
ساموئل هیمن پزشک حاذق دوران به خاطر کشته شدن سگش، با گلولهای خود را کشت.
یک روز عادی که ساموئل با سگش داشتند باهم قدم میزدند، راننده کامیونی سگ را زیر میگیرد و تکه تکه میکند و پا به فرار میگذارد. «آرگوس» آخرین سگ این پزشک هشتاد ساله بود.
همیشه وقتی سگهایش میمردند، سگی با نژاد یکسان میگرفت و اسم تمامی آنها را آرگوس میگذاشت. حال تحمل کشته شدن آرگوس آن هم به این شکل را نداشت و پیر شده بود و با خود فکر میکرد اگر دوباره سگی بگیرد، ممکن است بمیرد و سگ جدیدش تنها بماند. امیدی نیز به انسانیت آدمها نداشت. خیلی وقت است که این توقع از آدمها برایش از بین رفته بود و فقط به واسطه شغلش آنها را از بیماری نجات میداد. توقع انسانیت از آدمها! زنش را در کودکی دخترش میراندا، به دلیل بیماری سرطان از دست داده بود. و میراندا تک دختر عزیزش نیز همیشه از طریق آرگوس با پدرش ارتباط میگرفت و پدرش نیز با سگش میتوانست ارتباط بهتری با دخترش بگیرد. حال که پدرش خودکشی کرده است و آرگوس که برایش هم پدر بود، هم مادر، ندارد و به دنبال راز زندگی پدرش و این انزوای روحی او است. آیا او جز خانه و ثروتش چیز دیگری برای میراندا به ارث نگذاشته بود؟ میراندا چیزی از خود پدرش میخواهد. از وجود پدرش…..او در پیدا کردن این راز شخصی زندگی پدرش تنها نیست و نویسندهای پرگو و کم نویس که او نیز به دلیل کنجکاوی در شخصیت هیمن که از اهالی شهر شنیده بود و به سختی پیش از این خودکشی توانست با کمک سگهای خودش و دوستی آنها با آرگوس با او ارتباط بگیرد، میراندا را همراهی میکند. این نویسنده شاید تنها دوست ساموئل با شمایل آدم بود که او را انسان یافته بود.
حال میراندا و نویسنده به دنبال اسرار زندگی مردی هستند که برای یکی پدر بود و مهم و برای یکی یک آدم منزوی و فقط از روی کنجکاوی! اما ساموئل قبل از خودکشی اش چیزی غیرمنتظره از خود به جا گذاشته است که آنها در پی بردن به این راز شاید کمک کند. شاید….
پایان داستان میراندا زن دیگریست و نویسنده مرد دیگری خواهد شد و تفکر جای کنجکاوی را میگیرد.

اگر در یک جمعی باشیم که هیتلر، موسیلینی، چرچیل، ملکه الیزابت، دیکاپریو، مارادونا، رونالدو، مسی، دختران زیبا، دخترانی با صورت لک شده، مردانی قدبلند و خوشهیکل، مردانی فربه و بدشکل یا مردان و زنانی که معلول هستند، آدمهایی از تمامی نژاد ها و آیینها، آدمهای فقیر یا ثروتمند، مشهور یا غیرمشهور، راننده تاکسی، کارگرانی ساده، دست فروشان وخلاصه از همه اقشار جامعه باشند….
چشمهایتان را ببندید……من و شما و رونالدو و مسی و هیتلر و همهی مردم یک جا هستیم و سگی وارد میشود به عنوان میزبان ما.
تصور محال کنید دنیا دچار حادثهای شده و قرار است بیاختیار آدمها، یک سگ در تمام دنیا بر آدمها حکومت کند!
