
ناصر ارباب/صبا، شهرام گیلآبادی، عضو هیئت علمی دانشگاه، مدرس رسانه و تهیهکننده برنامههای رسانهای و آثار نمایشی، در گفتوگو با صبا از بحران اعتماد عمومی به رسانه ملی، فاصله تلویزیون از زندگی و مطالبات مردم و ضعف سیاستگذاری فرهنگی سخن گفت. او معتقد است مسئله صداوسیما صرفاً افت مخاطب یا رقابت با پلتفرمها نیست؛ بلکه به نوع نگاه مدیران به جامعه، کیفیت برنامهسازی و ناتوانی در بازتاب تنوع فرهنگی و اجتماعی ایران بازمیگردد. گیلآبادی در گفتوگو با صبا، با لحنی صریح، از ضرورت پاسخگویی مدیران، میداندادن به نسل جوان و بازنگری در شیوه حکمرانی فرهنگی میگوید و هشدار میدهد که تداوم سیاستهای فرسوده، پیامدهایی فراتر از تلویزیون و حتی عرصه هنر خواهد داشت.
تلویزیون زمانی خانه اول مخاطبان بود؛ اما امروز بسیاری از مردم برای پیگیری اخبار و سرگرمی، مسیرهای دیگری را انتخاب میکنند. فاصلهای که میان تلویزیون و مخاطبانش شکل گرفته، پرسشهای جدی درباره عملکرد رسانه ملی، شیوه مدیریت و نسبت آن با افکار عمومی ایجاد کرده است. شهرام گیلآبادی، عضو هیئت علمی دانشگاه، نویسنده و کارگردان، در گفتوگو با صبا، با نگاهی انتقادی به وضعیت رسانه ملی، از نادیده گرفتن مردم، محدود شدن دایره تصمیمگیریها و پیامدهای اجتماعی این رویکرد گفت.
آقای گیلآبادی، شما در مقاطعی هم هنرمند بودهاید و هم در حوزه مدیریت رسانه نیز فعالیت داشتهاید. امروز خودتان را بیشتر یک هنرمند میدانید، مدیر فرهنگی یا انسانی فرهنگی که در حوزههای مختلف فعالیت میکند؟
فرهنگ در وجود آدمهایی که به فضا، موقعیت و اندیشه فرهنگی علاقهمندند، جاری است. همین جریان داشتن فرهنگ باعث میشود هرکدام از ما تلاش کنیم تواناییهایمان را متناسب با علایق و دغدغههایمان در حوزههای مختلف به کار بگیریم.
خانه ابدی و پدری من رادیو بوده است. ممکن است امروز از خانه پدریام رانده شده باشم، اما همیشه دلم در گرو کار رسانهای است. آدم در فضای رسانه یاد میگیرد مردم را ببیند، صدای نفس مردم را بشنود و آنها را دوست داشته باشد.
در فضای هنر هم همین اتفاق میافتد. این قرابت و همراهی باعث میشود تجربههای رسانهای در عالم هنر و فرهنگ به کمک آدم بیاید و تجربههای فرهنگی و هنری نیز در برنامهسازی رادیو و تلویزیون مؤثر باشد. این حوزهها از یکدیگر جدا نیستند. شما در رادیو، تلویزیون، هنر، برنامهسازی و تولید فیلم و تئاتر، همواره به نوعی درگیر مدیریت هستید؛ بنابراین این عرصهها چندان از هم دور نیستند.
شما به رادیو بهعنوان خانه اولتان اشاره کردید. زمانی در مدیریت رادیو جوان حضور داشتید؛ دورهای که این شبکه برنامههای خلاقانهای داشت، البته با حاشیههایی نیز همراه بود. از تجربه مدیریت آن دوره بگویید. اگر قرار باشد امروز دوباره با نسل جدید ارتباط برقرار کنیم، چه باید کرد؟
به نظر من، در آن دوره آدمهایی که شایستگی حضور در موقعیتهای مختلف را داشتند، کنار هم جمع شده بودند و آقای دکتر خجسته نیز مدیریت و هماهنگی این مجموعه را بر عهده داشت. تلاش او این بود که مردم را ببیند و صدای آنها را بشنود.
بهمحض اینکه مردم را از خودتان ندانید، یعنی آنها را نبینید و صدایشان را نشنوید، رسانه را به محاق میبرید؛ رسانه را به چارچوبی هدایت میکنید که دیگر مردمی نیست و به گروه و دستهای خاص تعلق پیدا میکند. در چنین شرایطی، همه شئون رسانه تحت تأثیر قرار میگیرد.
من در مدیریت رادیو تهران، مدیریت رادیو جوان، مرکز هنرهای نمایشی رادیو، برنامهسازی و طرح و برنامه، هر جا که فعالیت کردم، تلاش داشتم مردم را ببینم. در دوره مدیریت من در رادیو جوان نیز با اتکا به تجربههای قبلی، از جمله تجربههای آقای دکتر لطیف و آقای دکتر نوری در مدیریت این شبکه، بر موجی سوار شدیم که زمینه رشد رادیو جوان را فراهم کرده بود.
رادیو جوان در آن دوره از نظر جذب مخاطب، مرجعیت رسانهای و محبوبیت به نقطه اوج رسید و به رکوردی دست پیدا کرد. این اتفاق حاصل تلاش همکاران خوب من در تیم برنامهسازی و مدیریت و البته مدیریت کلان آقای دکتر خجسته بود؛ مجموعهای که دل در گرو مردم داشت.
اگر آن الگو جواب داده بود و رادیو جوان توانسته بود مخاطب جذب کند، چرا این موج ادامه پیدا نکرد؟ چرا تجربه موفق آن دوره به وضعیت امروز رسانه تعمیم داده نشد؟
به این دلیل که عدهای مدعی وارد میدان شدند؛ کسانی که زمانی نامه مینوشتند و دیگران را به تشکیل یک «گروه خشن» متهم میکردند، اما امروز خودشان به همان گروه خشن تبدیل شدهاند.
به نظر من، امروز گروهکی شکل گرفته که مصداق همان نامهای است که خودشان زمانی نوشته بودند. این گروه اجازه نمیدهد افراد دیگر وارد دایره تصمیمگیری شوند، میان مردم شکاف ایجاد میکند و دستهبندیهای غلط و قشری را گسترش میدهد. نتیجه این رویکرد آن است که مردم نخستین آسیبها را از جیب خودشان میبینند؛ چون همین مردم هستند که رسانه را تأمین و حمایت میکنند.
نادیده گرفتن مردم میتواند به آشفتگی در شئون و برنامهریزی اجتماعی و فرهنگی کشور منجر شود. وقتی فرهنگ و اجتماع دچار اختلال و بحران میشوند، نخستین آسیب متوجه خود کشور است. اگر امروز کشور از نبود وحدت ضربه میخورد و با شکافهای اجتماعی مواجه است، نمیتوان این شکافها را انکار کرد. اگر مرجعیت رسانهای در میان مردم کاهش پیدا کرده، به نظر من یکی از عوامل جدی آن، عملکرد نادرست رادیو و تلویزیون است.
آقای گیلآبادی، تلویزیون کجا از مردم جا ماند؟ در چه نقطهای همگرایی میان رسانه ملی و مخاطبانش از بین رفت؟
زمانی از مردم جا ماند که صدای آنها را نشنید و آنها را ندید. وقتی افکار عمومی علیه رادیو و تلویزیون شکل میگیرد، بازگشت به گذشته بسیار دشوار میشود. قدرت افکار عمومی از قدرت بمب اتم هم بیشتر است؛ وقتی چنین افکاری درباره یک موضوع شکل بگیرد، بازگشت به وضعیت گذشته کار آسانی نیست.
