
تا همین چند سال پیش در میان اهل کتاب و کتابخوانی، مطالعه سفرنامه چندان مرسوم نبود اما حالا بر تعداد علاقهمندان به خواندن سفرنامهها افزوده شده و سفرنامههایی که منتشر و در کتابفروشیها توزیع میشوند، همانقدر مشتری دارند که کتابهای ادبی نظیر رمانها و مجموعهداستانها یا آثار پرفروش روانشناسی. با اینحال از میان سفرنامههای متعددی که به چاپ میرسد، همه آنها قابل خواندن نیستند و به ندرت میتوان اثر استاندارد و درخشانی در قالب سفرنامه پیدا کرد. یکسری از پرفروشترین سفرنامهها، آثار منصور ضابطیان هستند که مدتهاست در بازار کتاب توسط خوانندگان دنبال میشود، یا به عنوان یک سفرنامه موفق دیگر میتوان از کتاب «سفر با حاجسیّاح» نوشته احسان نوروزی نام برد، ولی گاهی میان این حجم از کتابهای سفرنامه، با پدیدههای غریبی روبهرو میشویم که مشخص نیست بر مبنای چه اعتبار و معیاری مجوز چاپ گرفتهاند! از جمله این سفرنامهها که به تازگی منتشر شدهاند،کتاب «خبرنگار دودلاری» ـ با زیرعنوان «روایت چهل روز سفر به اوکراین در اولین جنگ اروپایی قرن جدید»ـ به قلم حامد هادیان است. او در این کتاب سعی کرده کاملاً بیطرفانه به بازتاب وقایع جنگ و روایت دقیق دیدهها و شنیدههایش از جنگ اوکراین بپردازد که باید گفت حتا در این امر نیز نتوانسته موفقیتی کسب بکند. باید تعارف را کنار گذاشت و گفت کتاب هادیان، سفرنامه بسیار ضعیفیست که کمترین انگیزه و هیجانی برای خواندن در مخاطب برنمیانگیزد، زیرا کتاب ۳۳۰ صفحهای این خبرنگار آزاد، بیش از هر چیز به یک رپرتاژ در خصوص معرفی و شناساندن شخص نویسنده به خوانندگان احتمالی شباهت دارد!
سفرنامه «خبرنگار دودلاری»،که پنجاه و دو یادداشت از نویسنده را در خود جا داده، در یادداشت آغازین کتاب با تیتر «ترسهای صدادار»، از روزهای شروع حضور هادیان در اوکراین و ترس از صدای حملات موشکی روسها به کییف میگوید و حتا نویسنده خود را با خبرنگار رادیوآزادی اوکراین (خانوم ویرا هیریچ)،که در ساختمان رادیو کشته شد، قیاس میکند، ولی پس از این مقدمهی مناسب، ناگهان از فصل دوم کتاب، صاحب اثر فلاشبکی به گذشته میزند و بیعجله به چگونگی شکلگیری این جنگ، مطلعشدن خودش از آن و علاقهمندی و پیگیری برای رسیدن به اوکراین جهت ثبت گزارش میپردازد. خوشبختانه کتاب مصور است و در آغاز و صفحههای میانی هر فصل، تصاویری مستند (و سیاهوسفید) از آدمها و شهرهای جنگزدهی اوکراین، برای خواننده در آن گنجانده شده، حتا اگر یادداشت آن فصل، ربطی به جنگ اوکراین نداشته باشد! در حالی که سفرنامهی هادیان، باید شامل عکسهای جنگ اوکراین باشد، تصاویری از سفرهای دیگر او را نیز در خود گنجانده و حتا گاهی در برخی فصلها عکسهایی را میبینیم که تناسبی با یادداشت آن فصل ندارند. جالبتر اینکه خالق کتاب، به جای شرح مرتبط با هر عکس، درست مثل یک مجله تخصصی، سوتیتری از دل متن انتخاب کرده و کنار عکس گنجانده! وقتی خواننده در متن کتاب جملهای را خوانده، چرا باید دوباره همان جملهها را کنار عکس بخواند؟! آیا در مواجهه با سفرنامه هادیان، ما با رسانه کتاب روبهروییم یا با رسانه نشریه؟!
