
به گزارش خبرنگار صبا، محسن سوهانی، پژوهشگر میان رشتهای و مدرس دانشگاه نوشت: اگر این روزها سری به کوچه پس کوچههای اینستاگرام و شبکههای اجتماعی زده باشید، احتمالاً با پدیدهای مواجه شدهاید که در نگاه نخست عجیب، متناقض و حتی خندهدار به نظر میرسد: تلفیق آواز حماسی «تو رستم تهمتنی، بزن که خوب میزنی. تو شیر پیل افکنی، بزن که خوب می زنی» با ترانهای از گروه تی ام بکس که انگار در پاسخ هر یک از آن ابیات می خواند: «باولم کن…، بغلم کن….، کجاست اون گلدون؟!… کاورم کن…» در ظاهر، این فقط یک شوخی سطحی اینترنتی است؛ یکی از هزاران محتوایی که هر روز در فضای مجازی تولید و مصرف میشوند. اما گاهی همین شوخیهای ظاهراً بیاهمیت، نکاتی را درباره جامعه آشکار میکنند که در گزارشهای رسمی، سخنرانیها و حتی پژوهشهای دانشگاهی کمتر دیده میشود.
شاید این ریمیکس بیش از صرفاً یک قطعه موسیقی، تصویری فشرده از وضعیت فرهنگی بخشی از نسل جوان ایران باشد؛ نسلی که همزمان میان میل به قدرت و نیاز به پناه، میان آرمان و اضطراب، میان «بزن» و «بغلم کن» زندگی میکند!
عصر ریمیکس؛ وقتی فرهنگ از نو ترکیب میشود
فرهنگ، پدیده ای پویا و سیال، شبیه «ریمیکس» است که واحد شمارشش« نسل» محسوب می شود. فرهنگ دیجیتال یعنی جامعه برآمده از اینترنت اما با فرهنگ نسلهای پیش از خود تفاوتی بنیادین دارد. در گذشته، مرزها روشنتر بودند؛ موسیقی جدی از موسیقی عامهپسند جدا بود، حماسه از طنز فاصله داشت و سنت و مدرنیته معمولاً در دو سوی یک شکاف قرار میگرفتند. اما جهان شبکههای اجتماعی این مرزها را در هم شکسته است. در فضای دیجیتال، نسل جدید دائماً در حال «ریمیکس» کردن است؛ نه فقط موسیقی، بلکه تصاویر، روایتها، خاطرات، نمادهای ملی، شوخیها، اخبار و حتی تراژدیها. عناصر متعلق به زمانها و جهانهای متفاوت کنار یکدیگر قرار میگیرند و معنایی تازه پیدا میکنند. به همین دلیل، کنار هم قرار گرفتن رستم شاهنامه و زبان کوچهبازاری رپ الزاماً نشانه بیاحترامی یا ابتذال نیست؛ بلکه میتواند بازتاب شیوهای تازه از معناسازی باشد؛ شیوهای که در آن نسل جدید جهان را نه در قالبهای ثابت، بلکه در قالب قطعاتی بازترکیبشونده تجربه میکند.

«نگران نباش»؛ روایتی از اضطراب یک نسل
جامعهشناسی و روانشناسی نسلها همیشه برایم جذاب بوده. شاید یکی از روشنترین راههای شناخت هر نسل، تماشای بازتاب آن در آینه هنر باشد؛ جایی که میتوان ذائقه، اضطرابها، امیدها، سرخوردگیها و حتی ناخودآگاه جمعی نسلهای مختلف را در علاقهشان به موسیقی، فیلم و ادبیات سنجید. بر اساس مشاهدات شخصیام، آن چه درباره نسل جوان جامعه ایرانی ــ بهویژه متولدین میانه دهه ۱۳۶۰ به بعد، نسلی برآمده از رایانه، اینترنت و زیست دیجیتال ــ گفته میشود، اغلب با رگههایی پررنگ از تلخی، پوچگرایی، بیقراری و حتی نوعی جنون نمادین همراه است. این ویژگی را میتوان در برخی نمودهای فرهنگی این نسل بهخوبی دید. نمونهاش، همان گروه «تیام بکس» که درابتدا اشاره شد؛ نامی که خود بهتنهایی حامل نوعی خودآگاهی نسلی است: «تیام» در اشارهای عامیانه به «تیمارستان» و «بکس» برگرفته از «بروبکس». گویی جنون، آشفتگی و سرکشی، دیگر نه صرفاً یک آسیب، بلکه به بخشی از هویت نمایشی و فرهنگی این نسل بدل شده است.