با توجه به احتمال تغییر یا ابقای رئیس صداوسیما، فکر میکنید تغییر مدیریت میتواند این فاصله را ترمیم کند؟
من قبلاً هم درباره این مسائل صحبت کردهام و حالا که در آستانه تغییر مدیریت هستیم، میتوانم دوباره به آنها اشاره کنم. ممکن است رئیس صداوسیما ابقا شود یا تغییر کند. اگر قرار است ابقا شود، باید اندیشههای قشری، گروهی، دستهای و گروهکی را کنار بگذارد و از توان همه متخصصان استفاده کند. اگر هم قرار است تغییر مدیریت اتفاق بیفتد، رئیس جدید باید مردم را ببیند و صدای آنها را بشنود. باید از توان ملی برای ملتسازی استفاده کند. بزرگترین نقص صداوسیما در روزگار ما این است که بهجای ایجاد اشتراک، افتراق به وجود آورده است. بزرگترین نقص این رسانه آن است که مردم را به ملت تبدیل نکرده است.
یعنی معتقدید این شکاف اجتماعی مستقیماً به عملکرد صداوسیما مربوط است؟ این وضعیت در یک سال اخیر شکل گرفته یا ریشههای آن به سالهای قبل بازمیگردد؟
زمینه این اتفاق از قبل وجود داشته است. وقتی با تبختر اعلام میکنند که مخاطب برای ما اهمیتی ندارد، یا اینکه تحت فشار قرار نمیگیریم و کار خودمان را انجام میدهیم، در واقع بر اندیشهای نادرست پافشاری میکنند. بعد هم ممکن است حرفشان را اصلاح کنند، اما مسئله این است که چرا باید کسی بر اندیشه غلط خودش اصرار داشته باشد؟
خدا رحمت کند آقای دکتر لاریجانی را. از ایشان پرسیده بودند که آیا تغییر کردهاید؟ گفته بود: «خیلی ممنون که این بشارت را به من دادید.» منظورش این بود که حرکت و تحول باعث تغییر انسان میشود. آدمها باید در مسیر رشد و فرهیختگی تغییر کنند. اگر کسی بر مدار اشتباهات خودش حرکت کند، حتماً مشکلی وجود دارد.
مدیرانی که با رانت به صندلی میرسند، از فسادستیزی حرف میزنند
اگر آدمها محصول رانت باشند، مسئله جدیتر میشود. بسیاری از کسانی که شعار مبارزه با فساد میدهند، خودشان محصول رانت هستند. من در کارگردانی از مفهومی به نام «تصویر جامع» یا همان گرند ایمیج استفاده میکنم. وقتی چشمهایم را میبندم و به وضعیت جامعه نگاه میکنم، تصویر مجموعهای از آدمها را میبینم که اساساً صندلی مدیریت برایشان بزرگ است.
فردی که حتی پنج دقیقه تجربه مدیریت یک برنامه را نداشته، میخواهد تمام برنامههای رادیو و تلویزیون را مدیریت کند. طبیعی است که چنین مسئولیتی برای او بزرگ باشد یا فردی که مراحل قانونی و ضوابط لازم را طی نکرده است، به جایگاهی میرسد که باید بر اساس همان ضوابط به آن دست پیدا میکرد. اگر کسی شرایط دانشگاهی، آییننامهها یا مراحل لازم را نداشته، چگونه به چنین جایگاهی میرسد؟ بعد همین فرد جلوی دوربین تلویزیون از مبارزه با رانت و فساد حرف میزند، در حالی که خودش با رانت روی صندلی نشسته است. اینجا قطعاً مشکلی وجود دارد.
شما خودتان از ضرورت تغییر مدیریت صحبت کردید. صداوسیما هم مدام از تحول حرف میزند؛ اما سؤال این است که چرا این تحول در عمل به بازگشت مخاطب منجر نشده است؟
وقتی مردم حرف رسانه را نمیپذیرند، مرجعیت آن زیر سؤال رفته است.
شما از تغییر مدیریت صحبت کردید. خود صداوسیما هم مدتهاست از تحول حرف میزند. این تحول دقیقاً باید در کجا اتفاق بیفتد؟ در تولید برنامهها یا در سیاستگذاریهایی که بر تولید اثر میگذارند؟
حرفهای انتزاعی معمولاً در ذهن آدمها شکل میگیرند و تلاش میکنند این حرفهای ذهنی را به دستاورد تبدیل کنند. دستاوردسازی، بلای جان بعضی از افراطیون کشور در دورهای بود که یک دولت افراطی بر سر کار بود. تلاش میکردند دستاوردسازی کنند، آمار بسازند و اطلاعات غلط ارائه دهند. از اطلاعات غلط و نبود صداقت، چیزی عایدمان نمیشود. مسئله مهم این است که امروز در فضایی روشن و مشخص، افکار عمومی نظر دیگری درباره این دستاوردها دارد. وقتی چنین اتفاقی میافتد، باید دنبال این باشیم که اشکال کار کجاست.
اینکه رئیس محترم صداوسیما از همین تریبون مرتب اعلام کند نظرسنجیها نشان میدهند مثلاً ۷۰ درصد مردم شنونده یا بیننده رادیو و تلویزیون هستند، کافی نیست. وقتی مردم این ادعاها را نمیپذیرند و جهت حرکت رسانه را بهگونهای میبینند که از آن عبور کردهاند و صرفاً به شنیدن حرفهایش عادت کردهاند، باید به این وضعیت توجه کرد.
یک بار راننده محترمی من را به مقصدی میرساند. رادیو روشن بود. از او درباره نظرش نسبت به یکی از حرفهایی که از رادیو پخش میشد، پرسیدم. گفت: «ما دیگر یاد گرفتهایم یک گوشمان در باشد و یکی دروازه.»
مردم نباید به چنین وضعیتی برسند؛ یعنی یک گوششان در باشد و گوش دیگرشان دروازه. این یعنی مرجعیت رسانه زیر سؤال رفته است؛ یعنی حرف ما دیگر برای مردم تأثیرگذار نیست. پس ایرادی وجود دارد و باید آن را پیدا کنیم. کشف نقطه استراتژیک، یکی از موضوعات جدی است که یک برنامهساز، مدیر برنامهسازی و مدیر ارشد باید همواره مدنظر داشته باشد و بر اساس آن خودش را اصلاح کند.
هیچ ایرادی ندارد که با شهامت بگوییم در ارتباطمان با مردم مصائب و مشکلاتی داریم و همین مشکلات باعث شدهاند مرجعیت رسانه دچار اختلال شود. شاید بسیاری از این مشکلات حاصل تصمیمهای مدیران قبلی باشند؛ اما چند نفر از آن مدیران حاضر شدهاند مسئولیت تبعات تصمیمهای اشتباه خود را بپذیرند؟ اشتباه را باید پذیرفت. اگر یک بار اشتباه کنیم، اشتباه است؛ اگر دو بار باشد، ممکن است سهوی تلقی شود و بتوان از آن عبور کرد. اما اگر این اتفاق سه بار تکرار شود، دیگر به انتخاب تبدیل میشود. ما انتخاب کردهایم که به مردم دروغ بگوییم. وقتی چنین انتخابی میکنیم، مردم هم دیگر حرف ما را نمیشنوند و ما را نمیبینند؛ چون با نبود صداقت مواجه شدهاند. من معتقدم شایستگان باید جایگاه خودشان را پیدا کنند و به آنها فرصت داده شود. همچنین باید به مراجع اجتماعی فرصت حضور و اثرگذاری داد.

تلویزیون در جنگ باید تصویر ملت باشد، نه بلندگوی یک جریان
در همین جنگ اخیر، در همین جنگی که در آن هستیم، قرار بود تلویزیون صحنه حضور ملت و تصویر یک ملت باشد. ملت بودن، هنر مدیریت است. امروز قدرت روایت، قدرتی بسیار بزرگ دارد؛ من حتی قدرت آن را از بمب اتم بیشتر میدانم. ما چقدر توانستهایم روایتسازی کنیم؟ چقدر توانستهایم تصویر راستین یک ملت باشیم؟
امروز یک نماینده مجلس، یک چهره فرهنگی تأثیرگذار یا یک مدیر رسانهای که از نظر من با رانت به جایگاه رسیده، ممکن است حرفهایی بزند که به تصویر یک ملت لطمه بزند.
