
افسانه شعباننژاد برای کسانی که کتابهای
او را هم ندیده و نخوانده باشند نیز نامی آشناست چه اینکه ترانههایی از او به
شیوه نماهنگ ساخته و در برنامههای کودک و نوجوان پخش شده است، از این رو تعجبی
ندارد اگر نام او به چشم و گوش نسل سوم هم آشنا و یادآور دوران کودکیشان باشد.
اخیرا مجموعه شعر نوجوانی بهنام «یک شعر بیطاقت» در قالب شعر نو از شعباننژاد
منتشر شده است که به بهانه انتشار این مجموعه گپوگفت با او را میخوانید.
شما اخیرا مجموعه شعر «یک شعر بیطاقت» را برای
جوانان منتشر کردهاید. از دشواری شعر سرودن برای این گروه سنی و انتخاب این عنوان
برای مجموعه شعرتان بگویید.
من مجموعه شعر زیاد داشتهام، مجموعه شعرها معمولا یکسال
طول میکشد که آماده انتشار شوند ولی این کتاب، مجموعهای بود که پاییز دو سال پیش
شروع کردم و خودش به سراغم آمد. به این دلیل اسمش را «یک شعر بیطاقت» گذاشتم چون
طی ۱۰ روز شعرهای این مجموعه را تمام کردم. برای این مجموعه شعر مشکلی نداشتم و
کلا در کار برای کودکان و نوجوانان مشکلی ندارم چون حدودا ۳۰ سال است که تجربه کار
برای این گروههای سنی دارم.
پیدا کردن ذائقه این گروه سنی و نوشتن کارهایی
که با آن ارتباط برقرار کنند هم برایتان دشوار نیست؟
بههرحال سخت است.
کسی که اسم خودش را هنرمند میگذارد، هنرمندی که برای کودک، خردسال یا نوجوان کار
میکند به گونهای باید با دنیای آنها آشنا باشد، من هم همیشه سعی کردهام در جمع
بچهها حضور داشته باشم، با دنیای آنها آشنا باشم، همراهشان پیش بروم، در گذشته
زندگی نکنم و با بچههای امروز، امروزی صحبت کنم. دشوار است ولی کسی که در این
زمینه تجربه دارد و شاعر گروه سنی کودک و نوجوان است باید کارهایی را در راستای
پشت سر گذاشتن این دشواریها انجام دهد و یک کار خوب ارائه دهد.
شیوه خاص شما برای پشت سر گذاشتن این دشواریها
چیست؟
معمولا شیوه خاص من حضور در جمع بچههاست و سعی کردم کودکی
خودم را حفظ کنم. در جمعهایی که بچهها هستند سعی میکنم بیشتر با آنها باشم تا
بزرگترها. اگر اینجوری نباشم، از دنیایشان دور میشوم و نمیتوانم سوژههای خاص
آنها، زبان و نیازهای امروزیشان را متوجه شوم. به کتابخانهها، مهدکودکها،
مدرسهها سرمیزنم، به شهرهای مختلف و جمع بچهها میروم که فکر میکنم این کارها
برای ارائه کارهای خوب به من کمک کرده است.
شما به این اشاره کردید که با بچهها با زبان
امروزی آنها صحبت میکنید، به نظرتان زبان بچههای امروزی بیشتر از ادبیات و شعر،
بازیهای رایانهای، تبلت و موبایل نیست؟
من خیلی به این حرف اعتقادی ندارم. بچهها بچهاند حتی اگر
در جمع بچههای آنور دنیا هم که باشم، میبینم که ذهنیت، خواستهها، نیازها و فکر
بچهها در همهجا یکی است. زمانه اینگونه شده که بچه تبلت بهدست میگیرد، درست
است ولی درهرحال کودک است، کودکی که کودکانه فکر میکند و من به سراغ آن بخشهایی
از ذهن کودک میروم که در همهجا مشترک است. فرقی نمیکند در روستا باشد و تبلت
نداشته باشد یا در شهر باشد و تبلت داشته باشد ولی میشود از همین دنیای خاص و
چیزهایی هم که شما اسم بردید شعر گفت و در موردشان شاعرانه و کودکانه فکر کرد.
