
سمیرا جعفری/صبا،حامد عنقا را بسیاری با جهان قصه و درام میشناسند؛ نویسنده و کارگردانی که سالهاست روایتهایش در تلویزیون و شبکه نمایش خانگی جریان دارد. اما پیش از آنکه نام او با سریالهای پرمخاطب گره بخورد، عنقا یکی از چهرههای مطبوعات فرهنگی دهه ۹۱ بود؛ روزهایی که همراه با محمدرضا شفیعی، «صبا» را به یکی از جریانسازترین رسانههای فرهنگ و هنر تبدیل کردند؛ رسانهای که توانست نسل تازهای از خبرنگاران، منتقدان و نویسندگان را وارد فضای حرفهای مطبوعات کند و برای سالها در فضای رسانهای اثر بگذارد.
چهاردهمین سالگرد «صبا» بهانهای شد برای گفتوگویی مفصل با عضو نخستین شورای سردبیری «روزنامه صبا»؛ گفتوگویی درباره روزهایی که تحریریهها هنوز با شور تولید محتوا نفس میکشیدند، رقابت بر سر «خبر اختصاصی» معنا داشت و اعتماد هنرمندان به یک رسانه، به سادگی به دست نمیآمد. عنقا در این گفتوگو، از شکلگیری «صبا»، ساختن یکی از متفاوتترین تحریریههای فرهنگی آن سالها، ورود نسل تازهای از خبرنگاران و منتقدان به مطبوعات و البته دلیل کنارهگیریاش از روزنامهنگاری میگوید؛ تصمیمی که به تعبیر خودش، نه انتخاب میان سینما و مطبوعات، بلکه تلاشی برای حفظ کیفیت رسانهای بود که دیگر هویت مستقل خودش را پیدا کرده بود..
آقای عنقا به یاد دارید اولین شماره صبا چطور شکل گرفت و ایده اولیه چه بود؟ اصلاً چرا احساس کردید رسانهای مثل «صبا» لازم است؟
آن روزها یعنی سالهای ۹۰-۹۱ فضای رسانه، مخصوصاً برای کسانی مانند ما که در حوزه فرهنگ کار میکردیم، کمکم داشت شکلی پیدا میکرد که امروز به آن میگویید «فالو». البته هنوز فضای مجازی به این شکل نبود و هنوز، به قول ما، روزنامهنگاری کاغذی داشت زندگی خودش را میکرد. در آن فقط یک روزنامه بانی فیلم بود که به طور اختصاصی خبرهای هنری را منتشر میکرد. ولی قبل از آن ما فقط یک روزنامه داشتیم به اسم «اخبار» که یک صفحه اختصاصی درباره سینما، ادبیات، کتاب، نقاشی و این چیزها داشت. اساساً حوزه فرهنگ در مطبوعات ما آن زمان هنوز شکل جدی نگرفته بود. بعدها محمدرضا شفیعی صاحب یک پروانه نشر برای انتشار هفتهنامه شد و طبیعتاً چون اسم مؤسسهاش «صبا» بود، اسم همان مجموعه را انتخاب کردیم. ولی به جرات می گویم آن موقع و در آن روزهای اول، اینقدر هم چشمانداز بلندی نداشتیم.
پس مسئولیت شما در همان روزها شروع شد؟
من در روزهای ابتدایی بیشتر در حکم یک مشاور و یک رفیق کنار مجموعه بودم. چند تجربه را در غالب «شماره صفر» منتشر کردیم. با آدمهای مختلفی کار شد، اما نه مورد علاقه من بود به عنوان مشاور و نه مورد علاقه محمدرضا شفیعی به عنوان مدیرمسئول. ولی بعد از شاید سه هفته گفتوگوهای جدی، در نهایت به این نتیجه رسیدیم که بعد از نزدیک به ده سال که فقط در حوزه تولید، نوشتن، فیلم و سریال فعالیت میکردم، دوباره به فضای مطبوعات برگردم و «هفتهنامه صبا» را شروع کردیم.