شما تریبون دارید؛ اما قرار نیست از آن برای حمله به مردم استفاده کنید. قرار نیست با استفاده از تریبون، انشقاق فرهنگی به وجود بیاورید یا سردمدار حرکت یک قشر شوید که میخواهد در انتخابات آینده یا در یک جایگاه سیاسی، فرهنگی یا اقتصادی به منافع خود برسد. به نظر من، مردم روزی بساط این رویکردها را جمع خواهند کرد؛ چون دل در گرو این مملکت دارند و معنای ملت بودن را میفهمند.
درست است که گوناگونی موجود در چهره کشور هنوز به پیوند و پیوستگی کامل نرسیده و موانعی نادرست در این مسیر وجود دارد، اما مردم با دغدغه، دلسوزی و وطنخواهی خودشان در حال ساختن تصویر این ملت هستند. این وظیفه رادیو و تلویزیون و سیاستگذاران فرهنگی و اجتماعی کشور بود که مردم را به سمت ملت شدن هدایت کنند؛ همان تصویر یکپارچهای که امروز به آن نیاز داریم.
وقتی شرایط اقتصادی نامطلوب است، وقتی صدای نقد درست به مقصد نمیرسد و وقتی تکثر و تنوع بهدرستی دیده نمیشود، باید ریشه مشکل را در همین رویکردها جستوجو کرد. مردم در رسانهای که خودشان هزینهاش را میپردازند، دیده نمیشوند.
شما جایی گفته بودید تعهد رسانه فقط به مردم است و به هیچکس دیگری تعهد ندارد. با این نگاه، آیا سیاستمداران و حتی حاکمیت میتوانند از تلویزیون انتقاد کنند؟ در هفتههای اخیر، نهفقط مخاطبان، بلکه برخی نهادهای دولتی نیز از صداوسیما ناراضی بودهاند. آیا این نارضایتی طبیعی است؟ اساساً باید چنین امکانی وجود داشته باشد؟
از ابتدای صحبتهایم تا اینجا مرتب یک نکته را تکرار کردهام: رسانه باید در جایگاه واقعی خودش قرار بگیرد. حتی مدیران رادیو و تلویزیون هم از رسانه صحبت میکنند؛ اما باید پرسید رسانه چیست؟ رسانه، بازتاب آلام و دردهاست. وقتی از رسانه ملی حرف میزنیم، باید بتوانیم درد ملی را در آن ببینیم. این تعبیر در ادبیات ایرانی نیز سابقه دارد و آقای سیدفرید قاسمی، پژوهشگر بزرگ تاریخ مطبوعات و رسانه، در بررسیهای خود به این موضوع پرداخته است.
من از ابتدای صحبتهایم تأکید کردهام که تعهد رسانه به مردم و ملت خودش است. اگر خواستهها و اقتضائات مردم با دولت در تضاد قرار بگیرد، رسانه بهعنوان نماینده مردم باید در کنار مردم بایستد؛ تا چه اتفاقی بیفتد؟ تا بتواند تصویر را دوباره اصلاح کند. رسانه پنج وظیفه روشن دارد: اطلاعرسانی، آگاهیبخشی، نقد، تحلیل و…
از این پنج وظیفه، امروز کدامیک در صداوسیما بهدرستی انجام میشود؟
پنج نفر مینشینند و حرفهایی میزنند که اصلاً شایسته ادب رسانهای و شأن مردم ما نیست. مگر میشود کسی درباره «خشتک» حرف بزند، شما تأییدش کنید، از او تعریف کنید و بگویید بهترین حرف را زده است؟ آیا ادب رسانهای ما همین است؟ آیا فرهنگ و پشتوانه ادبی ما چنین چیزی را تأیید میکند؟ اینکه در شرایط جنگی کسی عصبانی شود، اشکالی ندارد. ممکن است رگ گردنش بالا بزند و هیجانزده شود؛ اما آیا مردم میپذیرند که مجری تلویزیون به فحاشی و ناسزاگویی روی بیاورد؟
قبلاً میگفتند این حرفها در حد ادبیات چالهمیدانی است؛ اما امروز حتی آن ادبیات هم پذیرفته نمیشود. مردم نمیپذیرند تصویری که از تلویزیون پخش میشود، تصویری از عصبیت و بیادبی باشد. وقتی یک مجری در جایگاه نماینده مردم قرار میگیرد، باید بداند حرفی که بر زبان میآورد چه نسبتی با شأن مخاطب دارد.
مردم نمیپذیرند که در شبکه یک سیما حرفهای تفرقهافکنانه زده شود. امروز مردم در کنار یکدیگر زندگی میکنند. یزد را ببینید؛ جلوهای از اندیشه ایرانی ـ اسلامی است. پیروان ادیان مختلف در کنار هم زندگی میکنند، با یکدیگر تعامل دارند و از کنار هم بودن لذت میبرند. سالهاست خاطرات مشترک ساختهاند.
بعد شما در تلویزیون رسمی کشور حرف تفرقهافکنانه میزنید و پس از آن، با توضیحاتی میخواهید نشان دهید که برخورد کردهاید یا اقدامات لازم را انجام دادهاید. پرسش این است که اساساً چنین افرادی چگونه به این جایگاه رسیدهاند؟ اگر رئیس بعدی هم بیاید و همین افراد تازهوارد که ناگهان به اوج رسانهای کشور رسیدهاند، همچنان در جایگاه خود باقی بمانند، مشکلات ادامه پیدا میکند. بنابراین با یک سیستم مسئلهدار مواجهیم و باید ببینیم این مشکل چگونه باید حل شود.
چرا متخصصان رسانه پشت در ماندهاند؟
این همه برنامهساز متخصص داریم که امروز بیرون از صداوسیما ماندهاند و حتی یک دقیقه هم فرصت برنامهسازی پیدا نمیکنند. آیا کشور برای پرورش و تربیت این افراد هزینه نکرده است؟ آیا برای آموزش آنها وقت صرف نشده است؟ ما برای تربیت یک مجری رادیو و تلویزیون، ساعتها وقت میگذاشتیم؛ روزها و حتی یکی دو سال زمان صرف میشد تا فرد شایستگی حضور پشت میکروفن یا مقابل دوربین را پیدا کند. باید اندیشه فرهنگی، زمینههای فکری و عمق لازم را میداشت تا بتواند در برابر مردم صحبت کند.
وقتی از تحول حرف میزنیم، یکی از مهمترین جلوههای آن همین مجریای است که مقابل دوربین میایستد و صحبت میکند. او نماینده اندیشه و سیاست رسانه است. حالا در نظر بگیرید مجریای حرفی بزند که تبعات اجتماعی داشته باشد؛ مثلاً درباره دختران ایرانی در استرالیا حرفی بزند و پیامدهایی ایجاد شود که آنها را ناچار به ماندن کند. چه کسی این افراد را تربیت میکند؟ چه کسی با آنها برخورد میکند؟ اگر چنین اتفاقهایی یک بار و دو بار تکرار شود، چه اتفاقی برای اعتبار نظام میافتد؟
این حرف را با سختی تکرار میکنم: اگر فردی چنین حرفی بزند، باید پاسخگو باشد. اینجا جایگاه مهمی است و ما به افرادی نیاز داریم که با تعهد، اعتقاد، اعتماد، اندیشه، تمرین، ممارست و زحمت به این جایگاه رسیده باشند؛ افرادی که حرفی شایسته این مردم بزرگ بزنند.

بسیاری از مجریانی که از آنها نام میبرید، امروز دیگر در تلویزیون حضور ندارند. ظاهراً یکی از سیاستهای مدیریت جدید، سلبریتیزدایی بوده و بر اجرای آن نیز تأکید شده است. آیا این رویکرد را میتوان یکی از دلایل وضعیت فعلی دانست؟
باید ببینیم مراجع اجتماعی در جامعه ما چه جایگاهی دارند. هنرمندان چقدر مرجعیت اجتماعی دارند؟ ورزشکاران چقدر؟ ما برای مقابله با این افراد ایرانی چه گامهایی برداشتهایم و برای همراهی آنها با ایران و وطنشان چه کردهایم؟ شما نمیتوانید بذر افتراق و کینه بکارید و بعد انتظار داشته باشید نتیجه خوبی به دست بیاورید. قطعاً امروز پاسخ همان سیاستها را دریافت میکنید. وقتی یک سیستم در برابر مردم خودش میایستد و با آنها وارد جنگ میشود، همان مردم آن سیستم را عقب میزنند و پس میرانند.