چگونه میتوان این نسل جدید را با علاقهمندیهای
تکنولوژیک، مدرن و بهروزش به کتابخوانی علاقهمند کرد؟
من فکر میکنم مشکل کتابخوانی، یک مساله بنیادی در کشور
ماست. اینکه من بخواهم در مجال اندک یک مصاحبه به شما بگویم چگونه میتوان این
مشکل را حل کرد، یک شعار است. من فکر میکنم به صورت بنیادی، سازمانهای مختلف
باید باهم همکاری داشته باشند تا بتوانند این مشکل مطالعه و کتابخوانی را حل کنند.
بزرگترهای ما هم این مشکل را دارند. من فکر میکنم اصل قضیه همان پدر و مادرها
هستند که اهل مطالعه نیستند و بچهها هم از بچگی، خیلی با کتاب آشنا نمیشوند و از
کتاب دور میمانند. اگر به خیلی از خانهها هم سر بزنید، میبینید که یک روزنامه
هم ورق نمیخورد و کتاب خوانده نمیشود پس ما چهجوری باید توقع داشته باشیم، بچهای
که در آن خانه هست با مطالعه آشنا باشد یا علاقهای به آن داشته باشد؟ این مساله،
نکته اساسی است که باید به صورت کلی در مورد آن صحبت شود و خیلی جدی در رفع این
مشکل کاری انجام شود.
با توجه به اینکه علاقه به مطالعه را در سنین
کودکی میتوان در افراد پرورش داد و در وضع موجود همانطور که شما اشاره کردید پدر
و مادرها کتاب نمیخوانند، با این وصف علاقه بچهها به مطالعه، انتظار بیجایی است
و از کجا باید شروع کرد؟
از همان خانه میشود شروع کرد. من دوران کودکی خودم را که
به یاد میآورم، والدینم برایم قصه، شعر و لالایی میخواندند. پدر و مادرها الان
فراموش کردهاند. حتی برای بچهها قصه نمیگویند و لالایی نمیخوانند. وقتی این
مسائل فراموش شده، علاقه به مطالعه، کتاب، شنیدن قصه و شعر هم کمتر شده است. در
جمع والدین که هستم، میگویند که بچههای ما اهل مطالعه نیستند و زمانی که من میپرسم
کدامیک از شما، شبها برای بچهها قصه میخوانید؟ تعداد اندکی دستشان را بالا میآورند،
همه این مسائل مهم است. در مراسم رونمایی کتاب «لالایی» من بود که یک آقایی سوال
کرد که فکر میکنید بچههای امروز، «لالایی» را دوست دارند؟ پرسیدم: شما بچه
دارید؟ گفت: آره. پرسیدم: شما برایش لالایی میخوانید؟ که جواب داد نه و من هم
گفتم: شما وقتی که برای بچهتان لالایی نمیخوانید پس چگونه نظر میدهید که بچههای
امروز لالایی را دوست ندارند؟ این اشتباه است. ما بزرگترها، آنکارهایی که خودمان
انجام نمیدهیم و کمکاریهایمان را به حساب بچهها میگذاریم و میگوییم: بچههای
امروز این را دوست ندارند. بچههای امروز لالایی را دوست دارند و اگر شبها که
سرشان را روی دامنتان میگذارند، برایشان قصه بگویید میبینید که قصه را هم دوست
دارند و مسلما هم خوششان میآید پس همه تقصیرها به گردن بچهها و پیشرفت تکنولوژی
نیست. من فکر میکنم بیشتر تقصیر ما بزرگترهاست. پدر و مادرها حتی به خودشان زحمت
نمیدهند که یک نویسنده خوب، شاعر خوب، ناشر خوب و کتاب خوب را بشناسند. اگر این
مسائل از طرف پدر و مادرها شناخته شده باشد، مطمئنا یک کتاب مناسب را انتخاب میکنند
و آن کتاب مناسب بچه را تشویق به شنیدن قصه و به کتابخوانی جذب میکند.