در ادبیات داستانی نیز رمان «نگران نباش» نوشته مهسا محبعلی، به گمان من، یک نمونه ی موردی مهم و قابل تأمل برای مطالعه این وضعیت است. این رمان را نخستینبار در سال ۱۳۸۷ خواندم و از همان زمان آن را تصویری تکاندهنده، نمادین و پیشنگر از وضعیت روحی و اجتماعی بخش قابل توجهی از پیکره ی نسل جوان در تهران یافتم. داستان، روایتی از شهری است که مدام بر اثر فعال شدن گسل زلزله میلرزد، اما بهطور کامل فرو نمیریزد؛ شهری معلق میان ویرانی و بقا، بیآنکه بتواند به وضعیت عادی بازگردد. در این میان، عاقلان، محتاطان و پابهسنگذاشتهها شهر را ترک میکنند و تهران عملاً به دست جوانانی سرکش، بیقرار و آنارشیست میافتد.
رمان، ماجرای یک شبانهروز از زندگی «شادی» را روایت میکند؛ دختر جوانی معتاد که در خانوادهای متزلزل زندگی میکند. برادر کوچکترش، آرش، در فضاهای مجازی پرسه میزند و به قرصهای اعتیادآور پناه برده است. برادر بزرگتر، بابک، هنوز به خانواده دلبسته و میکوشد در لحظه بحران کنار مادر بایستد. مادر، زنی با گذشتهای چریکی و انقلابی، اکنون فقط میخواهد فرزندانش را جمع کند و از تهرانِ لرزان به کلاردشت ببرد. پدر، استاد دانشگاه، هنوز به خانه بازنگشته است. اما شادی میخواهد در همین شهر بماند، بهدنبال ساقیاش برود و مواد تهیه کند؛ و آرش نیز سودای آن را دارد که همراه دوستان مجازیاش شهر را تسخیر کند.
قدرت رمان در این است که تهران را نه صرفاً بهعنوان یک شهر زلزلهزده، بلکه بهمثابه فضایی از همگسیخته و بیمرکز تصویر میکند؛ شهری که نظم آشنای خود را از دست داده و دیگر شبیه گذشته نیست. در چنین فضایی، جوانان سرگرداناند؛ اما نه از آن رو که ذاتاً ویرانگر یا شورشیاند، بلکه از آنرو که نهادهایی که قرار بود معنا، امنیت، ثبات و جهتگیری فراهم کنند، دیگر کارکرد پیشین خود را از دست دادهاند. خانواده، دانشگاه، سیاست، اخلاق و حتی آینده، دیگر پناهگاههای قابل اعتمادی نیستند. نتیجه، نسلی است که در میانه اضطراب، تعلیق و بیافقی، میان ویرانی و زیستن دستوپا میزند. توصیفهای رمان از تهرانِ اشغالشده بهدست جوانان آنارشیست، هنوز هم تکاندهنده است؛ گویی محبعلی سالها پیش موفق شده بود شکافهای پنهان جامعه را ببیند و آنها را در قالب ادبیات ثبت کند. در این تهرانِ آشفته، مکانهایی مثل تجریش و رسالت دیگر فقط محله نیستند، بلکه به نمادهایی از فروپاشی نظم اجتماعی و آزاد شدن نیروهای سرکوبشده نسل جوان بدل میشوند؛ نیروهایی که حالا دیگر نه میل به اصلاح، بلکه آمادگی تصرف و برهمزدن همهچیز را دارند. لحن گزنده، تلخ و گاه هذیانی رمان نیز بخشی از همین جهانبینی است. جملاتی از این دست که:
«فکر نکن الاغ، قانون اول نیوتن یادت نرود. هیچوقت تو خماری فکر نکن، چون از ماتحتت فکر میکنی. قانون دوم هم اصلاً مهم نیست، چون وقتی خمار نباشی همهچیز خودبهخود درست میشود»،
نه فقط نشانه سقوط زبان و ذهن در وضعیت اعتیاد و آشوب است، بلکه نوعی طنز سیاه و فلسفه بقا در دل ویرانی را هم بازتاب میدهد؛ فلسفهای که برای بخشی از این نسل، جایگزین معناهای بزرگتر و ازدسترفته شده است.
