بگویید.
من فکر میکنم همان توصیف کوتاه از اینکه «آوا» کجا زندگی میکند، نظرگاه او چه نوع فضایی دارد و پنجره کوچکی که رو به دشت باز است، کافی است تا تماشاگر حس و حال آن مکان را درک کند و با ما که رو به آن منظره نشستیم همراه شود. اصولاً لازم نیست دو بازیگر حتماً به چشم هم نگاه کنند تا حس خود را منتقل کنند. همینکه حضور و تأثیر همدیگر را به درستی احساس کنند و بتوانند بیان کنند، کافی است تا تماشاگر با شخصیتها و داستان همراه شود و آن را درک کند. به همین دلیل همان توضیح کوتاه برای تماشاگر کافی است تا شرایط، مکان و موقعیت را دریابد.
رابطه خواهر و برادری «آوا» و «مهرداد» را در مواجه با موضوع «پوریا» چگونه تعریف میکنید؟
موضوع پوریا در واقع یک درد و غم مشترک برای این دو است؛ غمی که به دلیل از دست دادن یک دوستی دیرینه حس میکنند و این دوباره یکی از نقاط مشترک این خواهر و برادر است و شاید این غم مشترک، پیوند آنها را نیز نزدیکتر میکند و در نهایت در این غمخواری و گریه کردن هم صدا میشوند.
عکسها:پرتو جغتایی