شروع کار از چه کمبودی در مطبوعات به خصوص مطبوعات سینمایی نشات گرفت؟
آن روزها سایتها و روزنامهها کمکم صاحب صفحات سینمایی شده بودند. ما هم آن موقع یک روزنامه سینمایی داشتیم به اسم «بانیفیلم» که در دورهای بسیار تأثیرگذار بود، اما در دورهای که داریم دربارهاش حرف میزنیم، «بانیفیلم» تا حدی تاثیرگذاری اولیه خودش را از دست داده بود، هرچند هنوز هم رسانه مهم و تأثیرگذاری محسوب میشد. نکته اینجا بود که من و محمدرضا شفیعی روی دو سه موضوع خیلی مهم با هم توافق کردیم. اول اینکه در کلیات، با وجود اختلافنظرها ــ که منظورم اختلاف دیدگاه است ــ به یک نتیجه مشترک برسیم. ما درباره دو رفیق حرف میزنیم که آن روزها ۲۴ ساعت شبانهروز کنار هم بودند. اصلاً داستان قرارداد و این حرفها مطرح نبود. هرکدام هم شغل و درآمد خودمان را داشتیم و نیازی نداشتیم به این موضوع نگاه تجاری داشته باشیم. برای همین تصمیم گرفتیم یک کار فرهنگی انجام بدهیم؛ کاری که داشت از خاطره روزنامهنگاری فرهنگی حذف میشد. گفتیم حالا که فعلاً قرار است هفتهنامه منتشر کنیم، باید متفاوت باشیم و موفق هم بودیم.ما به این نتیجه رسیده بودیم که مردم، خبر را از سایتها و روزنامهها میگیرند؛ بنابراین اگر قرار است «هفتهنامه صبا» را بخوانند، باید مطالبی را در آن پیدا کنند که فقط و فقط در همین هفتهنامه بتوانند بخوانند.
حتی بسیاری معتقدند «صبا» توانست نسل تازهای از خبرنگاران و منتقدان فرهنگی را معرفی کند. از ابتدا چنین نگاهی به تربیت نیرو داشتید؟
بله، ما به این نتیجه رسیدیم که احتیاج به یکسری روزنامهنویس حرفهای در هرکدام از حوزهها داریم. البته من دارم از واژه «روزنامهنویس» استفاده میکنم، چون اصطلاح «روزنامهنگار» بیشتر متعلق به نسل شماست و نسل ما بیشتر همین تعبیر روزنامهنویس را به کار میبرد؛ حالا نمیخواهم بگویم درست یا غلط، بیشتر یک تفاوت نسلی است. طبیعتاً همیشه بودجه یک روزنامه مهم است؛ اینکه سرپا بماند، دخل و خرجش تأمین شود و امکان آگهی گرفتن داشته باشد. اما ما کمکم به یک تحلیل دیگر هم رسیدیم. ما یکی از بهترین تحریریههای آن دوره را جمع کردیم. به یک نتیجه مهم رسیده بودیم؛ اینکه «هفتهنامه صبا» در درجه اول، رسانهای برای انتقال صرف خبر و محتوا نیست، بلکه جایی برای تولید محتواست. خیلی از آن بچههایی که آن روزها در تحریریه بودند، امروز هرکدام برای خودشان آدمهای مهمی شدهاند. یکیشان الان سردبیر یکی از مهمترین مجلات فرهنگی کشور است، یکی دیگر از نویسندگان کتابهای بسیار پرفروش شده و خیلیهای دیگر هم در خبرگزاریها و نشریات مختلف به چهرههای مطرحی تبدیل شدند. بعضیهایشان هم آن زمان خیلی جوان بودند و تازه کارشان را از «صبا» شروع کرده بودند. افرادی مثل خانم ایزدی، شهاب بابایی، بابک واحدی، علی مصلح و خیلیهای دیگر حضور داشتند. ما در هفتهنامه و بعدتر در روزنامه، این سیاست را ادامه دادیم که صد درصد محتوای نشریه باید در خود تحریریه تولید شود. برای همین اگر دوره هفتهنامه «صبا» و بعد دوره روزنامه را تا زمان سردبیری من مرور کنید، میبینید که عملاً صد درصد محتوا اختصاصی بود؛ حتی خبرها. گرافیک و حتی فرم ارائه مطالب هم هویت مستقل خودش را داشت؛ مثل مطبوعات قدیمی دهه هفتاد که امضای مشخص خودشان را داشتند.
من هنوز هم به آن دوره «صبا» افتخار میکنم، مخصوصاً به ویژهنامههایی که همزمان با جشنواره فیلم فجر منتشر میکردیم؛ ویژهنامههایی که فکر میکنم تکرارنشدنی بودند.