ما باید در سیاستهای رسانهای خودمان با صراحت، شهامت و قدرت بگوییم که اشتباه کردهایم. باید به مردم بگوییم: در جایی اشتباه کردیم؛ کسانی را بهعنوان «گروه خشن» معرفی کردیم و امروز خودمان همان گروه خشن را تعریف کردهایم. باید بپذیریم که سرمایه مردم را از بین بردهایم.
گاهی سیاستهای غلط رسانهای باعث میشود فردی کشور را ترک کند. تلویزیون نیز ممکن است با برنامههایی که میسازد، به این روند دامن بزند و زمینه دور شدن افراد از کشور را فراهم کند. بعد غافل میمانیم از اینکه این روند میتواند در میان خانوادهها و نزدیکان خودمان نیز اتفاق بیفتد.
اگر سیاست کشور این است که تنوع و تکثر دیده شود و به سمت ملتسازی حرکت کنیم، باید امکان بازگشت و همراهی دوباره را نیز فراهم کنیم. در غیر این صورت، ممکن است با سیاستهای غلط، برای کسانی که همچنان دل در گرو این مملکت دارند، تلخی و دلزدگی ایجاد کنیم.
امام هم درباره تغییر حال آدمها و شرایط آنها صحبت کردهاند. نمیتوانیم افراد را برای همیشه در یک وضعیت ثابت تعریف کنیم و امکان بازگشت و تغییر را از آنها بگیریم. امروز بعضیها از مفاهیمی مانند خون شهدا حرف میزنند و برای خودشان تصویرسازی میکنند؛ در حالی که ممکن است خودشان و خانوادههایشان هیچگاه هزینهای را که خانوادههای شهدا پرداخت کردهاند، نپرداخته باشند.
خانوادههایی بودند که با افتخار عزیزانشان را به جبهه فرستادند و در جنگهای مختلف ایستادند. در مقابل، برخی افراد به دنبال گرفتن گرینکارت آمریکا بودند و امروز صدای آنها بلندتر از دیگران است. کسانی که در رسانه فریاد میزنند و ادعای دفاع از ارزشها دارند، باید جایگاه خودشان را بشناسند. وقتی از حزب سیاسی فاصله گرفتهاید و وارد رسانه شدهاید، اشکالی ندارد؛ اما باید اقتضائات رسانه و مملکت را در نظر بگیرید، نه منافع گروهی، دستهای و قشری خودتان را.
نباید مردم را صرفاً ابزاری برای حرکتهای انتخاباتی ببینیم. انتخابات تمام شده است و در شرایط جنگی نیز نمیتوان همه مسائل را با منطق رقابتهای انتخاباتی توضیح داد. نمیشود شهر یا تلویزیون را در اختیار گرفت و همچنان با منطق رقابت سیاسی و انتخاباتی با مردم صحبت کرد.
مردم از این حرفها و رفتارها منزجر میشوند. هر کسی که تعصبات سیاسی و قشری را کنار گذاشته و برای مردم کار کرده، توانسته اعتماد آنها را به دست بیاورد. دستکم باید از همین تجربه درس بگیریم. تصور من این است که برخی از این افراد در جایگاه اشتباهی قرار گرفتهاند و باید از آن جایگاه کنار بروند. جامعه تنوع و تکثر دارد و باید بتواند این تفاوتها را بپذیرد.
با وجود تمام انتقادهایی که مطرح میکنید، همچنان به آینده رسانه امیدوارید یا فکر میکنید صداوسیما به پایان راه خودش رسیده است؟
من از آدمهای بیخود و امیدوارم! معتقدم این مملکت از نظر فرهنگی، اجتماعی و حتی اقتصادی درست میشود. انشاءالله از سختیها عبور میکنیم و کشور در مسیر درست خودش حرکت خواهد کرد. من چشمانداز روشنی برای این مملکت میبینم. این را از منظر شخصی نمیگویم؛ اتفاقاً معتقدم این چشمانداز عمومی است. به نسلهای جدید نگاه کنید. بچههای دهه هشتادی و دهه نودی، با وجود اتهامها و قضاوتهایی که گاهی درباره آنها مطرح میشود، بسیار باهوش و بااستعدادند. من معتقدم همین نسلها هستند که مسیر کشور را اصلاح میکنند.
این نسل دیگر بیعدالتی را، از جمله بیعدالتی رسانهای را، برنمیتابد. دیگر هرکسی صرفاً به دلیل ظاهر متفاوت یا رفتارهای عجیبوغریبش به یک تابو تبدیل نمیشود. نسل جدید خیلی راحت میتواند چنین چهرههایی را کنار بزند. به نظر من، تحول از دل نسلهای دهه هشتاد و نود آغاز میشود و کشور به سمتی میرود که بتواند خودش را پالایش کند.
در تفسیر سوره مبارکه حمد، از حضرت امام نقل شده که باید دریایی باشید. دریا خاصیتی دارد؛ هر آلودگی و چیزی را که با فشار و قدرت به وسط آن پرتاب کنید، با موجهایش به شما بازمیگرداند. من معتقدم هاضمه فرهنگی این مملکت نیز چنین قدرتی دارد. جامعه در نهایت میتواند آنچه را که با ماهیت فرهنگیاش سازگار نیست، پالایش کند. بنابراین، چشمانداز کشور را بسیار روشن میبینم.
با توجه به گمانهزنیهای مختلف درباره رئیس جدید صداوسیما، شما این آینده روشنی را که از آن صحبت میکنید، در انتخاب مدیری با چه ویژگیهایی میبینید؟
ما در حساسترین نقطه انتخاب مدیریتی کشور قرار داریم. من حتی صداوسیما را در شرایط امروز، از دولت هم حساستر میدانم. در شرایط جنگی، وقتی بعضی تصاویر را میبینیم، ممکن است از برخی کاستیها عبور کنیم؛ چون تصویر صادقانه از یک مسئول که خودش را در کنار مردم قرار میدهد، میتواند به مردم جان بدهد و اعتماد ایجاد کند. برای مثال، وقتی رئیسجمهور در یک پایانه مرزی و در شرایط خطر حاضر میشود، مردم این تصویر را میبینند و احساس میکنند او خودش را برای حضور در کنار آنها آماده کرده است.
ساختن تصویر صادقانه اهمیت بسیار زیادی دارد؛ اما به نظر من، صداوسیما نتوانسته تصویر صادقانهای از خودش تولید کند. من در کتاب «تقارن» که درباره مدیریت مردمی رادیو و تلویزیون و برخی تجربهها و مدلهای ارتباطی نوشتهام، به موضوع تقارنسازی و توازنسازی از طریق رسانه پرداختهام. ما باید بتوانیم به کمک رسانه میان بخشهای مختلف جامعه توازن و همگرایی ایجاد کنیم.
امروز مرتب گفته میشود که قدرت رسانههای صوتی و تصویری کاهش پیدا کرده است؛ آن هم به دلیل ورود انسانرسانها و وابستگی آنها به شبکههای اجتماعی. اما در بازاریابی شبکههای اجتماعی، قاعدهای به نام تولید نیاز وجود دارد. به اعتقاد من، هر رسانهای که بتواند نیاز واقعی مردم را تولید و پاسخگویی به آن را دنبال کند، ماهیت مردمی پیدا میکند و طبیعتاً میتواند مخاطب جذب کند.
یعنی شما شبکههای اجتماعی و هوش مصنوعی را رقیب تلویزیون نمیدانید؟
واقعیت این است که حتی در عصر فناوریهای پیشرفته، با حضور هوش مصنوعی و شبکههای اجتماعی، هنوز رقیبی برای تلویزیون نمیبینم که بتواند جایگاه آن را بهطور کامل بگیرد. تمام این ابزارها میتوانند در خدمت قدرت تلویزیون باشند؛ به شرط آنکه رسانه با آنها هوشمندانه و خلاقانه برخورد کند.