ارزش ادبیات در این است که اغلب زودتر از دیگر حوزهها، ترکها و شکافهای پنهان جامعه را حس میکند و به زبان درمیآورد. «نگران نباش» از این منظر، امروز نیز رمانی زنده و خواندنی است؛ زیرا اضطراب، بیثباتی، سرگردانی و خشم فروخورده نسلی را تصویر میکند که هنوز هم میتوان پژواک آن را در میان بخشی از جوانان ایرانی دید. اگر این رمان امروز دوباره خوانده میشود، به این دلیل نیست که صرفاً تصویری آخرالزمانی از تهران ارائه میدهد، بلکه چون تجربهای نسلی را ثبت کرده است: تجربه زیستن در جهانی که دیگر نمیتوان به نظم آن اعتماد کرد، به آیندهاش دل بست، یا در نهادهایش مأمن و معنایی یافت. از همینرو، «نگران نباش» فقط یک رمان درباره زلزله یا اعتیاد یا آشوب شهری نیست؛ بلکه روایتی ادبی از بحران معنا در زندگی نسل جوان ایرانی است.
نسل C؛ یک نسل سنی نیست، یک وضعیت فرهنگی است
وقتی از نسلها صحبت میکنیم، معمولاً به سال تولد اشاره داریم؛ نسل ایکس، هزارهایها یا نسل زد. اما سال سال ۲۰۱۲ برایان سولیس پژوهشگر حوزه دیجیتال از یک تقسیم بندی جدید و متفاوت سخن گفت. سولیس در مقالهای با عنوان «با نسل سی آشنا شوید: مشتریان متصل»، این مفهوم را تبیین کرد. نکته کلیدی در دیدگاه او این بود که برخلاف دسته بندیهای سنتی (مانند نسل X یا Y) که بر اساس سن و سال و تاریخ تولد هستند، نسل C بر اساس رفتار، سبک زندگی و میزان اتصال به شبکه تعریف میشود.
به عبارت دیگر، از نظر سولیس، «C» لزوماً به معنای یک بازه سنی خاص نیست، بلکه نماد مفاهیمی چون: Connected (متصل)، Creative (خلاق)، Collaborative (همکار و مشارکتجو)، Curated (دستچینکننده محتوا)
نسل C بیش از آنکه یک گروه سنی باشد، نوعی سبک زندگی است. اعضای این نسل در فضای آنلاین زندگی میکنند، هویت خود را در تعامل دائمی با شبکههای اجتماعی شکل میدهند و میان جهان مجازی و جهان واقعی مرز روشنی احساس نمیکنند. در ایران نیز این وضعیت به شکل ویژهای تجربه میشود. جوانی که در یک روز هم اخبار جنگ را میبیند، هم ویدئوی طنز، هم تحلیل اقتصادی، هم موسیقی رپ و هم بخشهایی از شاهنامه را در قالب کلیپهای کوتاه مصرف میکند، ناگزیر جهان را به شیوهای متفاوت از نسلهای پیشین درک خواهد کرد. بنابراین شکاف اصلی امروز صرفاً شکاف میان جوان و پیر نیست؛ بلکه شکاف میان کسانی است که در جهان متصل و شبکهای اجتماعی شدهاند و کسانی که هنوز با منطق رسانههای سنتی جهان را میبینند.