در سالهای ابتدایی، نگاه مدیران فرهنگی و هنرمندان به «صبا» چگونه بود؟ بیشتر با احتیاط برخورد میکردند یا احساس میکردند صدای تازهای وارد میدان شده؟
تقریباً میتوانم به شما بگویم که در حوزه فرهنگ ــ نه فقط سینما و تلویزیون ــ تقریباً کسی نبود که با «صبا» گفتوگو نکرده باشد. نویسندهها، نقاشها، آهنگسازها و خوانندههایی با ما حرف زدند که شاید آن گفتوگوها اولین یا آخرین مصاحبه مطبوعاتیشان بود. محکم میگویم؛ از رئیس سازمان سینمایی بگیرید تا رئیس مرکز تحقیقات استراتژیک، همه با ما همکاری میکردند. حتی یک ویژهنامه درباره «فرهنگ و دیپلماسی» منتشر کردیم که در آن، از نمایندههای مجلس و چهرههای سیاسی گرفته تا مسعود کیمیایی و داریوش مهرجویی در آن حضور داشتند. واقعاً کسی نبود که وقتی بعد از چند هفته تماس میگرفتیم و میگفتیم از «صبا» تماس میگیریم و میخواهیم گفتوگو داشته باشیم، به ما جواب رد بدهد. این را مطلق میگویم. اگر امروز آرشیو آن سالها را نگاه کنید، میبینید مثلاً گفتوگوهایی منتشر شده که شاید آخرین یا اولین مصاحبه بعضی چهرهها بوده باشد؛ از محمدصالح اعلا گرفته تا مهناز افشار, احسان علیخانی و خیلیهای دیگر… .تقریباً میتوانم بگویم بعد از مدتی، «صبا» به جایی تبدیل شده بود که آدمها احساس میکردند میتوانند راحت در آن حرف بزنند و به آن اعتماد کنند.
این اعتماد از کجا آمد؟
ما خیلی زود به همه ثابت کردیم که قرار نیست نه به این طرف باج بدهیم و نه به آن طرف. واقعیت این بود که آن زمان، هم در کار خودمان موفق بودیم و هم من در حوزه فیلم و سریال شرایط خوبی داشتم، بنابراین نیازی نداشتیم که روزنامه یا هفتهنامه را تبدیل به سکوی رشد و پیشرفت شخصی خودمان کنیم. بچههایی هم که با ما کار میکردند، از طیفهای مختلف بودند؛ از سوپر اصلاحطلب تا اصولگرای دو آتشه. اما نقطه مشترک همهشان این بود که روزنامهنگاری برایشان اهمیت داشت. مثلاً اگر در صفحه موسیقی، دبیر سرویس موسیقی به این نتیجه میرسید که فلان آلبوم اثر خوبی نیست، حاضر نبود صرفاً برای رفاقت یا مصلحت از آن تعریف کند. حتی اگر اصرار میکردی، استعفا میداد و میرفت. یعنی روزنامهنگاری، به معنای واقعی کلمه، برای بچهها مهم بود.
چقدر شما به عنوان عضو شورای سردبیری از این فضا و تحریریهتان پشتیبانی میکردید؟
ما فضایی ایجاد کرده بودیم که تحریریه بداند وقتی حرف حساب میزند، پشتش میایستیم. حتی زمانی که گزارش افشاگرانه منتشر میکردیم، تا وقتی مطمئن نمیشدیم, راستیآزمایی نمیکردیم و همه چیز را چک نمیکردیم، مطلب را به صفحه نمیفرستادیم. ما چیزی منتشر میکردیم که بتوانیم از آن دفاع کنیم. وقتی بچههای تحریریه میدیدند که ما اینطور پشت کار میایستیم، طبیعتاً اعتماد شکل میگرفت. البته باید انصاف را هم رعایت کرد؛ چون در نهایت مسئولیت حقوقی همه چیز برعهده محمدرضا شفیعی بود. من خیلی وقتها از چهرهاش میفهمیدم که نگران است و حتی شاید با انتشار یک مطلب موافق نباشد، اما به خاطر همان رفاقت و اعتمادی که بین ما وجود داشت، مسئولیتش را قبول میکرد و میگفت: «چاپش کن».