مشکل اینجاست که تلویزیون، بهجای استفاده از این ظرفیتها، آنها را رقیب خودش میداند و میخواهد کنارشان بزند. بخش مهمی از خودزنیهای تلویزیون از درون خود آن ناشی میشود. صداوسیما امروز معرفتاندیش نیست. روحانی به آن اعتراض دارد، دانشگاهی معترض است، هنرمند اعتراض میکند و مردم عادی و اهالی فرهنگ، ادب و اندیشه نیز از آن ناراضیاند.
پس باید پرسید این رسانه دقیقاً کدام هدف را دنبال میکند و نماینده چه کسانی است؟ انتخاب رئیس جدید، انتخابی فوقالعاده سخت است. حتی کسانی که ممکن است در دسته مخاطبان مورد نظر خود صداوسیما قرار بگیرند نیز از آن ناراضیاند. من با افرادی صحبت کردهام که از این وضعیت انتقاد داشتهاند. سؤال روشن است: چه کسی از عملکرد فعلی رادیو و تلویزیون رضایت دارد؟
به نظر من، افرادی که از تجربه، توان فکری، اندیشه، معرفت و شبکه ارتباطی مؤثر در فضای فرهنگی جامعه برخوردار نیستند و نگاهشان به جامعه قشری و گروهی است، نمیتوانند گزینه مناسبی برای هدایت صداوسیما باشند. مدیر این سازمان باید وجاهت لازم برای چنین مسئولیتی را داشته باشد. افرادی که امروز در جایگاههای مختلف حضور دارند، در مواردی نتوانستهاند این وجاهت را نشان دهند.
چطور ممکن است فردی صرفاً به دلیل رابطه نزدیک با رئیس یک مجموعه یا سابقه مسئولیت در دفتر او، به مدیریت یک شبکه برسد؟ این شبکه متعلق به چه کسی است؟ آیا معیار انتخاب مدیر باید روابط شخصی باشد؟
اگر به خدا اعتقاد دارید و در شعارهایتان از حضرت علی بن ابیطالب بهعنوان الگوی عدالت نام میبرید، باید به معنای واقعی عدالت هم اعتقاد داشته باشید. عدالت تعریف سادهای دارد: هر چیزی سر جای خودش قرار بگیرد. وقتی یک سیستم بر اساس عدالت عمل میکند، اجزای آن با یکدیگر کنش و واکنش دارند تا به هدف مشترکی برسند. حالا باید پرسید هدف شما چیست؟ اگر به هدفی که تعریف کردهاید نرسیدهاید، باید شهامت داشته باشید و استعفا بدهید.
این همان شهامت دینی است؛ شهامتی که تعریف عدالت در اندیشه حضرت علی بن ابیطالب پشتوانه آن است. مدیر باید بتواند بگوید: مردم، من و گروه همکارانم تلاش کردیم و تصورمان این بود که مسیر درستی را انتخاب کردهایم؛ اما نتیجه آن چیزی نشد که انتظار داشتیم. اگر افکار عمومی در واکنش به عملکرد ما در برابر مجموعه حاکمیت قرار گرفته است، باید بپذیریم که اشتباه کردهایم. در چنین شرایطی، با شهامت استعفا میدهیم و کنار میرویم.
جدا از مدیریت، برنامهسازان چقدر درگیر این سازوکارها و سیاستهای مدیریتی هستند؟ آیا همان روندی که شما از آن صحبت میکنید، در تولید برنامه هم اثر گذاشته است؟ برنامهسازی که ایده ندارد یا به تعبیر شما با رانت وارد سازمان شده، چگونه میتواند کار کند؟
نمیخواهم حرفی بزنم که تبعات قضایی داشته باشد؛ اما میخواهم بگویم از فساد فکری، آلودگی و آشفتگی فکری، هیچوقت خیر و صلاح بیرون نمیآید. از آب مشکلدار نمیتوان انتظار گوارایی داشت. گاهی بزرگان کشور در آستانه فریاد زدن هستند، اما مصلحتهایی مانع میشود که حرفشان را بزنند. همانطور که در این بیت آمده است:
«زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منم
گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم»
گاهی کسانی که میفهمند و میدانند باید حرف بزنند، سکوت میکنند؛ چون تصور میکنند مصلحت وطن اقتضا میکند که فعلاً سکوت کنند و از شرایط عبور کنند تا زمان مناسب برسد. با این حال، من معتقدم کشور مسیر خودش را پیدا خواهد کرد و به آینده امیدوارم. اما کسی که میخواهد یکشبه ره صدساله برود، کسی که از برنامهسازی کاسبی میکند و برای گرفتن اسپانسر حاضر است به هر طرفی متمایل شود، نمیتواند حرف حق بزند.
برنامهسازی که برای گرفتن اسپانسر هزار مسئله و مفسده ایجاد میکند، در نهایت به سرمایهگذار وابسته میشود. خلاقیت چنین فردی از بین میرود و به کسی تبدیل میشود که سرمایهگذار برایش تصمیم میگیرد. برنامهساز نباید برده سرمایه باشد. اگر برده سرمایه شد، صدایش خفه میشود.
نقد و تحلیل، دو ویژگی جدی رسانه هستند؛ بهویژه وقتی قرار است آینده را برای مردم تصویر کنیم. سؤال من این است که ما در رسانه، هنر و فرهنگ چه آیندهای برای مردم ساختهایم؟
آیا اگر امروز با یک جوان صحبت کنید، آینده خودش را روشن میبیند یا آن را از پیش تعیینشده و محتوم میداند؟ شما رسانه هستید؛ بروید با جوانان گفتوگو کنید. چه کسی باید تصویر آینده را تولید میکرد؟ آیندهنگری و ساختن تصویری روشن از آینده، یکی از وظایف همین رسانه است.
ما جوانان خارقالعادهای داریم. چند روز پیش در جمع جوانانی بودم که روی هوش مصنوعی کار میکردند؛ از جمله بچههای دانشگاه شریف و جوانانی که در حوزه انرژی فعالیت داشتند. آیا این ظرفیتها را به مردم نشان دادهایم؟ آیا رسانه به اندازه کافی به آنها پرداخته است؟
نمونه دیگر، تصویری از یک سرباز در کنار خلیج فارس است که با دیدن لنجهای چوبی در حال نابودی، متأثر شده و گریه میکند. صاحبان و ناخداهای این لنجها نیز از وضعیت آنها ناراحتاند. اینها تصاویر مهمی هستند؛ تصاویری که میتوانند روایت یک ملت و پیوند مردم با میراث و سرزمینشان باشند.
آیا ما این تصاویر را به مردم نشان دادهایم؟ آیا روایت آنها را ساختهایم؟ اینها عناصر یک روایت جهانیاند. ما حتی در تولید روایت درباره میناب نیز ناتوان بودیم؛ در حالی که بخشهای مختلف کشور تلاش کردند پای کار بیایند. اگر رسانههای خارجی وارد این موضوع نمیشدند، چه اتفاقی میافتاد؟ آیا رسانه ما میتوانست روایت آن را بسازد و میناب را به موضوعی جهانی تبدیل کند؟
من معتقدم اکنون زمان تصمیمی جدی برای کشور است؛ تصمیمی که از نظر من، انتخاب رئیس رسانه ملی حتی از انتخاب رئیسجمهور نیز حساستر است. اگر قرار است مدیریت فعلی تمدید شود، اشکالی ندارد؛ اما باید شروطی وجود داشته باشد. این تمدید باید بر اساس مؤلفههای درست حکمرانی رسانهای صورت بگیرد.
اگر تشخیص داده میشود که رئیس فعلی شایستگی لازم را دارد و میتواند مؤلفههای حکمرانی درست و متناسب با کشور را هدایت کند و مردم را در مسیر ملتسازی قرار دهد، تمدید مسئولیت او میتواند با شروط مشخص انجام شود. اما به نظر من، تیم فعلی نشان داده که از نظر فرهنگی با مشکلات جدی روبهروست؛ نگاهش به مردم در مواردی نادرست بوده و توان لازم برای ملتسازی را نداشته است.