در مجموعه «یک شعر بیطاقت» به دلیل بیحوصلگی
نسل جدید است که شعرهای کوتاه سرودهاید؟
بله، من فکر میکنم نه تنها نسل جدید بلکه آنقدر گرفتاریها
زیاد شده است که شاید دیگر حوصله خواندن و شنیدن شعر بلند یا حتی قصههای خیلی
بلند وجود نداشته باشد. مدتی است که در حال کار بر روی شعر کوتاه هستم و واقعا هم
کار سختی است که بخواهی در یک شعر کوتاه، منظور خودت را برسانی ولی فکر میکنم
خیلی مفید و موردپسند نوجوانهاست حتی این کتاب «یک شعر بیطاقت» که مدتی پیش در
بوشهر حضور داشتم توسط بچهها نقد شد و
نوجوانها خیلی آن را پسندیده بودند، این اتفاق باعث خوشحالی و تشویق من برای
کارهای بعدی شد.
علاوهبر اینکه شعر کوتاه مجال کمتری برای
بیان منظور دارد، استفاده از کلمات است. شما هنگامی که برای این گروه سنی شعر میسرایید
با محدودیتهایی مواجه هستید که در هنگام کار برای این گروه سنی مضاعف نمیشود؟ و
تمهید شما برای ارتباط برقرار کردن با مخاطب چه بود؟
فکر میکنم کسی هنرمند است که در کوتاهترین جملات و مصراعها،
حرفش را با زیباترین کلمات بیان کند که البته در مجموعه «یک شعر بیطاقت» کلمات
خودشان به شعر آمدند و در سر جای خودشان قرار گرفتند. مثلا در یکی از شعرها من
کلمه ساز تنبور را بهکار بردم، در صورتی که اصلا با این ساز آشنایی نداشتم و بعد
از اینکه شعر را گفتم به سراغ آن رفتم و فهمیدم که چه هست و چگونه استفاده میشود
ولی کلمه تنبور بهخوبی جای خودش را در شعر پیدا کرده بود و در آنجا نشسته بود.
من فکر میکنم کسی که کار میکند، چه برای کودکان و چه برای بزرگسالان اگر مطالعه
زیادی داشته باشد، ذهنش آنقدر از کلمه پر است که آن کلمات بهموقع در شعر، سرجای
خودشان قرار میگیرند پس یک هنرمند هم نیاز به مطالعه زیاد دارد.
شما تجربه ترانهسرایی هم دارید. ترانه به لحاظ
وزنی به گونهای است که اگر بچهها با محتوا هم ارتباط برقرار نکنند اما به جهت
آهنگین بودن ترانه با آن همراهی و ارتباط برقرار میکنند اما شما در این کتاب به
سراغ شعر نیمایی و شعر نو رفتید، نگران برقراری ارتباط مخاطب نبودید؟
این مجموعه شعر برای گروه سنی نوجوانان است و من معمولا
ترانه را برای گروه سنی پیش از دبستان بهکار میبرم به دلیل اینکه پدر و مادر
برایش میخوانند و زبان کودک هنوز محاورهای است که دیگران با او صحبت میکنند
یعنی هنوز با کتاب و جملههایی که در کتاب بهصورت جملههای خیلی سالم بهکار میبریم
هنوز آشنا نشده است ولی یک نوجوان همهچیز را میداند. فاصله بین دنیای نوجوان و
بزرگسال به لحاظ درک و فهم شعر خیلی زیاد نیست.
ترانه صرفا برای گروه خاصی نیست و بهنظرم نمیشود
خطکشی کرد چه اینکه شاهد این هستیم که ترانه برای بزرگسالان هم نوشته میشود.
این تعریف مختص نگاه شماست؟
به قول شما نمیشود خطکشی کرد. بعضی از دوستان من هستند که
شعر سپید برای گروه سنی خردسال کار میکنند ولی من در مورد دنیای شعر خودم صحبت میکنم.
انتخاب شعر نو برای نوجوان در راستای نزدیک
بودن سن او به بزرگسالی است یا اینکه انتخاب این سبک از شعر اتفاقی بود؟
من تنوع در قالبهای شعری را دوست دارم. در کارنامه کاری من
هم نگاه کنید میبینید که تنوع وجود دارد. دوست داشتم بعضی از کارها را بهصورت
شعر نیمایی ارائه کنم و بعضیها را به شیوه کلاسیک. همه قالبها را تجربه کردهام
و متوجه شدم که شعر نیمایی یا شعر نو بیشتر مورد توجه نوجوانان است و راحتتر و
زیباتر میتوانم حرفم را در این قالب بیان کنم.
