
آیدا خدادوست/صبا، کتاب «سفر نویسنده» نوشته کریستوفر وگلر، از آثار شناختهشده در حوزه فیلمنامهنویسی و روایت است که با تکیه بر نظریه «سفر قهرمان» جوزف کمبل، ساختارهای مشترک میان بسیاری از داستانها، اسطورهها و روایتهای سینمایی را بررسی میکند. محمد گذرآبادی، مترجم این کتاب، سالهاست در حوزه ترجمه آثار سینمایی و بهویژه کتابهای آموزشی فیلمنامهنویسی فعالیت دارد، کتاب «داستان» اثر رابرت مک کی از مهمترین ترجمه های او در حوزه فیلمنامه نویسی است. او در این گفتوگو از دلایل انتخاب ترجمه کتاب«سفر نویسنده»، نسبت میان شناخت سینما و مهارت ترجمه، دشواریهای برگردان متون تخصصی و اهمیت حفظ زبان ساده و قصهگوی کتاب میگوید.
چرا «سفر نویسنده» را برای ترجمه انتخاب کردید؟ با توجه به اینکه بیشتر ترجمههای شما در حوزه سینما و فیلمنامهنویسی است، این کتاب چه ویژگیای داشت که احساس کردید میتواند به فضای مطالعات سینمایی و فیلمنامهنویسی ایران کمک کند؟
واقعیت این است که زمانی که ترجمه کتابهای سینمایی، بهخصوص کتابهای فیلمنامهنویسی را شروع کردم، یک نقشه راه برای خودم داشتم. تصورم این بود که باید مهمترین، تأثیرگذارترین و شاخصترین کتابهای آموزش فیلمنامهنویسی را به فارسی برگردانم؛ بهخصوص کتابهایی که یا ترجمه نشدهاند یا ترجمه قابل قبولی از آنها وجود ندارد. اگر در اینترنت جستوجو کنید و مثلاً فهرستی از پنج یا ده کتاب مهم حوزه فیلمنامهنویسی پیدا کنید، تقریباً قطعی است که «سفر نویسنده» یکی از آنها باشد. بنابراین وقتی دنبال کتابهای تأثیرگذار این حوزه بودم، این اثر هم طبیعتاً در فهرستم قرار گرفت؛ همانطور که کتابهایی مثل «آناتومی داستان» و آثار مهم دیگر این حوزه قرار میگیرند. اما اهمیت کتاب فقط به جایگاهش در فهرست آثار مهم فیلمنامهنویسی محدود نمیشود. خود کتاب برای من واقعاً دوستداشتنی بود. وگلر در کنار اسطورهها، وارد حوزه قصههای عامیانه و قصههای پریان هم میشود و این بخش برای من بسیار جذاب بود. من شخصاً به قصههای عامیانه علاقه زیادی دارم و حتی شاید بیشتر از اسطورهها به این حوزه علاقهمند باشم. پیش از این هم در حوزه قصههای عامیانه ترجمههایی داشتهام. مجموعهای با عنوان «قصههای ملل» توسط نشر هرمس در دهه ۸۰ منتشر شد که مجموعه نفیسی بود و از کشورهای مختلف قصههای عامیانه را گردآوری کرده بود و من تعدادی از آنها را ترجمه کردم. بنابراین از قبل در فضای قصههای عامیانه بودم و دیدم «سفر نویسنده» هم ارتباط بسیار جالبی با این حوزه دارد. از طرف دیگر، از نظر فیلمنامهنویسی هم کتاب بسیار مهمی است. الگوی «سفر قهرمان» در کنار ساختار سهپردهای، از الگوهای بسیار شناختهشده فیلمنامهنویسی در جهان است. برای من جذاب بود که کتاب، این الگو را با استفاده از اسطورهها، قصههای عامیانه، رمانها، نمایشنامهها و فیلمهای مختلف توضیح میدهد. برای خودم هم مهم است که از ترجمه یک کتاب لذت ببرم و چیزی از آن یاد بگیرم. اگر کتابی خودم را به هیجان نیاورد، صرفاً به این دلیل که کتاب مهمی است، معمولاً سراغ ترجمهاش نمیروم. بارها پیش آمده که کتابهایی را انتظار داشتم ترجمه کنم اما چون خودم با آنها ارتباط برقرار نکردم، این کار را انجام ندادم. «سفر نویسنده» اما از همان ابتدا برایم کتابی بسیار جذاب و دوستداشتنی بود.