من معتقدم یکی از بزرگترین نهادهایی که در مسیر ایجاد افتراق میان مردم حرکت کرده و به آشفتگی اجتماعی دامن زده، صداوسیماست. اگر بخواهیم درباره توسعه فرهنگی و سیاستگذاری فرهنگی صحبت کنیم، باید به موضوع دیگری نیز توجه کنیم: ما فرهنگ و هنر را دستکم میگیریم. مشکلات اقتصادی را میبینیم، اما اگر اقتصاد ما پشتوانه فرهنگی درستی داشت، آیا امروز با همین مشکلات مواجه بودیم؟
به همین دلیل، معتقدم کشور اکنون در نقطهای بسیار حساس قرار گرفته است.
شما از ایدههای نو، برنامهسازان خلاق و جوانان مستعد صحبت کردید؛ اما بسیاری از این افراد از تلویزیون کنار گذاشته شدهاند یا امکان فعالیت ندارند. چرا چنین ظرفیتی باید از رسانه ملی دور بماند؟
من در طول ۳۵ سال، از کودکی تا امروز، شاهد بودهام که بسیاری از برنامهسازان از زندگی شخصی، تفریح، خوراک و خواب خودشان زدهاند تا برنامهای تولید کنند که حرف مردم باشد؛ مردم در آن دیده شوند، صدایشان شنیده شود و در عین حال، تصویری روشن و امیدبخش از آینده به آنها ارائه شود.
من این تلاشها را دیدهام. بنابراین وقتی این آدمها حضور ندارند و در محاق ماندهاند، معنایش این است که از خانه خودشان رانده شدهاند. ما برنامهسازان خارقالعادهای داریم که پشت درهای صداوسیما ماندهاند؛ آن هم به دلیل شعارهای بیپایه، عملکرد گروهی خاص یا رفیقبازی. اینکه فردی قبلاً رئیس دفتر کسی بوده، به این معنا نیست که حتماً شایستگی مدیریت یک شبکه را دارد.
به نظر من، اگر این افراد شایسته، یا دستکم آنهایی که هنوز توان بازگشت و فعالیت دارند، دوباره به رادیو و تلویزیون برگردند و در برنامهسازی و مدیریت نقش پیدا کنند، امکان اصلاح وضعیت وجود خواهد داشت. بازگشت شایستگان به سازمان میتواند به بازگشت خلاقیت، صداقت و اعتماد عمومی کمک کند. مسئله این نیست که صرفاً افراد جدیدی وارد سازمان شوند؛ مسئله این است که افراد شایسته در جایگاه درست خودشان قرار بگیرند.

به نظر میرسد تلویزیون در سالهای اخیر از بخشی از ظرفیتهای فرهنگی و اجتماعی خود فاصله گرفته است. حتی با وجود دسترسی گسترده مردم به تلویزیون، بسیاری از فرهنگهای بومی، آیینها و افسانههای ایرانی در برنامههای آن دیده نمیشوند. در مقابل، نمایشهایی با موضوعاتی مانند شاهنامه، با وجود هزینه بلیت و دشواری دسترسی، مخاطبان قابلتوجهی دارند. چرا تلویزیون از این ظرفیتها غافل شده است؟
به نظر من، تحول واقعی باید بهتدریج فضا را برای تغییر آماده کند و در نهایت به یک تحول درونی برسد؛ نه اینکه با آمارسازی، گزارشسازی و تصویرسازیهای انتزاعی، ادعا کنیم تغییری اتفاق افتاده است. تحول باید چیزی باشد که مردم آن را ببینند و احساس کنند.
ظاهراً یکی از آمارهایی که خودشان هم به آن اشاره کردهاند، این است که مخاطبان شبکه آیفیلم همچنان از برخی پلتفرمها بیشترند. این موضوع نشان میدهد سریالهای قدیمی هنوز برای مردم جذاباند و آنها همچنان این آثار را تماشا میکنند. پس تلویزیون در سریالسازی هم با مشکل مواجه است؛ سریالهایی تولید میشود که مخاطب چندانی ندارد و در ذهن او نمیماند، درحالیکه آثار قدیمی همچنان تماشا میشوند.
مسئله این است که قرار نیست حتماً پشت هر سریالی یک سیاست خاص و پیچیده وجود داشته باشد. گاهی کافی است قصه زندگی مردم و فرهنگ آنها روایت شود. من نمیخواهم بحث را به آمار بکشانم؛ چون ترجیح میدهم درباره کیفیت صحبت کنم، نه اعداد و ارقامی که ممکن است محل اختلاف باشند. به آمار برخی مراکز پژوهشی مراجعه کردهام و یادداشتهایی هم دارم، اما قصد ندارم وارد مناقشه آماری شوم. پرسش اصلی این است که چرا سریالهای ما ضعیف شدهاند؟
یکی از بحثهایی که مطرح میشود، مقایسه تلویزیون با پلتفرمهاست. اساساً آیا تلویزیون و پلتفرمها را میتوان به همین سادگی با یکدیگر مقایسه کرد؟ تلویزیون در خانه مردم حضور دارد. بسیاری از مردم امکان استفاده از شبکههای اینترنتی و پلتفرمها را ندارند، اما تلویزیون در خانهشان روشن است. بااینحال، گاهی مسئولان رسانه آنقدر خودشان را کوچک میبینند که تلویزیون را با یک پلتفرم و یک سریال آن مقایسه میکنند.
وقتی اندیشه کوچک میشود، آدم خودش را در یک مقایسه اشتباه قرار میدهد. گاهی رسانهای که شناخت درستی از ظرفیت خودش ندارد، برای خودش غولهایی میسازد و در نهایت خودش نخستین کسی است که از آنها میترسد.
من معتقدم رادیو و تلویزیون همچنان قدرت بازیابی و بازتعریف خود را دارند. در عصر فناوریهای پیشرفته و انسانرسانهها، این دو رسانه میتوانند شیوه تعاملشان را دوباره پیدا کنند؛ به شرط آنکه کسانی هدایت آنها را برعهده بگیرند که واقعاً این ظرفیتها را بشناسند.
با وجود دسترسی گسترده تلویزیون، بخش مهمی از فرهنگ بومی، آیینها و افسانههای ایرانی در آن بازتاب پیدا نمیکند. در مقابل، نمایشهایی با موضوع شاهنامه روی صحنه میروند و مخاطبان زیادی دارند. این استقبال چه چیزی را نشان میدهد؟
در لحظههای سخت، چه چیزی به داد انسان میرسد؟ مادر، پدر، برادر و خانواده. ما به چیزی نیاز داریم که ستون دل انسان باشد. آن ستون چیست؟ ریشهها و پیوندهای ماست.
ما بیش از یک میلیون بنای تاریخی ارزشمند در این کشور داریم. هزاران میراث ناملموس و میراث زنده بشری داریم. اقوام گوناگون با رفتارها، آیینها و مناسک ویژه خودمان را داریم. این تفاوتها میتوانند به همگرایی، وابستگی و پیوستگی کمک کنند؛ حتی میتوانند در شرایط دشوار به نجات یک کشور کمک کنند.
اما چرا از این ظرفیتها استفاده نمیکنیم؟ چرا بهجای آنکه رسانهای داشته باشیم که این ریشهها و پیوندها را تقویت کند، گاهی با رسانهای مواجهیم که به اختلاف و شکاف دامن میزند؟
ما رسانهای سودجو و سوءاستفادهگر ساختهایم و گاهی رسانهای منافق داریم؛ رسانهای که در آن افرادی حرفهایی میزنند که خودشان هم به آن اعتقاد ندارند. چند روز پیش، کارشناسی در یکی از برنامههای تند تلویزیونی درباره جنگ صحبت میکرد و با لحنی نامناسب به مردم میگفت که نباید نگران باشند یا نباید حرفی بزنند که بهزعم او باعث ترس مردم شود. مسئله این است که کارشناس باید بر اساس مؤلفهها و دادههای قابلاتکا تحلیل ارائه کند، نه اینکه با ادبیات تحقیرآمیز با مردم حرف بزند.