نگاه شما به مخاطب آن زمان چطور بود و چه چیزی آن زمان باعث جذب خوانندگان میشد؟
نگاه ما به مخاطب هم از همان زمان مشخص بود؛ همان نگاهی که هنوز هم در کارهایم دارم. ما حتی وقتی مطالب سنگین منتشر میکردیم، سعی میکردیم مخاطبپسند باشند. قرار نبود فقط چون بعضیها فکر کنند ما آدمهای روشنفکر و خاصی هستیم، ژست عبوس روشنفکری بگیریم. برای همین «صبا» پر از رنگ بود، پر از تیترهای جذاب؛ اما در عین حال، زرد هم نبود. البته ما اصولاً زرد بودن را فحش نمیدانستیم، هرچند کارمان زرد نبود. اگر صفحات ادبیات، تجسمی یا موسیقی «صبا» را ببینید، متوجه میشوید که چه مطالب سنگینی در آن منتشر میشد، اما این سنگینی قرار نبود تبدیل به ابزاری شود برای اینکه بگوییم «ببینید ما چقدر روشنفکریم.
نگاهی که فکر می کنم در آثار فیلمسازیتان هم وجود دارد؟
بله. حتی یادم هست همان زمان به محمدرضا تنهایی میگفتم که ما داریم حرف مهمی میزنیم، اما باید آنقدر مخاطبپسند باشد که تبدیل به پرمخاطبترین سریال شود. امروز هم وقتی بعضیها میگویند فلان سریال من زیادی عامهپسند است یا مثلاً «فیلمفارسی» است، فکر میکنند دارند توهین میکنند؛ در حالی که من واقعاً خوشحال میشوم. چون احساس میکنم به هدفم رسیدهام.
حامد عنقا همیشه نگاه قصهپردازانه به رسانه داشته است. این نگاه چقدر در شکلگیری ادبیات و روایتهای روزنامه تأثیر داشت؟
خیلی زیاد. ببینید، یکی از اتفاقات مهمی که آن زمان در صبا افتاد، حضور آدمهایی بود که میتوانستند نگاه خشک و صرفاً تحلیلی را به یک روایت مخاطبپسند تبدیل کنند. مثلاً آن زمان هدی ایزدی که تجربه حضور در مجلات پرفروشی مثل «تماشا» را داشت، به تحریریه آمد و دقیقاً همان چیزی بود که من به آن احتیاج داشتم؛ کسی که بتواند بعضی وقتها نگاه خشک من را تعدیل کند و به آن رنگ و بوی مخاطبپسندتری بدهد. هدی ایزدی فقط یک دبیر تحلیلی نبود؛ یک جور کاتالیزور میان نگاه سردبیر و تحریریه بود. در کنار او، آدمهایی مثل آزاده تنها هم نقش مهمی داشتند. ما با هم به یک قاعده مشترک درباره ادبیات روزنامهنگاری صبا رسیده بودیم؛ اینکه مخاطب وقتی از صفحه اول تا صفحه آخر هفتهنامه یا روزنامه را میخواند، با وجود همه تفاوت قلمها و اسمها، احساس کند همه این صفحات فصلهای مختلف یک داستان واحد هستند. یعنی جنس تیترها، ادبیات متنها، ریتم صفحات و حتی طراحی جلد، همه از یک هویت مشخص پیروی میکرد. جلد برای ما حکم تیتراژ یک فیلم را داشت و صفحه آخر، مثل پایان یک اپیزود بود؛ جایی که به مخاطب میگفت «صبر کن، ادامه این روایت را در شماره بعد خواهی دید». این نگاه کاملاً قصهپردازانه بود و من فکر میکنم یکی از مهمترین ویژگیهای صبا هم همین شد.
