روایت شب نهم باغ فردوس از سنج و دمام تا شمع‌های میناب؛ شب اشک و اتحاد در پاتوق هنرمندان | مجموعه رسانه ای صبا
امروز سه‌شنبه, ۲۶ خرداد , ۱۴۰۵ ساعت ۱۹:۱۷:۲۷
شب نهم باغ فردوس به روایت صبا؛

روایت شب نهم باغ فردوس از سنج و دمام تا شمع‌های میناب؛ شب اشک و اتحاد در پاتوق هنرمندان

باغ فردوس در نهمین شب پاتوق هنرمندان، صحنه تلاقی اشک، موسیقی و همبستگی شد؛ جایی که از نوای سنج و دمام در خیابان تا روشن شدن شمع‌ها به یاد کودکان میناب، مردم و هنرمندان در کنار هم ایستادند و با صدایی واحد، از ایران گفتند. این شب، تنها یک برنامه فرهنگی نبود، بلکه تجربه‌ای زنده از هم‌دلی و پیوندی عمیق میان مردمی بود که با هر سلیقه و سبک زندگی، در یک نقطه به اشتراک رسیدند: عشق به وطن.

به گزارش خبرنگار صبا،  باغ فردوس در شب نهم، حال‌وهوایی متفاوت‌تر از شب‌های قبل داشت؛ شبی که از همان لحظه ورود، می‌شد فهمید قرار است چیزی فراتر از یک گردهمایی فرهنگی رقم بخورد. محوطه بیرونی با نوای آهنگ‌های میهنی و تاریخی، که توسط نوازنده‌های خیابانی نواخته می‌شد، جان گرفته بود؛ صداهایی که از دل خیابان می‌آمد و آرام‌آرام در جان مردم می‌نشست.

اینجا دیگر جایی برای تردید یا فاصله نیست

حضور مردم در پاتوق باغ فردوس، حضوری صرفاً پرشور نبود، بلکه آمیخته با نوعی آگاهی عمیق و جمعی به نظر می‌رسید. چشمانی که برای کودکان میناب اشک در خود نگه داشته بودند، همزمان به مفهومی فراتر می‌اندیشیدند؛ به ایستادگی، به ادامه دادن. اینجا دیگر جایی برای تردید یا فاصله نبود؛ همه با یک فهم مشترک آمده بودند، تا از یکدیگر سراغ همان رمزی را بگیرند که گره‌های ایران را باز می‌کند: اتحاد.
اتحاد، واژه‌ای که در این شب نه فقط گفته می‌شد، بلکه در رفتار، در نگاه‌ها و در همراهی بی‌واسطه مردم دیده می‌شد. آدم‌ها کنار هم ایستاده بودند، بی‌آنکه تفاوت‌ها مانعی باشد؛ گویی همه در یک روایت مشترک حضور دارند و هرکس، تکه‌ای از این پازل بزرگ را با خود آورده است.در این میان، نوازندگان خیابانی در گوشه‌وکنار، این بزم همدلی را به ضیافتی ماندگار تبدیل کرده بودند. صداهای ساز، در امتداد خیابان جاری می‌شد و به دل باغ می‌رسید؛ جایی که ایران، همچون میزبانی مهربان، هر شب فرزندان خود را گرد هم می‌آورد تا در کنار هم، بودن را دوباره تجربه کنند.

آغاز برنامه اما از بیرون محوطه رقم خورد؛ جایی که نوای سنج و دمام، ریتمی آیینی و پرصلابت به فضا داد. این صدا، فقط یک اجرا نبود؛ کاروانی از همبستگی بود که با مردم حرکت کرد، از خیابان گذشت و به دل باغ رسید. جمعیت، همراه این ریتم، وارد محوطه شد؛ گویی یک جریان زنده از «با هم بودن» شکل گرفته است.

در میان جمعیت، بوی چای و نبات می‌پیچید؛ پذیرایی ساده‌ای که گرمای آن، به گرمای دل‌ها گره می‌خورد. کمی آن‌سوتر، شمع‌هایی در سکوت روشن بودند؛ شمع‌هایی به یاد کودکان میناب. نورشان در تاریکی می‌درخشید و انگار هر شعله، روایتی ناگفته از اندوه و همدلی را در خود حمل می‌کرد.

برنامه رسمی با ریتم آیینی سنج و دمام آغاز شد پس از آن، سرود ملی ایران در فضا پیچید. لحظه‌ای که همه ایستادند؛ با هر سلیقه، هر سبک زندگی، هر نگاه متفاوت—اما یک‌صدا. صدایی که از دل جمعیت برخاست که بدون هیچ تمرینی هماهنگ و واقعی بود. بعد از آن، دعای فرج خوانده شد و فضا رنگی از معنویت گرفت.

پس از آن، مجری در پلاتوهای خود از آزادگی و آزاد‌مردی ایرانیان گفت تا این حس مشترک و ملموس را به زبان بیاورد. در ادامه، اجرای دی‌جی با قطعاتی چون «ای ایران» و میکس‌های میهنی، فضای جمعی را به اوج رساند.

در این میان، حضور هنرمندان و اهالی رسانه، حال‌وهوای ویژه‌ای به شب داده بود. هنرمندانی از جنس خود مردم که این‌بار در کنار مردم ایستاده بودند؛ بی‌واسطه، بی‌فاصله. از جمله چهره‌هایی چون دانش اقباشاوی، میکائیل دیانی، وحید رونقی، محسن افشانی و جواد موگویی و … که همگی به یک دلیل آمده بودند: ایران.