برای یک سگ چه تفاوتی بین رونالدو و قصاب سرکوچه ما دارد؟ برای سگ نژاد آدمیزاد چه تفاوتی دارد؟ سگ در این محفل به نظرتون سمت چه کسی میرود؟ به سمت هیتلر که میلیونها آدم را کشت؟ یا به سمت سلیمان نبی میرود؟ برای سگ سیاه و سفید و سبزه و بور اهمیت دارد؟
سگ بر چه اساسی با ما آدمها برخورد میکند جز آنکس که محبت آیین اوست. این سگ که پادشاه شده است، تاجی ندارد چون غریزی میداند فقط یک سگ است و تصورش مراقب بودن از آدمها با هر شکل و صورت و نژاد است چراکه او آدمها بر اساس این چیزها قیاس نمیکند. سگی که در لحظه زندگی میکند و سعی میکند با این حال خود و آدمهایی که مسخ او شدهاند و خود خبر ندارد گرسنه نمانند و با آنها بازی کند و باهم خوشحال باشند. این سگ آدم را وا میدارد یک جا ننشینند و در تکاپوی زندگی باشند. این سگ بخشنده است، او نمیداند هیتلر چه کسی است و در این دنیای فرضی هیتلر هم شانس زندگی و بخشیده شدن دارد.
به راستی کدام جانداری ست که بین آدم ها تفاوت نمیگذارد؟ اگر هیتلر محبت کند و با او بازی کند مراقب هیتلر است همانطور که مراقب دیکاپریوست. به همان اندازه که هوای یک سیاه پوست را دارد. به همان اندازه که برای مرد فقیر و ژنده پوشی ارزش قائل است.
گویی این سگ است که فقط همه را به شکل انسان میبیند و فرقی بین کسی نمیگذارد. ما همه در هر جایگاه و شغل و ثروتی برای سگ یکی هستیم. این یکی بودن موقع مرگ برای برخی آدمها نمایان میشود و خیلی دیر است برای آدمی که زمان مرگ بفهمد انسانیت چی بوده و چیست!
حال که اساس آفرینش انسان در ادیان و حتی در میان خداناباوران محبت است اما فقط آدمها هستند که بین هم فرق میگذارند و برای هم درجه میگذارند و محبتها فراموش میشوند!
آدمهایی که میان انبوهی از ایدئولوژی ها به تباهی میروند.
فقط سگ است که میخواهد هر که محبت میکند خوشحال باشد، اما آدمی گاهی رحم به خود و یا حتی همخون خود ندارد و بسیار فراموشکار است اما این سگ از ذرهای خوبی نمیگذرد و تا جان دارد قدردان آن یک ذره خواهد بود حتی اگر زمان زیادی از آن گذشته باشد.
آیا این سگ است که عشق بدون توقع را به ما یاد میدهد؟ وقتی سگی صاحبش را گم میکند، غم عالم بر او آوار میشود. سگ صاحب ندارد. او خودش را برده نمیداند. این «صاحب» را ما نام نهادیم. وقتی سگی رفیقش را گم میکند اندوهگین است. وقتی آدمی عشق و محبت را از سگش یاد میگیرد از گم شدن یا بیماری سگش که رفیق اوست ناراحت میشود. «هیچکس» مال «هیچکس» نیست.
او درگیر ایدئولوژیها و مکتبهای سیاسی نمیشود و به همه میخواهد احترام بگذارد و نگاهی برابر و انسانی داشته باشد و قطعا در برابر بیرحمیها واکنش غریزی خود را نشان میدهد.
ساموئل هیمن خودکشی کرد اما قبل آن روحش چندبار توسط برخی آدمها به قتل رسیده بود؟؟
راز زندگی او و پیوندش با سگش چه بوده ؟ این ارتباط چرا و از کجا شروع شده است؟

کتاب «سگ» اثر اریک امانوئل اشمیت فیلسوف و نمایشنامه نویس مطرح فرانسوی است که نمایشنامه «خرده جنایتهای زن و شوهری» آن و دیگر آثارش در بیشتر کشورها به اجرا در آمده است.
او در این کتاب بررسی موشکافانه بین روابط انسانها باهم و غرابت وحشیگیری در دنیای امروز دارد.
در تکهای از پشت جلد این کتاب آمده است: آیا این باعث نمیشود او(سگ) از موجودات انسانی، انسان تر شود؟ او قطعا نژادپرست نیست و ایدئولوژی هم هرگز او را به تباهی نمیکشاند.
به نظر میرسد آن طور که اشمیت گفته است میخواهد بیشتر در این باره و غرابت وحشیگری تامل کند و به گفته خودش به زودی قصهای دیگر از او خواهیم خواند که در دنیای امروزی نیز وجود دارد و فقط زاییده تخیل صرف نیست.
این کتاب که جز آثار جدید امانوئل اشمیت است ، با ترجمه سروش حبیبی در نشر نیلوفر به چاپ رسیده است.