
ایلیا عاشق دختری بود به اسم رها. سخت او را دوست داشت و او نیز هم!
ایلیا در سال ۱۴۰۲، ۲۸ سال داشت. شغل درست حسابی هم داشت اما حقوق حسابیای نداشت!
بنابراین القصه کوتاه که نشد و شکست سنگینی خورد! به او گفتند: هیچی نداری پسر، برای خودت بهتر است رها را ول کنی، همچنین دختر دیگری هم بدبخت نکنی!
او هم دید منطقیست دیگر، پدربزرگشاش هم که …….

جمشید زمینی توانسته بود در سال ۱۳۸۶ بخرد در روستای زیبای ماسال. روی ابرها، میان آسمان و زمین. بعد از ۶۰ سال زندگی میخواست آنجا را بسازد و گذران عمر کند.
پول آماده شده بود. جمشید و همسرش اعظم منتظر پسرشان بودند که از تهران به شمال بیاید تا او هم از زمین یک بازدیدی کند. بهنام پسرشان به سختی بزرگ شده بود و دلیلی نمیدید که پدر و مادرش خرج کنند تا در شمال خانهای بسازند! او میخواست این پول را به او میدادند تا به کاری بزند.
بهنام سهشنبه ۲۴ اردیبهشت سال ۱۳۸۶ ساعت ۱۱ صبح از تهران راه افتاد به سمت شمال و تصادف کرد و یک نفر را کنار جاده، وقتی حواسش به سیگار بوده که روشناش کند، زیر گرفت و طرف درجا مُرد.
جمشید تمام پولی که میخواست در شمال خانه بسازد برای دیه پسرش و رضایت داد. و سال ۱۳۸۹ هم خودش مُرد.


ایلیا ۵۰ ساله است. ۲۸ سالگی رویای خوانندگی داشت. اما خب خوانندگی بیشترین سختی و مافیا را دارد. هرکس هم میگوید اینطور نیست، از طرف من فحش آزاد است که به او دهید البته در دلتان. چون آدم احمق ارزش حرف زدن ندارد.
سال ۱۴۰۲ که به رها نرسید. دیگر نتوانست عاشق شود. گذری با دختری و خانمی دوست میشد و ولشون میکرد.(با رعایت تمامی شئونات اخلاقی)
۱۴۰۴، پدربزرگش فوت کرد. پدربزرگِ بداخلاقش از زمینداران بزرگ گیلان بود. پدربزرگش پس از مرگ همسرش دوست نداشت کسی را دیگر ببینید و به یک پسر و یک دختری که داشت، گفته بود بروید گم شوید هر موقع مُردم هرچه دارم برای شما تولهسگهاست. ( این طرز بیان از طرف ما تایید نمیشود. لحن مرحوم بوده است و ما فقط راوی هستیم).
اسم پدربزرگش احمد بود و او هم از ارث پدرش رستوراندار بزرگی شده بود. مجموعه رستورانهای «درخت» در شهرها و روستاهای مختلف شمال راه انداخته بود و هرچی پول در میآورد زمین میخرید. فقط یک زمینی در ماسال سال ۱۳۸۶ خریده بود زیر قیمت که الان ۱۲۵۶۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۲۴۱۰۰۰۰۰۰۰۲۴۸۵۴۵۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۵۸۷ میلیارد تومان قیمتاش است امسال.(سال ۱۴۲۴)
القصه پدرِ ایلیا از احمد که پدرش باشد در سال ۱۴۰۲ خواهش کرد کمک کند تا ایلیا ازدواج کند. اما احمد گفت: وقتی مُردم. برو از اینجا.(مرحوم از بیان نادرستی استفاده کرد که ما اینجا نمیگوییم، مفهوم باتربیتی آن میشود که برو گمشو)
ایلیا الان یکی از ثروتمندترین فرد ایران است. مجموعه رستورانهای پدربزرگش را شهرهای مختلف هم گسترش داد با کمک پدرش.
پدرش هم دو سال پیش فوت کرد. او را دوست داشت. چون در حد توان خود چیزی برای او کم نگذاشته بود. سخت کار میکرد تا لحظهای شرمنده ایلیا و زنش نشود ولی افسوس از یک سری لحظههای نخواسته!
ایلیا با ۵۰ سال سن هنوز مجرد است و رفع حاجتِ طبیعی در عمرش نکرده است. القصه چون در جوانی عاشق خوانندگی بود و صدای بسیار خوبی داشت، تهیه کنندگان و مافیا این سالها که میشناختند او را، سراغاش زیاد آمدند اما ایلیا اینقدر سیگار کشیده بود که جان خواندن نداشت. مافیاها میگفتند اصلاً مهم نیست. اما ایلیا میگفت نه و سخت در تنهایی گریه میکرد.
سالهای زیادی ایلیا سراغ آنها میرفت تا به او میدانی دهند، اما ……..
دختران جوان زیبایی هم هستند که او را میبینند و میخواهند ایلیا شوگرددی آنها شود. اما نای آن را هم دیگر ندارد!

ایلیایِ ما سرکوب شدهی علاقههای جوانی بود. موقعی که جوان بود، شهرت میخواست. پول میخواست. جوان که بود شوق داشت. در جوانی صدای خوبی داشت و در جوانی میتوانست عاشق باشد. اما در جوانی به لحاظ مادی ضعیف بود. در سال ۱۴۰۲ و قبل آن و تا همین الان که سال ۱۴۲۴ است با پول است که مورد توجه قرار میگیری. البته با مُردن هم مدتی همه به یادت میفتند و اشک تمساحی میریزند و تمام!همینقدر مسخره و مزخرف!!خلاصه آن وقت و همان زمان میخواست…. دیگر خواستهها برایاش خواسته نبود. ملال بود و درد!

امروز پنجشنبه است و دلش برای پدرش تنگ شده و به بهشت زهرا میرود. اشتباهی به جای قطعه ۱۴۶ به قطعه ۱۴۳ میرود. همینطور که از روی قبرها و مُرده ها رد میشد. قبری که زیر گرفته بود نظرش را جلب کرد.
نام متوفی بود «جمشید وفایی». با دیگر قبرها جملهی روش فرق داشت. زیر اسماش یک شعری نوشته بود:
آن یکی خر داشت پالانش نبود
یافت پالان گرگ خر را در ربود
مولوی
و
پایان!

طراح متن و نویسنده: فرید اخباری