از آنومی دورکیم تا تجربه امروز ایران
برای فهم عمیقتر این وضعیت، نظریه «آنومی» امیل دورکیم همچنان الهامبخش است. دورکیم در اواخر قرن نوزدهم نشان داد که انسان فقط با نیازهای مادی زندگی نمیکند؛ او به چارچوبهای معنایی و قواعد اجتماعی نیز نیاز دارد. هنگامی که این قواعد تضعیف میشوند یا دیگر قادر به هدایت خواستهها و انتظارات افراد نیستند، نوعی آشفتگی پدید میآید که دورکیم آن را «آنومی» نامید. آنومی به معنای نبود کامل قانون نیست؛ بلکه وضعیتی است که در آن رابطه میان آرزوها و امکانات واقعی زندگی از تعادل خارج میشود. در چنین شرایطی، فرد میخواهد اما نمیتواند؛ آرزو میکند اما راه روشنی برای تحقق آرزوهایش نمییابد.
اگر بخواهیم این مفهوم را در ایران امروز بازخوانی کنیم، باید چند عامل را همزمان در نظر بگیریم: فشارهای اقتصادی و کاهش چشماندازهای پیشرفت، تورم و نااطمینانی نسبت به آینده، تغییرات سریع فرهنگی و فناورانه، تضعیف برخی منابع سنتی هویت، افزایش انتظارات ناشی از مقایسه دائمی با جهان در شبکههای اجتماعی، این عوامل در کنار یکدیگر میتوانند احساس سرگردانی، بیثباتی یا بیمعنایی را در بخشی از جامعه تقویت کنند.
آیا نسل جدید واقعاً بیهویت است؟
شاید بزرگترین خطای تحلیلی این باشد که نسل جدید را صرفاً نسلی ناامید، پوچگرا یا بیهویت تصور کنیم. واقعیت پیچیدهتر از این است. همان جوانی که یک ریمیکس طنزآمیز میسازد، ممکن است همزمان دغدغه هویت ملی، عدالت اجتماعی، موفقیت حرفهای یا حتی معنویت داشته باشد. نسل جدید الزاماً فاقد معنا نیست؛ بلکه در حال جستوجوی معنا در شرایطی است که منابع سنتی معنا دیگر انحصار گذشته را ندارند. آنچه گاه به شکل طنز، میم، رپ یا ریمیکس ظاهر میشود، لزوماً نشانه فروپاشی فرهنگ نیست؛ چه بسا نشانه تلاش برای ساختن زبان فرهنگی تازهای باشد که بتواند تجربه زیسته این نسل را بیان کند.
میان حماسه و پناه
شاید به همین دلیل است که آن ریمیکس عجیب تا این اندازه در ذهن میماند. «تو رستم تهمتنی» یادآور آرمان قدرت، مقاومت و ایستادگی است. «باولم کن، بغلم کن، کاورم کن» یادآور نیاز به امنیت، دیدهشدن و همدلی است. و شاید حقیقت زندگی بسیاری از جوانان امروز دقیقاً در همین همنشینی نهفته باشد. انسان فقط به قهرمان نیاز ندارد؛ به پناه هم نیاز دارد. فقط به افتخار جمعی نیاز ندارد؛ به آرامش فردی نیز نیاز دارد. گاه بهانه اش برای جنگ و ستیز، فقط نیاز به شنیده شدن است.
سخن پایانی
جامعه ایران در میانه تحولی عمیق قرار دارد؛ تحولی که بخشی از آن در اقتصاد، بخشی در فناوری و بخشی در فرهنگ ریشه دارد. نسل متصل نه دشمن سنت است و نه لزوماً اسیر پوچی. این نسل در جهانی رشد کرده که سرعت تغییرات آن از بسیاری از نهادهای اجتماعی بیشتر بوده است. به همین دلیل، زبان، موسیقی، شوخیها و شیوههای بیانش نیز با گذشته تفاوت دارد.
اگر قرار باشد شکافهای نسلی کاهش یابد، شاید بیش از هر چیز به «گفتوگو»(دیالوگ به معنای دقیق کلمه) نیاز داریم؛ گفتوگویی که نه بر پایه تحقیر نسل جدید باشد و نه بر پایه نفی کامل تجربه نسلهای پیشین.
شنیدن، پیش از قضاوت کردن.
فهمیدن، پیش از برچسب زدن.
و پذیرفتن این واقعیت که پشت بسیاری از شوخیها، ریمیکسها و صداهای پراکنده فضای مجازی، پرسشی جدی نهفته است: چگونه میتوان در جهانی پر از تغییر، دوباره معنا پیدا کرد؟