اگر بخواهیم این کتاب را به کسی معرفی کنیم که تازه وارد عرصه فیلمسازی شده، «سفر نویسنده» در کدام مرحله از مسیر فیلمسازی میتواند به او کمک کند؟
این کتاب در درجه اول درباره فیلمنامهنویسی است. قبل از اینکه فیلمی ساخته شود، باید فیلمنامهای نوشته شود و این کتاب به شما کمک میکند قصه خودتان را پیدا کنید و ساختار آن را بهتر بشناسید.اساس نظریه کتاب، نظریه «مونومیث» یا «تکاسطوره» جوزف کمبل است که در کتاب بسیار معروفش «قهرمان هزارچهره» مطرح میشود. مونومیث، به زبان ساده، میگوید همه قصههای عالم در بنیاد خود یک قصهاند و این قصه مراحل مشخصی دارد.کمبل در ابتدا ۱۶ مرحله برای سفر قهرمان ترسیم میکند و معتقد است اگر اسطورهها، افسانهها، قصههای عامیانه و آثار مهم ادبیات را ساده و خلاصه کنیم، میبینیم که همه آنها نوعی سفر قهرمانی را طی میکنند.البته این مراحل در آثار مختلف عیناً تکرار نمیشوند. عنوان «قهرمان هزارچهره» هم دقیقاً به همین نکته اشاره دارد. ما یک قهرمان داریم که از ابتدای تاریخ تا امروز در داستانها حضور داشته، اما هر بار با چهرهای متفاوت ظاهر شده است. بنابراین با نوعی وحدت در عین تنوع نامحدود مواجهیم.کریستوفر وگلر این نظریه را وارد حوزه سینما کرد و آن را سادهتر کرد. او ۱۶ مرحله کمبل را به ۱۲ مرحله تبدیل کرد و برای توضیح آنها از مثالهای سینمایی استفاده کرد. بعدها فیلمسازان و نویسندگان مختلف نیز به شکلگیری و تثبیت این الگو در سینما کمک کردند.این الگو البته مخالفانی هم دارد، اما به نظر من در مجموع تأثیر بسیار زیادی بر فیلمنامهنویسی گذاشته است.بنابراین اگر بخواهم به سؤال شما برگردم، «سفر نویسنده» در مرحله شکلگیری و نوشتن فیلمنامه میتواند به فیلمساز کمک کند تا قصه خودش را بهتر بشناسد. به او یادآوری میکند که داستانی که تعریف میکند، هرچقدر هم منحصربهفرد باشد، در نهایت میتواند بخشی از یک الگوی بزرگتر باشد.در فیلم بلند ممکن است این مراحل تقریباً کامل طی شوند، در سریالها ممکن است سفر قهرمانی چندین بار تکرار شود و در فیلم کوتاه شاید فقط یکی دو مرحله از این الگو مجال حضور پیدا کند. اما شناخت این الگو به نویسنده کمک میکند از تجربه داستانهای دیگر الهام بگیرد و نقشهای برای مسیر فیلمنامه خودش داشته باشد.
شما سالهاست در حوزه ترجمه کتابهای سینمایی فعالیت میکنید. به نظر شما در ترجمه یک اثر تخصصی سینمایی، تسلط زبانی مهمتر است یا شناخت موضوع؟
من فکر میکنم یک مترجم باید چهار ویژگی اصلی داشته باشد.اول، تسلط به زبان مبدأ است؛ در اینجا زبان انگلیسی. دوم، شناخت و تسلط به زبان مقصد، یعنی فارسی. ما معمولاً چون فارسی زبان مادریمان است، تصور میکنیم به آن مسلط هستیم، اما منظور من فقط دانستن زبان نیست؛ مترجم باید مطالعه زیادی داشته باشد و به زبان فارسی اشراف داشته باشد.سوم، آشنایی با موضوع است. مترجم باید در حوزهای که درباره آن ترجمه میکند، متخصص یا دستکم صاحب شناخت جدی باشد؛ حالا این شناخت میتواند از طریق تحصیلات دانشگاهی، سالها مطالعه یا فعالیت حرفهای به دست آمده باشد.و چهارم چیزی است که من اسمش را «شم ترجمه» میگذارم؛ نوعی استعداد یا غریزه که شاید نتوان آن را بهطور دقیق تعریف کرد. مثل هر حرفه دیگری، در ترجمه هم باید نوعی استعداد اولیه وجود داشته باشد.اگر کسی به زبان مبدأ و مقصد مسلط باشد و موضوع را هم بهخوبی بشناسد اما این شم ترجمه را نداشته باشد، ممکن است در نهایت ترجمهای تحتاللفظی ارائه دهد.بنابراین برای من هر چهار مورد لازم است. اینکه کدامیک مهمتر است، واقعاً نمیتوانم بگویم. اگر یکی از این چهار عنصر وجود نداشته باشد، به نظرم ترجمه در جایی دچار مشکل خواهد شد.