جلوه‌ای از یک تعلق مشترک

برنامه با پخش وله‌ای از شب گذشته، پلی بود میان خاطره و اکنون؛ و سپس، اجرای خوانندگان آغاز شد. میلاد هارونی روی صحنه آمد و با اجرای خود، اشک را به چشم بسیاری از حاضران آورد. صداها به هم گره خورد، دل‌ها یکی شد و لحظه‌ای شکل گرفت که بیشتر از آنکه شنیده شود، حس می‌شد.

پرچم‌های برافراشته در دست مردم، به نقطه تلاقی یک همبستگی همگانی بدل شده بود؛ نشانه‌ای عینی از حضوری که تنها فردی نبود، بلکه خانوادگی و جمعی شکل گرفته بود. خانواده‌ها در کنار هم آمده بودند؛ با پرچم‌هایی در دست و روبان‌هایی به رنگ سبز، سفید و قرمز که بر بازوانشان می‌درخشید و جلوه‌ای از یک تعلق مشترک را به نمایش می‌گذاشت.

این کشور، به اندازه یک ایران، پهلوان دارد

این نشانه‌ها، بی‌اختیار یادآور بازوبند پهلوانی رستم بود؛ گویی هر یک از حاضران، پهلوانی از دل این سرزمین است. حالا این کشور، به اندازه یک ایران، پهلوان دارد؛ مردمی با نشان سه‌رنگ که در کنار هم ایستاده‌اند و از حقی دیرینه سخن می‌گویند: حق زیستن در آزادی و ایستادن در برابر ظلم.
در این میان، آنچه در لایه‌های زیرین این حضور جمعی جریان داشت، نوعی مطالبه‌گری انسانی بود؛ ایستادگی در برابر خشونتی که در گوشه‌وکنار جهان، جان انسان‌ها—به‌ویژه کودکان—را می‌گیرد. این هم‌صدایی، نه از سر خشم، بلکه از جنس آگاهی و آزادگی بود؛ تلاشی برای یادآوری ارزش انسانیت، در جهانی که گاه زیر سایه قدرت‌طلبی و تهدید، آن را به فراموشی می‌سپارد.

امتدادی از یک حس ملی در باغ فردوس

خواننده‌ها در این شب، نه روی صحنه و جدا از مردم، بلکه در میان آن‌ها و هم‌صدا با آن‌ها ایستاده بودند؛ جایی که دیگر هیچ فاصله‌ای میان هنرمند و مخاطب معنا نداشت. صداها در هم گره می‌خورد و مرزها از میان برداشته می‌شد؛ هنرمندان و مردم یکی شدند و آنچه باقی ماند، تنها یک حس مشترک بود: همدلی برای ایران.
این یکپارچگی، بیش از هر چیز دیگری در فضای باغ فردوس به چشم می‌آمد؛ گویی همه در یک صف ایستاده بودند. صفی نانوشته اما عمیق، که در آن آزاد بودن و آزادگی، میان همه تقسیم می‌شد. صفی که نه محدود به این باغ، بلکه امتدادی از یک حس ملی بود؛ حسی که هیچ ایرانی، در هیچ کجای این سرزمین، از آن بی‌بهره نیست.
و این را می‌شد در اشک‌ها دید؛ در چشم‌هایی که بی‌اختیار خیس می‌شد، در صداهایی که می‌لرزید اما قطع نمی‌شد. اشک‌هایی که نه از اندوه صرف، بلکه از درک یک پیوند عمیق و مشترک جاری بود؛ گواهی زنده بر اینکه این هم‌صدایی، واقعی‌تر از هر واژه‌ای است.

پس از آن، وله‌ای با مضمون عبور از دشمن و ایستادگی ملی پخش شد و در ادامه، محسن توسلی با قطعات محبوب میهنی‌اش، این جریان احساسی را ادامه داد. روایت جنگ توسط جواد موگویی، بخش دیگری از برنامه بود؛ روایتی از ایستادگی، از درایت و از عبور از پیچیدگی‌های یک نبرد چندلایه که با باور به توان ایرانی همراه شده بود. در ادامه، اجرای قطعات میهنی توسط خوانندگانی چون صادق شیخ‌زاده و کسری کاویانی، شب را به نقطه‌ای رساند که دیگر مرزی میان صحنه و مخاطب وجود نداشت. همه با هم می‌خواندند؛ از «دفاع می‌کنیم» تا «هم‌قسم» و «ایران سرای امید». صداها در هم می‌پیچید و تبدیل به یک فریاد مشترک می‌شد.

نیمکت‌های از جنس چوب و مداد

اما یکی از تأثیرگذارترین لحظات شب، در پایان شکل گرفت؛ جایی که نیمکت‌هایی شبیه نیمکت‌های مدرسه، رو به خیابان چیده شده بود. نیمکت‌هایی از جنس چوب و مداد، به یاد شهدای مدرسه میناب. مردم یکی‌یکی جلو می‌آمدند، شمعی روشن می‌کردند و لحظه‌ای سکوت می‌کردند. سکوتی که از هر صدایی بلندتر بود.

با خاتمه برنامه در گوشه‌وکنار، نوازندگان خیابانی همچنان می‌نواختند؛ برای هر سلیقه‌ای، متناسب با حال‌وهوای شهر. اما آنچه بیشتر از همه در سازهایشان کوک بود، «ایران» بود—مفهومی که در تمام این شب جاری بود.

شب نهم باغ فردوس، فقط یک برنامه نبود؛ تجربه‌ای جمعی بود از اشک، همدلی، خاطره و ایستادگی. شبی که در ذهن همه کسانی که در آن حضور داشتند، به‌عنوان یک خاطره ماندگار ثبت شد؛ شبی که نشان داد، هنوز هم می‌توان در کنار هم ایستاد، متفاوت بود، اما یک‌صداگفت: ایران.

عکاس: سهیل صلاحی زاده

guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی

آخرین اخبار

پربازدیدها