علاوه بر این، حامد هادیان در سفرنامهاش ابتدا از شرح تلاشهای مکرر برای دریافت ویزا و کارت خبرنگاری تا فراهمآوری هزینههای سفر پرمخاطرهاش به اوکراین، یافتن فیکسر (مترجم اوکراینی با خدمات ویژه!) و تجهیز وسایل مورد نیاز مانند دوربین، لباس مناسب و جلیقهی ضدگلوله میگوید؛ بیآنکه نحوه آمادهشدن او و رساندن خود به خاک اوکراین، جذابیت و اهمیت ویژهای برای مخاطب داشته باشد. او،که بارها در طول کتاب خود را با عنوان «خبرنگار بحران» معرفی میکند، در گزارش سفرش کوشیده با فرم داستانی و ادبی به بیان خاطراتی از گذشتهی فردی و دیگر تجربههایش از سفر به مناطق جنگی مختلف بپردازد. در این بین، مدام اشاراتی هم به اطلاعات و سواد ادبی و هنری پراکندهاش از کتابها و فیلمهای مختلف دارد که دستکم موجب شده خواننده مجبور به خواندنِ سفرنامهای صرفاً خشک و خشن از یک جنگ جدید نباشد. هادیان در برخی فصول کتاب، از آثار ادبی مطرحی مثل «ماهیسیاه کوچولو» (صمد بهرنگی) نام میبرد یا شعرهایی مرتبط با جنگ و اغلب سرودهی گروس عبدالملکیان استفاده میکند تا مثلاً حسی شاعرانه به متن کتابش ببخشد، بیآنکه در این امر موفق شده باشد. مثلاً در یادداشت دوم کتاب آورده:«جنگها برندهای ندارند، هرچند بازندههای بزرگی دارند: مردمی که نمیدانند چرا کشته میشوند؟ چرا خانههایشان نابود میشود؟ چرا آواره میشوند؟ و هزاران پرسش بیپاسخ دیگر. جنگ حتا زندگی من را هم،که میخواستم به سرزمین اسلاوها بروم، عوض کرد. به قول گروس عبدالملکیان: باید قبول کنیم/ که هرگز/ هیچ سربازی/ زنده از جنگ برنگشته است»، یا این چند سطر از یادداشت سوم کتاب را بخوانید:«اولین بمب در جنگ در ذهن خبرنگارها عمل میکند؛ وقتی که خبر جنگ را میشنوند و تصمیم میگیرند هرچه سریعتر خودشان را به میدان برسانند. به قول گروس عبدالملکیان: شب است/ و همزمان دارند بغداد و دمشق/ و من را میزنند».
نمونهآوریهای سفرنامه «خبرنگار دودلاری» به همینجا ختم نمیشود و نویسنده به بهانه مرور معلوماتش درباره جنگ و سفرنامهنویسی،گاهی هم دست به معرفی کتاب میزند و از متن آنها مثال میآورد، بلکه اینگونه ارزش و اعتباری برای کتاب خود بخرد، ولی این کارها فقط او را از اصل موضوع دور و دورتر میکند. برای مثال هادیان در یادداشت نهم خود از کتاب «یادداشتهای بغداد» اثر «نُها الراضی» (مجسمهساز عراقی) نام میبرد و خوانش آن را به «همهی مردم صلیب بر دوش خاورمیانه» پیشنهاد میدهد! همچنین فصل بعدی کتاب، با توصیهای از زندهیاد اصغر عبداللهی (فیلمنامهنویس و داستاننویس) آغاز میشود:«سفرنامه را باید منزل به منزل نوشت. همان شب که میرسی، به جایی که ساکن میشوی، والّا جزئیات سفر از یادت میرود؛ خاصه سفرنامهی کویرگردی».
خوشبختانه خالق اثر، اطلاعات سیاسی، تاریخی و مذهبی کافی و مناسبی دارد که از آنها لابهلای متن سفرنامه استفاده هوشمندانهای بکند اما اگر کاربرد این اطلاعات در حد مرور خبرهای سیاسی و تاثیرشان بر جنگ باقی میماند، اشکالی نداشت. مشکل از جایی آغاز میشود که نویسنده به جای ارائه گزارش سفرش به مناطق جنگی، یا متن سخنرانی چهرههای مسئول جنگ را در کتاب آورده یا به مرور خاطرات بیربط و شخصی خود پرداخته. نمونهاش را در یادداشت هشتم کتاب بخوانید که هادیان با تشبیه «ولادیمیر زلانسکی» به قهرمان فیلمهای هالیوودی، به تحسین قدرت کلام رییسجمهوری اوکراین اشاره میکند و سه صفحه از این فصل کوتاه را به بازنشر متن سخنرانی او اختصاص میدهد و حتا در ادامه، به تحلیل شخصیت زلانسکی و مواضع سیاسی او میپردازد.