«سفر نویسنده» برخلاف بسیاری از آثار نظری، کتابی صرفاً دانشگاهی و خشک نیست و لحن روایی و قصهگو دارد. در ترجمه چطور تلاش کردید هم وجه آموزشی و نظری کتاب حفظ شود و هم زبان روان آن؟
از ابتدا چون بیشتر کتابهای آموزش سینما را ترجمه میکردم، برایم مهم بود که کتاب آموزشی ساده، روان و قابل فهم باشد.کتابهای حوزه نقد، تحلیل یا نظریه ممکن است زبان پیچیدهتری داشته باشند. وقتی یک منتقد، تحلیلگر یا فیلسوف سینما درباره موضوعی مینویسد، گاهی پیچیدگی زبان بخشی از ماهیت آن اثر است. اما کتاب آموزشی نباید اینطور باشد. مخاطب قرار است چیزی یاد بگیرد و باید بتواند آن را بهراحتی بفهمد.حتی کتابهای درسی دوران دبیرستان برای من یک الگو بودند. آن زمان به زبان ساده و سلیس کتابهای درسی توجه میکردم و بعدها فهمیدم این سادگی چقدر اهمیت دارد. کتاب آموزشی باید طوری نوشته شود که دانشآموز بتواند آن را بفهمد.من هم همیشه تلاش کردهام حتی مفاهیم پیچیده را تا جایی که ممکن است به زبان ساده و قابل فهم منتقل کنم. بعدها مخاطبان هم بارها این موضوع را به من گفتند که یکی از ویژگیهای ترجمههایم این است که احساس نمیکنند دارند ترجمه میخوانند و متن برایشان مثل یک متن فارسیِ نوشتهشده از ابتداست.در مورد «سفر نویسنده» هم این موضوع اهمیت زیادی داشت. خود وگلر ساده مینویسد و زبان پیچیدهای ندارد. از طرفی چون خودش فیلمنامهنویس است، لحنش بسیار قصهگوست. متن او گاهی واقعاً مثل یک قصه یا رمان پیش میرود و من تلاش کردم این ویژگی در فارسی هم حفظ شود.اگر بخواهم خیلی فنی توضیح بدهم که دقیقاً چه کار کردم، شاید نتوانم پاسخ مشخصی بدهم؛ چون ترجمه برای من تا حد زیادی یک کار غریزی و شهودی است.جملهای را در زبان اصلی میخوانم و گاهی معادل فارسی آن ناگهان به ذهنم میرسد. حتی پیش آمده جملهای هنگام ترجمه به ذهنم رسیده، تلفن زنگ خورده یا کسی صدایم کرده و حواسم پرت شده و دیگر نتوانستهام همان جمله را به خاطر بیاورم. این نشان میدهد که بخشی از فرایند ترجمه برای من کاملاً شهودی اتفاق میافتد.من تحصیلات زبان ندارم و تنها کلاسهای زبانی که گذراندهام همان کلاسهایی است که همه در مدرسه میگذرانند. زبان را خودم یاد گرفتم و ترجمه هم برای من بیشتر یک کار حسی و شهودی است.
در ترجمه «سفر نویسنده» بیشتر به وفاداری به واژهها وفادار بودید یا انتقال مفهوم و حالوهوای متن؟
درصد کمی از موارد وجود دارد که واقعاً ترجمه دشوار میشود؛ مثلاً اصطلاحاتی که چند معنای ضمنی دارند یا اشارهای فرهنگی در آنها وجود دارد که برای مخاطب فارسیزبان قابل دریافت نیست. در چنین مواردی گاهی توضیحی در متن یا پاورقی اضافه میکنیم تا مخاطب متوجه شود منظور چیست.اما در مجموع، در حوزه کاری خودم مشکل عمدهای با انتقال مفهوم ندارم. به نظرم زبان انگلیسی امکانات بسیار زیادی دارد و زبان فارسی هم انعطاف فوقالعادهای دارد.گاهی حتی مجبور میشوم برای مفاهیم جدید، معادل فارسی بسازم. زبان انگلیسی دائماً در حال تغییر است، واژههای جدید میسازد و مفاهیم تازه وارد آن میشود. ما هم در فارسی باید بتوانیم برای این مفاهیم معادل پیدا کنیم و تا حد امکان از انتقال مستقیم واژه اصلی پرهیز کنیم.معادلسازی خودش یک بحث جداگانه و البته کار بسیار سخت و شیرینی است. اینکه شما واژهای بسازید و بعد ببینید در زبان جا میافتد و دیگران هم از آن استفاده میکنند، واقعاً لذتبخش است. البته همه واژههایی که ساختهام رایج نشدهاند، اما بعضی از آنها جا افتادهاند.
اگر بخواهید تنها یک ایده از «سفر نویسنده» را بهعنوان عصاره کتاب برای مخاطبی که هنوز آن را نخوانده انتخاب کنید، چه ایدهای را انتخاب میکنید؟
فکر میکنم همان جملهای که دربارهاش صحبت کردم: «همه داستانها در واقع یک داستاناند».به نظرم این جمله عصاره اصلی کتاب است. نبوغ جوزف کمبل این بود که متوجه شد میلیونها داستانی که از ابتدای تاریخ تا امروز، در فرهنگها و زمانهای مختلف و در رسانههای گوناگون ــ از تئاتر و رمان گرفته تا افسانه، اسطوره و فیلم ــ خلق شدهاند، در بنیاد خود اشتراکهای عمیقی دارند.وگلر هم این ایده را گرفت و آن را برای سینما و فیلمنامهنویسی کاربردی کرد. به نظرم همین ایده بهتنهایی میتواند کنجکاوی مخاطب را برانگیزد که بداند چطور ممکن است میلیونها داستان متفاوت، در نهایت از یک الگوی مشترک پیروی کنند.