در این چهارده سال، فضای رسانهای هنر و فرهنگ تا چه اندازه تغییر کرده؟ آیا هنوز امکان اثرگذاری یک روزنامه فرهنگی مثل گذشته وجود دارد؟
حتما هنوز امکان اثرگذاری وجود دارد، اما شکل و جنس این اثرگذاری تغییر کرده است. عادت رسانهای مردم عوض شده است. امروز حجم شبکههای اجتماعی و فضای مجازی آنقدر زیاد شده که اساساً مدل دریافت خبر و تحلیل را تغییر داده است. زمانی روزنامهها و مجلهها مرجع بودند؛ یعنی اگر مطلبی در یک روزنامه منتشر میشد، وزن داشت، اعتبار داشت، دربارهاش بحث میشد. اما امروز ما با فضایی روبهرو هستیم که یک کانال تلگرامی یا یک صفحه اینستاگرامی میتواند تبدیل به مرجع خبر شود، حتی اگر پشت آن یک نوجوان هفدهساله نشسته باشد. نیویورکتایمز و واشنگتنپست هنوز منتشر میشود، اما اگر دقت کنید امروز اکانتهای شبکههای اجتماعی این رسانهها گاهی از نسخه کاغذیشان اثرگذارترند. پس این فقط مختص ایران نیست؛ یک تغییر جهانی است. اما مسئله اینجاست که هر گسترشی الزاماً به معنای رشد نیست. این دو را نباید با هم اشتباه گرفت. فضای مجازی باعث گسترش انتشار محتوا شد، اما الزاماً کیفیت تحلیل و روزنامهنگاری را رشد نداد. ما زمانی درباره دورهای حرف میزنیم که یک گزارش یا یک نقد در مطبوعات میتوانست روی فضای فرهنگی و حتی سیاسی کشور تأثیر بگذارد. نقدی که مثلاً در مجله فیلم منتشر میشد، چون از چند فیلتر حرفهای عبور کرده بود، اعتبار داشت. دبیر سرویس میدید، سردبیر میخواند، دربارهاش بحث میشد و بعد منتشر میشد. برای همین وقتی نقدی منتشر میشد، سینماگر واکنش نشان میداد، جامعه دربارهاش حرف میزد.
امروز اما هر کسی با موبایلش میتواند درباره هر فیلم یا کتابی نظر بدهد؛ حتی اگر تمام تجربهاش از سینما همان سه فیلم آخری باشد که دیده است. ممکن است همان مطلب در شبکه اجتماعی صد هزار بازدید هم بگیرد، اما سؤال اینجاست که آیا این الزاماً به معنای اثرگذاری عمیق فرهنگی است؟
رسانههای دیجیتال مزایای خودشان را دارند؛ سرعت دارند، گستردگی دارند، دسترسی آسان دارند، اما آن نظام حرفهای روزنامهنگاری که در مطبوعات وجود داشت، چیز دیگری بود. آنجا اعتبار متن مهم بود، هویت نویسنده مهم بود، فرآیند تولید محتوا مهم بود. برای همین هنوز هم معتقدم اگر یک روزنامه فرهنگی بتواند هویت مستقل، تولید محتوای واقعی و نگاه حرفهای داشته باشد، همچنان میتواند اثرگذار باشد؛ فقط دیگر مدل اثرگذاریاش مثل گذشته نیست و باید خودش را با زیست رسانهای امروز تطبیق بدهد.
فکر میکنید مهمترین میراث روزنامه«صبا» در روزنامهنگاری فرهنگی چیست؟ آدمها؟ نوع نگاه؟ یا جسارت در ورود به بعضی موضوعات؟
همه اینها به هم وابستهاند؛ هم آدمها، هم نوع نگاه، هم جسارت در ورود به بعضی موضوعات. اصلاً نمیشود یکی را جدا از دیگری دید. ورود کردن به یک موضوع مهم، قبل از هر چیز نیازمند آدمهایی است که اهمیت آن موضوع را تشخیص بدهند. بعد این آدمها باید کنار هم جمع شوند و این جمع شدن خودش احتیاج به یک فکر مدیریتی دارد؛ مدیریتی که بتواند نیروها را بشناسد، آنها را کنار هم قرار دهد و به آنها اعتماد کند. از طرف دیگر، برای اینکه بتوانی چنین مجموعهای را حفظ کنی، احتیاج به امکانات، ابزار، مسئولیتپذیری و حتی پشتوانه مالی داری. همه اینها مثل حلقههای یک زنجیر به هم متصلاند. نمیتوانی بگویی فقط جسارت مهم بوده یا فقط آدمها مهم بودند. اگر آن آدمها نبودند، آن جسارت هم شکل نمیگرفت. اگر آن نگاه مدیریتی نبود، آن آدمها کنار هم جمع نمیشدند. اگر مسئولیتپذیری وجود نداشت، آن اعتماد به وجود نمیآمد. به همین خاطر فکر میکنم «صبا» بیشتر از اینکه فقط یک نشریه باشد، یک پیکره زنده بود؛ مجموعهای از آدمها، نگاهها، تجربهها و اعتمادهایی که کنار هم قرار گرفتند و یک هویت مشترک ساختند.