اگر چنین فردی کارشناس است، رسانه چرا او را دعوت میکند؟ آیا هدف این است که حرفهایش در فضای مجازی وایرال شود و بعد همان بازتاب به تبلیغی برای تلویزیون تبدیل شود؟ اگر رسانه برای دیدهشدن، به چنین رفتارهایی میدان بدهد، نتیجهاش ممکن است چیزی جز تخریب اعتماد عمومی نباشد.
وقتی فردی در تلویزیون ادعاهایی مطرح میکند و همان ادعاها در جای دیگری به سندی برای توجیه یک موضع یا اقدام تبدیل میشوند، باید درباره مسئولیت رسانه پرسید. فرض کنیم مجری یا کارشناس اطلاعاتی دارد؛ آیا داشتن اطلاعات به این معناست که مجاز است هر چیزی را در رسانه عمومی بیان کند، حتی اگر به منافع ملی آسیب بزند؟
من نمیخواهم وارد همه مصادیق شوم، اما این پرسش جدی است که چرا در برابر چنین رفتارهایی برخورد مؤثر و جدی صورت نمیگیرد؟
مسئله فقط یک برنامه یا یک مجری نیست. وقتی یک برنامه تولیدی از چندین مرحله ارزیابی و بازبینی عبور میکند و سپس پخش میشود، اما در یک برنامه زنده سخنان تفرقهافکنانه روی آنتن میرود، این وضعیت چه تصویری از سازوکار نظارت و مدیریت رسانه ارائه میدهد؟
چنین اتفاقی این تصور را به وجود میآورد که تلویزیون نظام روشن و کارآمدی برای اداره آنتن ندارد؛ یا افرادی که مسئولیت هدایت آن را برعهده گرفتهاند، شایستگی لازم را ندارند. ما در جامعهای زندگی میکنیم که در آن، مردم با پیشینهها و باورهای گوناگون در کنار هم حضور دارند. در تهران، خیابان سیتیر را با تنوع دینی و فرهنگیاش میشناسیم. مردم میتوانند در کنار یکدیگر باشند و با وجود تفاوتها زندگی کنند. پس چرا گاهی در رسانه، تصویری از جامعه ارائه میشود که بر اختلاف و تقابل تأکید دارد؟
آیا این همان ادب و رفتاری است که در جامعه میبینیم؟ آیا نماینده مردم باید در تلویزیون فحاشی کند یا با بیادبی حرف بزند؟ رسانهای که قرار است نماینده جامعه باشد، باید با رفتار و زبان مردم تناسب داشته باشد.
من نمیخواهم صرفاً درباره چند مصداق صحبت کنم؛ مسئله بزرگتر است. وقتی این حجم از نیرو و امکانات در رادیو و تلویزیون جمع شده، باید پرسید چرا خروجی کار گاهی چنین تصویری از ضعف نظارت و مدیریت ارائه میدهد؟ چرا فردی که مسئول هدایت رسانه است، نمیتواند از بروز این اتفاقها جلوگیری کند؟
سیاستگذاران باید معیارهای لازم را مشخص کنند و بر اساس آن معیارها، افراد شایسته را برای اداره رسانه انتخاب کنند. اگر دوباره فرد اشتباهی انتخاب شود، به نظر من، یکی از بدترین اتفاقهای ممکن رخ خواهد داد.
درباره مدیریت رسانه و سیاستگذاری فرهنگی صحبت کردیم. در این میان، مخاطب چه نقشی دارد؟ سهم مردم در وضعیت امروز فرهنگ و رسانه چیست؟
مخاطب میتواند منفعل یا فعال باشد. در گذشته، رسانه بیشتر پیام خود را به مردم منتقل میکرد؛ اما بهتدریج با شکلگیری رسانههای مردمی و فاصلهگرفتن از انحصار رسانههای دولتی، به وضعیتی رسیدهایم که مخاطب خودش به رسانه تبدیل شده است.
امروز در عصر فناوریهای پیشرفته، ارتباط رسانه و مخاطب تعاملی شده است. مخاطب میتواند پیام بگیرد، پاسخ بدهد و خودش محتوا تولید کند. گفتوگو هم به معنای پرتاب یک گلوله در تاریکی نیست. گفتوگو یعنی تعامل؛ یعنی اینکه فرد بتواند حرف بزند، پاسخ بشنود و امکان رشد و تغییر وجود داشته باشد.
اگر مردم احساس کنند شنیده میشوند، میتوانند حرفشان را بزنند و فضایی برای پاسخگویی وجود دارد، از حالت انفعال خارج میشوند. آنها ممکن است کنشگر شوند، در تعامل با رسانه قرار بگیرند یا خودشان رسانهای برای بیان دیدگاههایشان بسازند. اما به نظر من، در سیاستگذاری فرهنگی با نوعی فلج ذهنی مواجهیم و همین مسئله چرخه تولید و تعامل را دچار آشفتگی کرده است.
برای مثال، تئاتر را در نظر بگیرید. آنقدر این عرصه را محدود نگه داشتهایم که گاهی کارکرد اجتماعی و فرهنگی آن را ناچیز میشماریم. وقتی رسانه کارکرد خودش را بهدرستی انجام نمیدهد، مردم ممکن است به تئاتر روی بیاورند؛ چون تئاتر یک فرایند زنده است. گروه اجرایی و تماشاگر، نفسبهنفس با یکدیگر حرکت میکنند و امکان مواجهه صادقانهتری به وجود میآید.
البته تئاتر هم از سیاستگذاریهای نادرست در امان نمانده است. مسئله این است که ظرفیت اجتماعی و فرهنگی آن را بهاندازه کافی جدی نگرفتهایم.
در شرایط بحرانی و جنگ، معمولاً نخستین تصمیمها تعطیلی فضاهای فرهنگی و هنری است. آیا هنر نمیتواند در چنین موقعیتهایی نقش مؤثرتری داشته باشد؟
ما معمولاً در شرایط جنگی، از جمله کارهایی که انجام میدهیم، تعطیلکردن فضای فرهنگی و هنری است؛ درحالیکه همین فضاها میتوانند به بازیابی اجتماعی کمک کنند. در همین موقعیتهای دشوار، گروهها و هنرمندان بسیاری بهصورت خودجوش شروع به تولید اثر هنری کردند. در چنین شرایطی، مردم گاهی بیش از گذشته به یکدیگر نزدیک میشوند. این اتفاق ظرفیت مهمی است که باید آن را دید و تقویت کرد.
آیا سیاستگذار ما برای دوران پس از جنگ برنامه دارد؟ آیا برای خودِ زمان جنگ، برنامه فرهنگی روشنی وجود دارد؟ آیا با فرهنگ و هنر، بهعنوان بخشی از نیازهای جامعه، برخورد میکنیم یا آن را موضوعی فرعی میدانیم که میتوان بهسادگی تعطیلش کرد؟
اگر فرهنگ و هنر در فضای اجتماعی و زندگی مردم جریان داشته باشد، میتواند به کاهش بسیاری از مشکلات اقتصادی و سیاسی نیز کمک کند. به اعتقاد من، یکی از ایرادهای جدی سیاستگذاری فرهنگی همین است که مردم را آموزش نمیدهیم و توانمند نمیکنیم؛ جوانان را با نخستین جرقه بحران رها میکنیم. این فضای فرسوده و عقبنشسته در سیاستگذاری فرهنگی، روزی گریبان کشور را میگیرد؛ زمانی که شاید دیگر امکان جبران آن وجود نداشته باشد.
در جریان بحرانها، نمونههای روشنی از همیاری اجتماعی دیدهایم. افرادی که خودشان در خارج از کشور زندگی میکنند، از دوستانشان میخواهند به پدر و مادر سالمندشان سر بزنند. گروههایی به خانهها میروند و بستههایی میبرند. اینها جلوههایی از مودت فرهنگی در جامعه ماست.
برخی گروههای تئاتری که وابستگی دولتی نداشتند نیز در پارکهای تهران اجرا کردند تا نشاط را به مردم بازگردانند و آنها را کنار هم جمع کنند. این اقدامات نشان میدهد ظرفیت فرهنگی و اجتماعی در جامعه وجود دارد؛ مسئله این است که سیاستگذاری رسمی تا چه اندازه میتواند آن را بشناسد و تقویت کند.