کتابهای شما با تصویرگری همراه است. شما در
انتخاب تصویرها هم پیشنهاد میدهید؟
متاسفانه نه. یکی از مشکلات بد همین است. بعضی از ناشرها
مشورت میکنند ولی در مجموعه «یک شعر بیطاقت» اصلا دخالتی در انتخاب تصویرگر و یا
تصویرها نداشتم و خیلی از کتابهای دیگر. یکی از مشکلات نشر همین است که شاعر و
نویسنده و تصویرگر اصلا یکدیگر را نمیبینند، باهم صحبتی نمیکنند و هرکسی کار
خودش را میکند در صورتی که اگر تعاملی بین اینها وجود داشت، فکر میکنم کتاب از
لحاظ تصویرگری بهتر ارائه میشد.
خود شما پیشنهاد نمیدهید؟
بعضی وقتها بله. بعضی از ناشرها میپذیرند و بعضی از
ناشرها کار خودشان را انجام میدهند.
نامم
را افسانه گذاشتند
ميگويند اول ارديبهشت ماه ۴۲ در شهداد وقتي
كه بلبلهاي خرمايي شاد از هواي بهاري، لابهلاي شاخههاي نخل اين سو و آنسو ميپريدند
و آواز ميخواندند، صداي گريههاي نازك و كشدار نوزادي كه هشتمين عضو از خانواده
شعباننژاد بود، به نرمي با صداي بلبلها در هم آميخت. صدايش با نسيم ملايمي كه از
كوير ميآمد و برگهاي نارنج و پرتقال باغ را نوازش ميكرد، همراه شد. آن نوزاد من بودم.
نامم را افسانه گذاشتند و ناخودآگاه روحم را به شعر و قصه و افسانه پيوند زدند.
اينگونه بخشي از آسمان آبي مال من شد. آسماني كه در خواب و بيداري به آن سفر كردهام
و سفر ميكنم.
پدرم محمود، فرزند
حسين و مادرم خديجه غضنفري معروف به بيبي شوكت فرزند صادق از مكتبرفتگان و
باسوادان ديار خود بودند. سينهاي داشتند لبريز از شعر حافظ سعدي و مولانا، آغوش
هر دو بوي غزل ميداد و نفسهايشان پر از رديف و قافيه و وزن بود. از زماني كه گوشهايم
آموختند كه بشنوند، در لابهلاي حرفهاي آنها شعر را شنيدم. از زماني كه چشمهايم ياد گرفتند كه ببينند،
از آنها تلاش و سختكوشي و مهرباني را ديدم. پدرم دستاني سبز داشت كه به نخلها صبر را ميآموخت
و به آنها ياد ميداد كه در برابر ناملايمات كوير پرتحمل باشند. به نارنجها و پرتقالها ياد ميداد كه
پربار باشند. به خاك ياد ميداد كه مهربان باشد و حاصلخيز و من همهي اينها را
در پدرم ميديدم و از او ياد ميگرفتم. مادرم دستاني سخاوتمند داشت. سفرهاي هميشه
باز و خانهاي هميشه پر از مهمان، ناني كه به زحمت در تنور گوشهي خانه ميپخت
تنها براي هشت فرزندش نبود، براي هركسي بود كه بوي نان او به مشامش ميرسيد. بزرگ ميشدم. در سايه پدر، مادر و در كنار
خواهر و برادرهايي همه از من بزرگتر. خردسالي من در كنار درختهاي بلند نخل و
پرتقالها و نارنجهاي هميشه سرسبز گذشت. خردسالي من در خانهاي گذشت كه صبح ما،
با صداي آواز شرشر جوي آبش آغاز ميشد. ظهر ما در آبهاي خنكش خيس ميخورد و شب
ما، در زير آسمان پر از ستارهاش به آخر ميرسيد. چه صفايي داشت دست در دست مادر و پدر در كوچه باغها
قدم زدن، به صداي گنجشكها و بلبلها گوشكردن و از اين دنيا غافلبودن. چه صفايي
داشت احساس بزرگي كردن و با دستهاي كوچك و كودكانه در كنار پدر و مادر كاركردن. چه صفايي داشت با مادر بازيكردن، به شعرها
و حرفهاي او گوشكردن، در كوير بزرگشدن و صبر و سرسختي را از او آموختن.
پوریا میرآخورلی