شما روایتهای زیبایی از شکلگیری صبا و حتی رسانه دارید. چرا از «صبا» جدا شدید؟
واقعیتش این است که وقتی وارد دوره روزنامه شدیم و از هفتهنامه به روزنامه رسیدیم، همچنان اصرار داشتیم استانداردهایی را که برای خودمان تعریف کرده بودیم حفظ کنیم. از طرفی من همزمان درگیر تولید فیلم و سریال بودم و مسئولیتهای دیگری هم داشتم. همان دوره هم یک مشکل جسمی و قلبی برایم پیش آمده بود. حجم همه این اتفاقها، به لحاظ فردی برایم سنگین شده بود. ضمن اینکه من آدمی بودم که دوست داشتم همهچیز را خودم چک کنم؛ از خروجی هر شب روزنامه گرفته تا جزئیات صفحهها و روند چاپ. یک جا احساس کردم اگر همینطور ادامه بدهم، ممکن است آرامآرام کیفیت روزنامه افت کند. برای همین ترجیح دادم به جای اینکه خودخواهانه رفتار کنم، بین خودم و روزنامه، «روزنامه» را انتخاب کنم و کنار بروم.
نگران نبودید روزنامه صبا دچار ضعف در کیفیت شود؟
خیر. آن زمان احساس میکردم «صبا» دیگر صاحب استخوانبندی و چارچوب مشخص خودش شده است. حضور محمدرضا شفیعی هم باعث میشد خیالم راحت باشد، چون اشراف و علاقهاش نسبت به کار روزبهروز بیشتر شده بود. فکر میکردم آدمهای دیگری هم میتوانند این مسیر را حتی بهتر ادامه بدهند و خوشبختانه اشتباه هم فکر نمیکردم. بعد از آن، «صبا» گسترش پیدا کرد؛ ماهنامه اضافه شد، سایت ارتقا پیدا کرد، در سوشالمدیا فعال شد و حتی خبرگزاری راهاندازی کرد. به نظرم این نشان میداد که مجموعه وابسته به یک فرد نبود و هویت خودش را پیدا کرده بود. در نهایت حس میکنم مهمترین اتفاق این بود که «صبا» توانسته بود به یک ساختار و استخوانبندی مستقل برسد؛ جایی که بودن یا نبودن یک نفر، اصل ماجرا را متوقف نمیکرد.
در نهایت، اولویت شما سریالسازی و کارگردانی بود تا ادامه دادن در عرصه رسانه و روزنامهنگاری؟
بالاخره سنوسال و شرایط آدم هم تغییر میکند. من سال ۸۳ عملاً از مطبوعات فاصله گرفته بودم و حوالی سالهای ۹۱ و ۹۲ دوباره به فضای رسانه برگشتم. طبیعی است که در آن فاصله دهساله، زندگی و کار من وارد مسیرها و درگیریهای دیگری شده بود. اینطور نبود که بخواهم بگویم فیلمسازی و سریالسازی را به روزنامهنگاری ترجیح بدهم؛ بیشتر مسئله تغییر شرایط زندگی و آدم بود. بالاخره دیگر آن آدم بیستوچندساله نبودم. الان هم که داریم حرف میزنیم، چهارده سال گذشته و در آستانه پنجاهسالگی طبیعتاً مثل گذشته انرژی و توان فرسایشی کار مطبوعات را ندارم. روزنامهنگاری، مخصوصاً در آن مدلی که ما در «صبا» تجربه میکردیم، یک کار ۲۴ ساعته و تماموقت بود؛ کاری که باید همه وجودت را برایش میگذاشتی. شاید اگر همان آدم سالهای جوانی بودم، باز هم ادامه میدادم، اما در آن مقطع احساس کردم باید واقعبینانهتر تصمیم بگیرم.
حالا در آستانه چهاردهمین سالگرد صبا، اگر قرار باشد تیتر خودتان را بنویسید، آن تیتر چه خواهد بود؟
ما هنوز زندهایم