به نظر من، فهم درستی از توسعه فرهنگی در کشور وجود ندارد. سیاستگذار فرهنگی گاهی مجموعهای از اصول را مینویسد، آنها را به قاعده و قانون تبدیل میکند و در کشوی میزش میگذارد. هر وقت هم کسی بپرسد، میگوید ما سیاست فرهنگی داریم.
اما سیاست فرهنگیای که فقط در کشوی میز بماند، چه فایدهای دارد؟ حتی اگر سندی نوشته و تصویب شده باشد، تازه باید پرسید آیا با واقعیتهای کشور و حرکت متوازن جامعه تناسب دارد یا نه. بعد از آن هم مسئله اجرا مطرح است.
با ذهنیت محدودکننده و صرفاً مبتنی بر بگیر و ببند، فرهنگ توسعه پیدا نمیکند. با فشار و محدودیت نمیتوان چیزی را در جامعه نهادینه کرد یا از بین برد؛ جز اینکه هراس و دلهره مردم را بیشتر کنیم.
بسیاری از فضاهای هنری ما، از جمله تئاتر، از نبود سیاستگذاری درست رنج میبرند. اگر تغییر در حکمرانی فرهنگی را تجربه نکنیم، در حوزههای مختلف با شکست روبهرو خواهیم شد؛ چون فرهنگ از اقتصاد و سیاست جدا نیست.
اگر فرهنگ سیاسی درستی وجود داشت، آیا رسانه میتوانست کمک بیشتری به کشور کند؟ اگر فرهنگ در سینما و تئاتر جاری بود، آیا ظرفیت بیشتری برای مواجهه با مسائل جامعه نداشتیم؟ اگر فرهنگ در اقتصاد جریان داشت، آیا این میزان خودمحوری، سوءاستفاده، رانت و منفعتطلبی را شاهد بودیم؟
من نمونهای را به یاد دارم: در جمعی از استادان دانشگاه نشسته بودیم و بحث قیمت طلا مطرح شد. پیشتر هم یک موتورسوار اسنپ از قیمت دلار پرسیده بود. در موقعیت دیگری نیز دوباره صحبت به افزایش قیمت طلا و دلار رسید. نکته این بود که یک نفر از افزایش قیمت طلا خوشحال بود، درحالیکه دیگران نگران افزایش قیمتها بودند.
کجای دنیا مردم باید از گرانشدن طلا، دلار و خودرو خوشحال باشند، درحالیکه گروهی دیگر از همین افزایش قیمتها متضرر میشوند؟ این شکاف و تضاد، مسئلهای صرفاً اقتصادی نیست؛ ریشههای فرهنگی هم دارد. باید پرسید سیاستگذار فرهنگی در چنین وضعیتی چه کمکی به کشور میکند.
بخشی از مشکل به مدیرانی برمیگردد که سالها در جایگاههای تصمیمگیری باقی ماندهاند، درحالیکه فاصله زیادی با جامعه و اندیشه مردم پیدا کردهاند. کسانی که در شورای عالی انقلاب فرهنگی مینشینند و درباره مردم تصمیم میگیرند، باید به این فاصله توجه کنند.
سیاستگذاری ما بیش از آنکه بر نیازهای واقعی انسانها استوار باشد، گاهی از مصلحتها و اقتضائات آغاز میشود. وقتی نقطه شروع سیاستگذاری این باشد، نیازهای انسانی به حاشیه میروند. نتیجه میتواند آسیب در اقتصاد، سیاست و فرهنگ باشد.
من از مدیرانی که احساس میکنند دوره مدیریتیشان به پایان رسیده، درخواست میکنم شهامت داشته باشند و صریح حرف بزنند. از اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی میخواهم جلوی دوربین بنشینند و روشن بگویند: آیا هنوز میتوانند به کشور کمک کنند یا نه؟
اگر کسی احساس میکند دیگر توانایی لازم را ندارد، بگوید: «من به این دلایل نمیتوانم کمک کنم و استعفا میدهم.» آن وقت مردم برای صداقت او احترام قائل میشوند. اگر زمانی توانایی داشته و حالا ندارد، چه اشکالی دارد که این را بپذیرد و کنار برود؟ چرا نباید جوانان وارد میدان شوند؟ شبکههای مردمی چگونه میتوانند شکل بگیرند، وقتی افراد از مسئولیتهای متعدد کنار نمیروند و همچنان در جایگاههای مختلف باقی میمانند؟
باید میان مرجعیت و میزان تأثیرگذاری هم تفاوت قائل شد. چرا فردی که مرجعیت عمومی اندکی دارد، باید بتواند با یک تماس تلفنی کسی را جابهجا کند؟ آیا مقبولیت عمومی نمیتواند یکی از معیارهای تصمیمگیری باشد؟
به اعتقاد من، با مدیران فرسوده، ساختارهای مندرس و حکمرانی نادرست به جایی نمیرسیم. کشور به تغییر در حکمرانی فرهنگی نیاز دارد. رادیو و تلویزیون بخشی از این مسئلهاند؛ فضای فرهنگی و هنری و فضای اجتماعی نیز بخشهای دیگر آن هستند. تا زمانی که این بخشها را قدرتمند نکنیم، اقتصاد و سیاست هم به سامان نمیرسند.
مسئله ما فقط تلویزیون نیست. رادیو و تلویزیون جلوهای از وضعیت حکمرانی فرهنگیاند؛ همانطور که سینما، تئاتر و فضای اجتماعی نیز جلوههای دیگری از آن هستند. اگر سیاستگذاری فرهنگی بهدرستی انجام نشود، آثار آن در بخشهای مختلف کشور دیده میشود. وقتی هر گروه به دنبال لهکردن گروه دیگر باشد، وقتی خودمحوری و منفعتطلبی جای همکاری را بگیرد، باید پرسید فرهنگ چه جایگاهی در تصمیمگیریها داشته است.
ما به تغییر در حکمرانی فرهنگی نیاز داریم؛ تغییری که در آن، نیازهای واقعی مردم، توانایی جوانان، ظرفیتهای اجتماعی و آینده کشور در مرکز توجه قرار بگیرد. رسانه ملی هم باید بخشی از این تغییر باشد، نه اینکه خودش به مانعی در برابر آن تبدیل شود.
با توجه به انتقادهایی که از سیاستگذاری فرهنگی مطرح کردید، آیا تئاتر میتواند مسئولیت اجتماعی خود را برعهده بگیرد و در بازیابی فرهنگی جامعه مؤثر باشد؟
تئاتر هم از فقر سیاستگذاری رنج میبرد. وقتی مسئولیت کمیته هنر در مجلس به افرادی سپرده میشود که شناخت و ارتباط کافی با هنر ندارند، یا کمیسیون فرهنگی مجلس از واقعیتهای فرهنگ فاصله میگیرد، طبیعی است که سیاستگذاری هم با مشکل مواجه شود.
در بسیاری از مسئولیتهای فرهنگی و هنری کشور، افرادی حضور دارند که ارتباط لازم را با این حوزهها ندارند و بهجای نگاه آیندهنگر، با نگاههای مقطعی و اقتضایی تصمیم میگیرند.
بااینحال، تئاتر قدرت بیبدیلی برای کمک به بازیابی اجتماعی و فرهنگی دارد. ما از بسیاری از مصائب گذشته و مشکلات امروز جامعه عبور کردهایم، اما هنوز به ظرفیت تئاتر برای بازسازی پیوندهای اجتماعی و تقویت فرهنگ درست توجه کافی نکردهایم. گاهی هم با این عرصه برخورد محدودکننده داشتهایم و بگیر و ببند راه انداختهایم؛ این نیز نشانه فقر سیاستگذاری است.
با وجود این مشکلات، همچنان در تئاتر فعالیت میکنید و ناامید نشدهاید؟
تئاتر خانه من است؛ خانه کودکی، جوانی، تحصیل و زندگیام. تئاتر میتواند به مردم زندگی ببخشد.
مصاحبهکننده: سمیرا جعفری