از دیگر ضعفهای مهم کتاب میتوان اشاره کرد به پرشهای بیدلیل نویسنده در میانهی روایت سفر اوکراین به سفرهای جنگی دیگرش. نویسنده بارها حین روایت سفر جنگیاش، ناغافل به صحرای کربلا میزند تا خواننده بداند ـ مثلاً ـ جناب خبرنگار بحران حواسش به خاک ایران هم است، حتا اگر خودش در جغرافیای دیگری برای ثبت معرکهی جنگ باشد. برای نمونه در یادداشت چهلم کتاب، هادیان دلتنگِ ایران میشود، ولی در ابراز دلتنگیاش، با اخبار قطعشدن اینترنت در خوزستان مواجه شده و از جنگ زمینی و هوایی، به جنگ رسانهای و نرمافزاری میرسد! پراکندگیهای روایت سفرنامه در کتاب بیشمار است. هادیان در فصلهای متعدد ناگهان مسیر سفرنامه اوکراین را به سمت بیان سفرهای دیگرش به عراق، سوریه، لبنان و غیره کج میکند و یکدستی کتاب را برهم میزند. حتا نام کتاب، ربطی با سفر اوکراین ندارد و از ماجرایی که برای او در سوریه پیش آمده، الهام گرفته شده. همچنین مرور خاطرههایی از دوران کودکی، شغل و اصل و نسب خانوادگی، تجربه همکاری در نشریات و رسانههای دیگر و کیفیت کار در آن محیط، مدام موجب میشود کتاب از هدف اصلی خود ـ شرح سفر به اوکراین ـ فاصله بگیرد. حجم کتاب به دلیل همین پراکندهگوییها، بیخود و بیجهت افزایش پیدا کرده. خواننده صد صفحه از کتاب را خوانده، ولی هادیان هنوز در لهستان است و به اوکراین نرسیده! هنوز دارد از ماجراجوییها و گشتوگذارش از آداب و رسوم و فرهنگ لهستان و بازدید از مناطق دیدنی شهرهای این کشور میگوید. هنوز دارد از سرقت پول و مدارکش در لهستان میگوید و با افتخار تصویری از نام، چهره و اطلاعات رانندهتاکسی سارق هم در کتابش منتشر میکند تا ثابت بکند «لهستانیها مرام و معرفت را تمام کرده بودند! هر کاری کردند تا من از آنها بدم بیاید».
با چنین روایتی از سفر، انگار در حال مطالعه سفرنامه یک توریست عادی هستیم، نه یک خبرنگار بحران! بالاخره در یادداشت پانزدهم، جناب نویسنده رضایت میدهد و به غول خودش «شاخ غول را میشکند» و وارد اوکراین میشود! تازه پس از ورود به اوکراین هم در یکی از شهرهای امن اوکراین قرار گرفته و باید خود را به خط مقدم جنگ برساند! بنابراین تا وقت هست، سعی میکند از فرصت استفاده بکند و اوکراین را هم ببینید و به ما هم نشان بدهد! حالا بخوانید نگاه یک توریست ایرانی را به اوکراین:«بعد از ناهار به میدان اصلی شهر لویو رفتم. در کنار کلیسای جامع شهر دستفروشان ایستاده بودند. بیشترشان پیرزن بودند؛ با لباس محلی و روسری به سر. شبیه پیرزنهای دستفروش در بازارهای محلی شمال. به خاطر همین شباهت خیلی دوستشان داشتم. از تخممرغ و ماست تا دستهگلهای مخصوص کلیسا میفروختند … به کلیسا رفتم؛ یک کلیسای ارتودکس قدیمی و عجیب. مراسم داشتند. یک جنازه هم داخل تابوت بود. اول فکر کردم یکی از کشتهشدگان جنگ است.، ولی جنازه یک آدم معمولی بود. مردن معمولی در جنگ انگار یکجور شوخی است. مثل یک مسلمان برایش فاتحه خواندم»!
هادیان در روایت خود، گاهی هم به ابراز عقاید و تعصبات ایرانی ـ اسلامی خود میپردازد تا خواننده را شیرفهم بکند گرچه در یک کشور خارجی فعالیت میکند اما شرعیات دین را از یاد نبرده و خود را ملزم به رعایت آنها میداند! مثل همین اشاره به فاتحهخواندن برای یک مسیحی! یا اشاره به نمازخواندن خود در یکی از پارکهای اوکراین! یا وقتی شروع به کنجکاوی در کشوهای اتاق هتل میکند و در آن یک انجیل میبیند:«شروع کردم به گشتن کشوهای اتاق. در کشوی میز یک انجیل پیدا کردم. فکر کردم مثل ما که توی هتلها قرآن میگذاریم، آنها هم انجیل گذاشتهاند».
همینطور او گاهی نگرشهای سیاسی و عقیدتی عجیبی را در کتابش آورده که میتواند نوعی گُل به خودی و تخریب چهره ایرانیان در خارج از مرزها باشد. مثل جایی که هادیان در پرسهزنیهایش در لهستان از مقابل سفارت ایران بیتفاوت عبور میکند، بیآنکه دلیل محکمی برای این رفتارش بیاورد و مینویسند:«در جستوجوی صرافی، از کنار سفارت ایران هم رد شدم. به تجربه فهمیدهام باید از سفارتهای کارمندی ایران فرار کنم».
در نهایت باید گفت «برگ سبزی تحفه این خبرنگار درویش» که حامد هادیان در پایانبندی کتاب به خواننده تقدیم میکند، تحفه گرانقدری نیست و بیشتر به اصراف کاغذ و اتلاف وقت مخاطب در خودستایی یک خبرنگار نه چندان خوشقلم شباهت دارد.کتاب «خبرنگار دو دلاری» را نمیتوان و نباید در زمره سفرنامههای حرفهای و معتبر دستهبندی کرد، چون هادیان گرچه در آغاز مدهوش هیجان سفرش به اوکراین بوده، ولی همین هیجانزدگی کار دستش داده و در نگارش سفرنامه، به بیراهه رفته و کتابی در معرفی و شناخت خود و تجربههایش نوشته است.